یک تکه جان - گفتن

گفتن

λεγειν

بعد از جست‌وجوهای فراوون ام‌شب موفق شدم فیلمِ «یک‌ تکه نان»‌ رو گیر بیارم و برای بارِ دوم ببینم. فیلمِ لطیفی که مدت‌ها پیش دیده بودم‌ش و تو خاطرم نقش بسته بود. فیلمی که به تعبیرِ من نه یک تکه نان که بیش‌تر یک تکه «جان» بود. حالا با دیدنِ دوباره‌ش این‌قدر گریه کردم که سرم درد گرفته...

قسمتی از دیالوگ‌هاشو هم‌راه با تصویر، صوت و فیلم براتون می‌ذارم. هرکس که فیلمو خواست و نتونست گیر بیاره هم‌این‌جا کامنت بذاره؛ خودم تقدیم‌ش می‌کنم. منتها به قولِ کمالِ تبریزی (که توی دوتا از به‌ترین فیلم‌هاش این جمله رو آورده): اسراف نکنید! D:


پیرمرد (نقشی الهام‌گرفته از مرحوم دولابی با بازی رضا کیانیان): سلام‌علِکُم

سرباز/ قیس (با بازی هومن سیّدی): سلام علیکم

پیرمرد: خیلی قشنگه که شما از «این‌وری» داری می‌ری امام‌زاده.
باریکلا. آخه خیلی‌ساله که دیگه هیشکی از این‌وری نمی‌ره.

همه از «این‌وری» می‌رن.

مثِ این‌که لقمه رو، «این‌جوری» بذاری دهن‌ت...
بشین یه نفسی چاق کن.
دل‌ت گرفته، آره؟
دلِ همه می‌گیره.
دل داشته باشی می‌گیره دیگه.
یا رفیقَ من لارفیقَ له... ای رفیقِ کسی که...


سرباز: رفیقی نداره!

پیرمرد: تو هم قشنگیا! از خودی!
خُب حالا می‌خوای یه راهی به‌ت یاد بدم دل‌ت وا شه؟
تو هم چشماتو ببند. دِ ببند دیگه!
خُب چی می‌بینی؟

سرباز: هیچ کس...

پیرمرد: (خنده با صدای بلند) هیچ‌کس؟ خُب هیچ‌کس قشنگه دیگه.
هیچ‌کس همه کَسه، همه‌کس هیچ‌کَسه!
حال‌ت خوب شد؟

سرباز: (می‌خندد...)

پیرمرد: خیلِ خُب، برو، از هم‌این راه برو...

صوت‌ِ این بخش از فیلم: برای دان‌لود روی این لینک کلیک کنید [با حجمِ 3 مگابایت]

فیلمِ این بخش از فیلم: برای دان‌لود روی این لینک کلیک کنید  [با حجمِ 6 مگابایت]

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |