بسم رب المهدي - گفتن

گفتن

λεγειν

سلامٌ علي آل ياسين

جا ماندن هم عالمي دارد به اندازه عالم خودمان و شايد هم بزرگتر . جا مانده ها مي شوند قديمي و نسلي كه قديم نام دارد . نسل سين و صاد و سوت .

آنقدر غم داري كه نمي تواني پنهانش كني و همش اشك مي ريزي . اشكي كه سين است و صاد و سوت . سين اش سرخي چشمانت ، صاد اش صادره از قلبت و سوت اش بماند .

قديمي كه باشي هميشه راهي هستي . راهي جايي كه همه ي آرزويت است ، همه ي غمت ؛ اما غمي كه شيرين است . اما خاك كه باشي هميشه وقت داري كه بروي ، نه اينكه بروي ها ، مي ماني اما رفته اي . مثل ماه . هميشه طوري برو كه كسي نفهمد ، طوري هم بيا كه كسي نفهمد ، فرار هم نكن كه" الفرار من الضعف ."

« بعضي ها فقيرانه مي روند حج و بعضي هم نافقيرانه . اما خدايمان اينقدر غني است كه ... حج حج است !!! »

خاك هميشه دوست دارد گم نام زمين باشد . هي شهر...

يك روز يك شب را ديدم كه مي گفت بايد بروم تا نور بيايد . خنديدم و گفتم نور از ماندن مي آيد، از هستي . نور از خدا مي آيد و خدا هم هميشه هست . نور از هست مي آيد نه از رفتن .

براي همين هم مانده ام و نور طلب مي كنم . زمين خودش مي چرخد . دست زمين چرخان خسته نمي شود . يد الله . هي علي ...

« اگر خواستي فرق صاد صورت و سين سيرتت را درك كني 5 بار از روي تصميم كبري بنويس !

بلد نباشي نمازت باطل مي شود . »

ما از جاده زده ايم خاكي . پاهايمان تاول زده است . نه از رفتن كه از راه . ما مي رويم حتي به قيمت گذشتن از بهشت و جهنم . ما آتشي نيستيم . راهمان آتشي است . پاي دلمان هم تاول زده است . زمين مي چرخد ؛ يد الله ...

بايد رفت . نه اينكه بروي ها . « با بال و پر شكسته هم بايد رفت » . پريود اشتياق تمام شده است و حالا نوبت چله ي حسرت رسيده است . قربانشان بروم كه چشمه هايي اند كه سيراب مي كنند اما عطشت را هم بيشتر. به اين مي گويند آرامش عشق .

روزي كه گريه متولد مي شد مرا خاك ناميدند كه گل شويم . اما حالا سنگي شده ام كه ديگر هيچ اشكي از من عبور نمي كند . جا ماندن هم عالمي ندارد . نگفتم سوت اش بماند ؟! ...

از جمله هاي بدون فعل و حرف هاي بي پايه و شكوه هاي بي دلانه كه بگذريم سخن دوست خوش تر است .

در ضمن کپی رایت مطالب داخل گیومه را رعایت کنید که حساس اند این ... »

يا علي

خاك

نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |