عادتِ معهودِ جمعه‌ها و استغراق در همشهری داستان - گفتن

گفتن

λεγειν

بنابر عادتِ قدیمِ برجای‌ مانده از سال‌های مدرسه، روزهای جمعه سری به آرشیوِ مجلّات‌م در قفسه‌ی کتاب‌ها می‌زنم و دلی از عزا در می‌آورم. ام‌روز «همشهری داستان» را برگزیدم که کتابی‌ست محترم و ساعات و دقایقِ خواندن‌ش بی‌شک مغتنم و مفید بوده‌اند. کتابِ داستانِ همشهری از آن نشریاتی‌ست که از جلدش را می‌توانی بخوانی تا نقطه‌ی پایانی جمله‌ی آخر از سطرِ پایانیِ صفحه‌ی آخر را. البته اگر از مؤمنینِ نظریه‌ی آشوب نباشی و نظم را در بی‌نظمی نخواهی و مثلِ من از آخر به اول نیایی!

تصمیم گرفتم نظری هرچند کوتاه درباره‌ی داستان‌ها و مطالب‌ش بنویسم؛ البته به غیر از آن‌هایی که شرایطِ بازی و یک‌هیچ عقب بودنِ همیشه‌گی از زمان، ایجاب می‌کرد دریبل‌شان کنم! امیدوارم نظرات‌م خیلی از انصاف دور نباشند و اگر این میان نقدی هست خیرخواهانه بوده باشد و اگر تعریفی هم هست از روی عدالت باشد و مایه‌ی ترغیبِ دوستان برای خواندن.

همشهری/ خردنامه/ داستان۶٨؛

سرمقاله: نفیسه مرشدزاده

جُستارکِ خوب و مفیدی که ضمنِ ایده‌پردازی و طرحِ موضوع بس‌یار نوستالژیک و خوش‌مزه هم هست. از این جهت نیز اهمّیت دارد که هم‌آن اولِ مجله‌ای توی ذوقِ آدم نمی‌خورد و آدم را ترغیب می‌کند به خواندنِ بیش‌تر.

-

خبرنگارِ بِیس‌بال/ بیل برایسون؛ ترجمه‌ی احسان لطفی

خوب، جالب و جذّاب با زبانی صریح. روانیِ نوشتار حاکی از ترجمه‌ی موفقِ آقای لطفی‌ و انتخابِ خوبِ او یا نشریه است. خواندن‌ش رغبتِ طیِ ادامه‌ی مسیر را بیش‌تر می‌کند.

-

داد و ستد با مُرده‌گان/ جنیفر ایگان؛ ترجمه‌ی مینا فرشیدنیک


عالی، عالی و باز هم عالی! با طنزی تلخ و در عینِ حال خوش‌آیند. نوشتاری خلاف‌آمدِ عادت که بعد از خوان‌ش حسِّ کِرِخی مطبوعی را در آدم ایجاد می‌کند. خوب بود خیلی...

-

افسانه‌ی حسین بنّا/ محسن کاظمی

اگر نبود «شانه‌های برترین خلقتِ پروردگار»ِ سیدمجید حسینی و هم‌رشته بودن با راقم شاید اوجِ تراژیکِ مجلّه هم‌این نَه داستان، نَه روایتِ محسنِ کاظمی محسوب می‌شد. خیلی ضعیف‌تر از آن‌ چیزی بود که از وقایع‌نگارِ خاطراتِ عزت‌شاهی انتظار می‌رفت.‌ با روایتی سُست و ادبیاتی متشتت و سردرگُم و قلمی نابالغ که معلوم نیست در پیِ چیست و با قضاوت‌هایی گاه عجیب و مبالغه‌آمیز راجع به آدم‌های روایت که پیچِ رغبتِ آدمی را آن‌قدر به سمتِ صفر می‌پیچاند که شاید مثلِ من بی‌خیالِ صفحه‌ی آخرش شوید و بروید کاهو بخورید!

-

یادم تو را فراموش/ سپینود ناجیان

اگر مثلِ من وسط‌ش می‌رفتید برای نهار شاید هم‌نظر بودیم در این‌که نصفه‌ی اول‌ش به‌تر است از نصفه‌ی دوم‌ش. با ادبیاتِ خودِ نویسنده اگر بخواهم توضیح دهم باید بگویم ای کاش بیست‌سال فاصله میانِ قوتِ نیمه‌ی اولِ روایت با نیمه‌ی دوم‌ش نبود. اضافه کنید مبهم‌ بودنِ این روایت را در قالب که انگار نه می‌خواست داستان باشد، نه روایت و البته هرچه که بود از «افسانه‌ی حسین بنّا» خیلی‌خیلی به‌تر بود!

-

عروسِ بِیرَم/ عباس عبدی

حداقل‌ش این است که با صراحت و گلویی صاف می‌توان گفت این یک داستان است! اوایلِ کار به فیلم‌نامه هم پهلو می‌زند و کمی گُنگ و گیج و اعصاب‌خورد‌کن به نظر می‌رسد اما اواخرِ کار خیلی خوب از آب درآمده است. یکی از پست‌مدرن‌های مجله!

-

آقای فرعی/ رؤیا صدر

تقریبا عالی؛ به‌ترین و موجزترین نقدی که تا به حال درباره‌ی داستان‌نویسی در یک نشریه‌ی این‌چنینی خوانده‌ام. اضافه کنید شکل و شیوه‌ی خوش‌مزه‌‌ی بیانِ نقد را که اگر نبود شیرینی این روایتِ طنز، چه رنج‌آور بود ادامه‌ی خوانشِ مجله.

-

گیلاسی غلتیده زیرِ مُبل/ حامد حبیبی

عالی کم است برای توصیف‌های زیبا و شُسته‌رُفته‌اش. چه تعابیرِ خوب و به‌جایی. نویسنده مثلِ نقاشی چیره‌دست که از یک سایه‌ی کوچکِ فرعی هم روی بوم‌ش نمی‌گذرد موبه‌مو صحنه‌ها را به تصویر کشیده است. خیلی خوب از آب درآمده. آفرین!

-

شانه‌های برترین خلقتِ پروردگار (در رثای پیام‌بر اکرم سلام‌الله‌علیه)/ سیدمجید حسینی

به راستی چه‌طور می‌توان در ستایشِ رسولِ خوبی‌ها که رحمتِ عالمیان – بی‌تخصیصِ رنگ، نژاد، خون، رگ، ریشه، دین و ایمان – بود نوشت و در این میان یک عرب را – ولو وهّابی و کافر – با عباراتی نظیرِ جاهل، متعصب و چوب‌مانند توصیف کرده و گفت که بویی از انسانیت! نبُرده است. چه‌طور می‌توان تسلیمِ دینِ مه‌جبینِ قریش بود و در عینِ حال تشنه‌ی حالی‌کردنِ یک‌سری مقولاتِ مجلّه‌ای(!) به یک عربِ نظمیه‌چی و پایین‌دست (به لحاظِ رفتاری) بود وقتی که اسلامِ خشک و سلفی‌گری و هزار حکم و فتوا و دستور و زور و مُفتی و مافوق را بالاسر دارد. واقعا نمی‌دانم این نوشته چه‌طور مابینِ بقیه‌ی مطالبِ نشریه جاگیر شده بود. انصافا خیلی ضعیف...

-

بیو+قصه (در رثای پروفسور ناصر ملک‌نیا)/ احسان رضایی

عالی! پنج‌دقیقه باید کف زد و بعدتر پنج‌دقیقه سکوت کرد به احترامِ معلمی بزرگ از تبارِ بزرگ‌مردانِ باگذشتِ این دیار. روحِ پاکِ معلم شاد از این ادای دِینِ شاگرد.

-

خون‌نشانه (انقلاب به روایتِ پوسترها)/ آرش تنهایی

آن‌قدر زیبا و خوب و گویا هست که احتیاجی به تعریف نداشته باشد. مطلبی مرتبط با گرافیک مابینِ داستان‌های مجله که مایه‌ی مسرّتِ ماست. راستی لطفا اگر کسی دست‌ش می‌رسید و آن پی‌نوشتِ ریز را خواند، دستی برساند و این مجموعه‌ی بکرِ آرش تنهایی را از هدررفت برهاند. رونوشت به حوزه‌ی هنری و آقای حمزه‌زاده و دوستان.

-

دامادی با شلوارِ پلیسه (میدانِ آزادی)/ مرضیه رسولی

حتم دارم فیلمِ این مستندنگاری اگر می‌رفت روی یوتیوب، پوزِ مستندهای بی‌بی‌سی‌پرژن را می‌زد بس که بازدیدکننده پیدا می‌کرد. دست مریزاد دارد کارِ خانمِ رسولی. آفرین. البته می‌شد کمی خلاصه‌تر از اینی که هست باشد.

-

ذکرِ خون (سرگذشتِ داستانِ شمّاسِ شامی)/ مجید قیصری

خوب و خواندنی. ایده‌ی مجله برای نشرِ شکل‌گیری مراحل و روندِ یک رُمان یا داستان، در قالبِ یک روایت به قلمِ خودِ نویسنده قابلِ تقدیر است.  آن‌ها که شمّاسِ شامی را خوانده‌اند این را از دست ندهند.

-

برای دگمه لباس می‌دوزم (عادت‌های نویسنده‌گی ابوترابِ خسروی)
/ ؟

بخشِ مهم و خیلی خوبی‌ست و قطعا مفید هم هست. سوال‌های شخصِ مصاحبه‌کننده اما می‌توانست خیلی به‌تر باشد. مثلا پاسخِ سوالِ آخری که پرسیده شده به طورِ کُلی در متن موجود است. راستی چه‌را اسمی از مصاحبه‌گیرنده نبود؟ فتأمل...

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |