برای خوب بودن - گفتن

گفتن

λεγειν

بهانه باید داشت...

بچه‌تر که بودم -سال‌های دبستان- مترصدِ این بودم که معلم‌مون سوالی بپرسه تا دست‌مو بالا ببرم و جواب بدم و اون خوش‌ش بیاد. زنگِ نقاشی -بس که معلم‌شو دوست داشتم- به آب و آتیش می‌زدم تا کاری کنم که به چشم‌ش بیام. یادِ اون‌روزا به‌خیر، چه بهانه‌های دمِ دستیِ خوب و شیرینی داشتم...

این‌روزها امّا که خوب‌ بودن رو نابلدتر شدم و بی‌بهانه‌ترم، دل‌م به دیدن و پیدا کردنِ «خوبی» توی رفتارِ خوب‌ها گرمه. می‌گردم تا خوب‌های هر جمع و گروهی رو پیدا کنم و خوبی‌های خودآگاه و ناخودآگاهِ رفتارهاشونو کشف و پیدا کنم و لذت ببرم ازشون. مثالِ ساده‌ش هم‌این سریالِ نه خیلی خوش‌ساختِ «ستایش» که از شبکه‌ی سوم داره پخش می‌شه‌ست. من یکی این سریال رو نه به خاطرِ فیلم‌نامه‌ش و نه خطِ سِیرِشو و نه تعلیق‌هاش و نه کارگردانی‌ش که فقط و فقط برای بازیِ خوبِ یه آدمِ خوب می‌بینم. «مهدی پاک‌دل» که بهانه‌ی خوبِ این پستِ وب‌لاگ‌م شده، اون‌قدر نقش‌ش رو دل‌نشین بازی می‌کنه که دل‌م می‌خواست یه فلش وصل می‌کردم به تلویزیون‌مونو و قسمت‌های آینده‌ی سریالو داون‌لود می‌کردم از صداوسیما!

نمی‌دونم خوبه یا بد، امّا معمولا برای دیدنِ تلویزیون پیِ دلیل می‌گردم. این دلیل می‌تونه گعده‌های کوتاه و دل‌نشینِ ادبیِ عرفانِ نظرآهاری، کاربلدیِ عادلِ فردوسی‌پور، خوش‌مشربیِ دمِ صبحِ محمدرضا شهیدی‌فر، این‌کاره بودن و فهمِ مرتضی حیدری، خودش بودن و کاراکتر داشتنِ لهجه‌ی گرمِ محمّدِ صالح‌علا یا بازیِ خالص و صمیمیِ مهدیِ پاک‌دل باشه. ای کاش آقای ضرغامی ادله‌ی بیش‌تری دراختیارم قرار می‌داد...

دل‌خوشی مقوله‌ی خیلی سهم‌ناکی نیست. دل‌خوشی می‌تونه صفوفِ چندمترساعتیِ سینماها تو ایامِ جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر باشه، دل‌خوشی می‌تونه قدم‌ زدن توی شبِ یکی از خیابونای قشنگ و کم/ بی‌ماشینِ هم‌این تهران باشه. دل‌خوشی می‌تونه ترافیکِ کتاب‌بازها برای دیدنِ کتاب‌های تازه توی نمایش‌گاهِ کتاب باشه، دل‌خوشی می‌تونه آرامشِ امنِ سینماآزادی وسطِ شلوغیِ شهرِ دود باشه، دل‌خوشی می‌تونه خنده‌ی تو، خنده‌ی من، باشه... ای کاش مسئولای مملکت‌مون اهلِ دلیل بودن و دل‌خوشیِ مردم براشون بیش‌تر مهم بود. ای کاش...

مهدیِ پاک‌دل مثِ اسمِ فامیل‌ش انسانِ محترم و دوست‌داشتنی‌ای به‌نظر می‌رسه. توی یکی‌دوساعتِ گذشته سری به گالریِ عکس‌ها و طرح‌های گرافیکی‌ش زدم. عکس‌نوشت‌هاش نشون می‌داد دلِ مهربون و خوش‌فهم‌ی داره و ازین بابت خیلی خوش‌حال‌م.

بازیِ خوبِ مهدی توی سریالِ نه چندان خوش‌ساختِ ستایش این رو به من متذکر شد که برای «خوب بودن» لازم نیست جزئی از یک کُلِ خوب باشی، بل‌که می‌تونی تنها جزءِ خوبِ یک کُل باشی. این‌که توی هر کسوت و نقشی که هستیم، بتونیم به‌ترین‌ش باشیم. این البته کارِ مهم و بزرگ و سختیه، ولی همه‌مون خوب می‌دونیم که محال نیست.

چندروزِ پیش، «سافیا» بودم. دفترِ «مجیدِ زارع» گرافیستِ خوش‌فکر و دوستِ محترم‌م. مجید می‌گفت محمد، اگه کاری و پروژه‌ای رو قبول می‌کنیم و در عوض‌ش مزدی رو دریافت می‌کنیم، باید براش «زحمت» بکشیم. نباید کم‌کاری کنیم. خودِ مجید هم انصافاً نمونه‌ی بارزِ کسیه که برای کارش زحمت‌ها می‌کشه. حرف‌ش خیلی درست بود و به‌ دل‌م نشست و یه‌جورایی تلنگر بود برام. کاش‌کی بتونم بفهم‌م این حرف رو...

از خوش‌حالی‌هام می‌گفتم و از دل‌خوشی‌هام. از پیدا کردنِ دلیل‌های خوبِ خدا. آدم‌های دوست‌داشتنی و عزیزِ دور و برم. دوست داشتم می‌تونستم اسمِ تک‌تک‌شونو این‌جا تایپ کنم و بگم که چه‌را دوست‌شون دارم. حیف که نه مجال‌ش هست و نه شاید صلاح‌ش...

خدایا؛

خدای خوبِ دلیل‌ساز. خدای خوبی‌ساز. خدای خوش‌دلی‌ها و خوش‌حالی‌ها و شادی‌ها. تو بزرگ‌ترین بهانه‌می برای «بودن». اولِ اول و آخرِ آخرِ هر خوب و خوبی‌ای نشونه‌های حضورِ توئه که دل‌گرم و دل‌خوش‌م می‌کنه به تماشا و به ادامه‌ی راه. تویی که دلیلِ هر اتفاقِ خوش‌آیندی، تویی که نازِ نفس‌ت رو می‌دَمی به روحِ هر چیزِ خوب و زیبایی؛ با تو از خوب‌هات می‌گم. از خوبیِ خوب‌هات می‌نویسم و شُکرت می‌کنم به بودن‌شون و به خلقت‌شون. به راه‌ی که رفتن و می‌رن و تو راه‌نماشونی.

من، منِ همیشه‌مردود. منِ ذخیره‌نشینِ بازنده‌ی نابلدت. منِ بی‌هیچ‌چیِ به تو اُمیدوار رو هم می‌تونی هدایت کنی؟ می‌تونی دست‌مو بگیری و شبیهِ خوب‌هات کنی؟ می‌تونی از اینی که هستم تغییرم بدی؟ می‌تونی کمک‌م کنی سعی کنم عوض شم؟

خدای خوب‌م؛ بهانه‌هام رو بهم برگردون. بهانه‌های روزهای خوب و شیرینِ کلاس‌های نقاشی‌م رو. می‌خوام به چشم‌های قشنگ‌ت بیام، دریاب‌م...

نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |