بسم رب المهدي - گفتن

گفتن

λεγειν

روح آزاد ، روحپوش آزاد؟؟

خدايا ما چقدر آزاديم !

آنقدر آزاديم كه هميشه يادمان مي رود بنده ايم . آن قدر آزاديم كه يادمان مي رود عبديم ، يادمان مي رود معبودي هست . يادمان مي رود هر آنچه كه تو داده اي را . يادمان مي رود رسم جوانمردي بر اين است كه قدر بدانيم . خدايا ما با خود مرد نيستيم چه برسد با تو جوانمرد . خدايا ما حتي تحمل شنيدن سرزنش هاي"خود" را هم نداريم .

كانت سوال خوبي را مطرح كرده : قانون اخلاق چگونه مي تواند الزام آور باشد ؟

اينكه جواب اين سوال در عمل بايد مورد تحليل قرار بگيرد و آيا گرفته يا نه و اينكه اصلا خود كانت چه جوابي براي آن دارد بماند . مثل همان "سوت" ( از اين به بعد براي مطالب گذشته ي خودم هم كپي رايت قائل مي شوم) .

داشتم مي گفتم خدا ، كه ما خيلي آزاديم . آنقدر آزاديم كه راحت اسير مي شويم . اسير هرچيزي كه تو نباشي . اسير هر چيزي كه غير تو باشد . ما " الا الله" را بد فهميده ايم . كلا همه چيز را طور ديگري فهميده ايم ...

خدايا ما روحمان آنقدر آزاد است كه گاهي از لايه اوزون مي زند بالا . مي رود و با سفينه هاي فضايي ناسا بر خورد مي كند . آنها هم براي انتقام مي آيند و تمام جنوب لبنان را با خاك يكسان مي كنند .  كلا روحمان آزاد است !

روحمان آنقدر آزاد است كه ديگر روح پوشش را نمي پوشد و عريان است . 

خدايا ما جسممان هم آزاد است . آن قدر آزاد كه ديگر در شلوارهايمان جا نمي شود . آن قدر آزاد كه ديگر در كفش نمي رود و با نخي بين انگشت شصت و سبابه پا تحملش مي كنيم . آن قدر آزاد كه ديگر دست خودمان نيست !

خدايا ما خيلي بنده ايم . ما ته عبديم . ما در نهايت آزادي به سر مي بريم و هيچ مشكلي نداريم . خيالت راحت . كارمان را خوب بلديم . اصلا برو . ديگر لازمت نداريم . اين جا امن و امان است . آرامش بر قرار است .

جان ها كه داده شده ، خون ها كه ريخته شده ، "حزب اللهي؟ " هم كه داريم ، جوان هم كه داريم؟ و ... اصلا الآن بهترين زمان براي آزاد زيستن است . اگر مي خواهي بروي برو ... هوا هم بس نا جوانمردانه گرم است.

 

تا ميان گور رفتم دل گرفت ... ( جاي شهداي كنكور هم خالي : شهيد محمد مسيح مهدوي )

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |