چشم‌های‌مان - گفتن

گفتن

λεγειν

دنیا پُر است از اتفاق‌های در حالِ رُخ‌ دادن و پدیده‌های در حالِ گذار. ما آدم‌ها گاهی این‌قدر درگیرِ اهداف و مسیرهای تعیین‌شده و شقِ مادّیِ زنده‌گی‌ها‌مان می‌شویم که هیچ حواس‌مان به اطراف‌مان نیست. دنیا ما را خسته‌ و پابسته‌ی خویش کرده است. خیلی از اوقات از کنارِ مسائلی عادی گذر می‌کنیم که نباید. گاهی هم امّا پشتِ یک چراغ قرمز، یک بُن‌بست، یک سرعت‌گیر، مانع یا گرهِ نه‌چندان کور و پیچیده آن‌قدر معطل می‌شویم که فرصت از دست‌ می‌رود و خیلی زود، دیر می‌شود. ما به نظمِ دنیاییِ دنیا خو گرفته‌ایم و در عوض انتظامِ طبیعی و فطری‌مان را فراموش کرده‌ایم و این پیش‌آمدِ چندان خوبی نیست. البته هنوز هم هستند آدم‌هایی که به قولِ رضا امیرخانی مبنای زنده‌گی‌‌هاشان تذوق‌هاشان است و مسیری خلاف‌آمدِ عادت را برگزیده‌اند. آدم‌هایی که اهلِ دیدن‌ند و تماشا. اهلِ تجربه، اهلِ (من اسم‌ش را می‌گذارم) عشق!

یکی از آن آدم‌ها «جان دَمِشکی» انیماتور، گرافیست و عکّاسِ اهلِ شیکاگو است. جان لیسانسِ هنرهای زیبایش را از دانشگاهِ میشیگان گرفته است و در حالِ حاضر به عکاسی، طراحی و انیماتوری مشغول است و چندتایی هم تا به حال نمایش‌گاه گذاشته. جان در عکاسی جزو عکاس‌های سبکِ خیابان محسوب می‌گردد (گونه‌ای از عکاسیِ مستند است). او از آدم‎‌ها در حالت‌های مختلف عکس می‌گیرد. گاهی در شلوغی و ازدحام و با بی‌اطلاعیِ سوژه‌ها و گاهی هم ایستاده و پرتره و آگاهانه. عکس‌هایی که حسابی آدم را به فکر وامی‌دارند. عکس‌هایی با منظره‌ای انسانی و آنی. انگار دنیا را یک لحظه نگه داشته‌اند و به او گفته‌اند بیا و عکس‌ت را بگیر؛ درواقع این هنرِ اصلیِ جان محسوب می‌شود، نگه‌داشتنِ دنیا برای یک لحظه!

الیاسِ پیراسته می‌گفت: «ما عکاس‌ها تو خیابونای ایران اصلاً امنیت نداریم. تو افغاستان امنیت‌مون بیش‌تر از این‌جا بود!» علت‌ش ساده‌ست، در کشورِ ما نهادهای مختلفی وجود دارند که اجازه‌ی عکس‌ گرفتن را نمی‌دهند و علاوه بر این محدودیت، فرهنگِ عمومیِ حاکم بر جامعه هم با عکاسی کمی مشکل دارد. مردم بی‌اعتمادند نسبت به این اتفاق که ازشان عکس گرفته شود. یک‌جورهایی شاید عکاسیِ حرفه‌ای در خاطرِ مردمانِ این دیار با ژورنالیسمِ زرد و پاپاراتزی یکی شده باشد و از هنر بودن فاصله گرفته باشد. حال این‌که عکاسی عمیقاً یک هنر است. هنری زنده و پویا. یعنی این تلقیِ عمومی صحیح و منصفانه نیست گرچه که شاید مردم هم حق داشته باشند. البته به نظر می‌رسد شاید یکی از دلایلِ پنهانِ این مشکله‌ی اجتماعی مسئله‌ی تقیداتِ مذهبی و رعایتِ برخی ملاحظاتِ این‌چنینی هم باشد. خاصّه در شهرهای کوچک‌تر و محیط‌های سنتی‌تر.

به هر رو من که به عنوانِ یک آماتورِ علاقه‌مند به عکاسی، هم از این‌که یک دوربینِ حرفه‌ای گلِ گردن‌م باشد و راه بیفتم از شهر و مردمان‌ش عکس بگیرم لذت می‌برم و هم از این‌که سوژه‌ی بی‌خبرِ عکس‌هایی این‌چنینی بشوم.

دنیا پُر است از اتفاقاتِ در حالِ افتادن و روزمرّه‌گی و کار و خسته‌گی. دنیا پُر است از زنده‌گی و همیشه‌ و تکرار و عبور. بنابراین به زعمِ من هر چیزی که بتواند لحظه‌ای درنگی در ما ایجاد کند غنیمت است. شاید باعث شود بایستیم و خودمان، دیگران، اتفاقات و از همه مهم‌تر دنیای‌مان را از دریچه‌هایی نوتر و زوایایی دیگر ببینیم...

تعدادی از عکس‌های خیابانیِ جان را با شما سهیم می‌شوم. امیدوارم که شما هم مثلِ من از دیدنِ عکس‌های پرانرژی و واقعی و گرمِ جان لذت ببرید.

پست‌های مشابه:

- روی‌کرد

نوشته شده در جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |