بسم الله - گفتن

گفتن

λεγειν

پنج شنبه :

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد

 غروب كه مي شود ، آسمان كه پريشان مي شود ، دلم مي لرزد و قلبم تپش مي گيرد. خدايا من اما دوست دارم اين دل پريشاني و تپش قلب را . من بارش اذان از گلويت را دوست دارم...

 الله اكبر را كه مي گويم حسي از همان حس هاي غريب مرا در بر مي گيرد . گويي ديگر نيست مي شوم ، هيچ مي شوم ، اما ...

اما از شرم گناهانم است كه دو دست را جلوي صورتم ميگيرم و ميگويم : الهي و ربي من لي غيرك ( كاش دستي بود كه جلوي صورت روحم را مي گرفت )

خدايا آن سان كه سرم را روي پايت مي گذارم و مي گويم : سبحان ربي الاعلي.... ، ديگر نمي خواهم سرم را بلند كنم ، آخر اين حس شيرين پدري و فرزندي را دوست دارم .

گاهي اما غريب تر از اين حرف ها مي شوم . آنقدر غريب كه تو مرا مي خواني اما من جوابت را نمي دهم . آن سان كه فروشنده ام ، مي فروشم . به ارزاني يك لبخند .

قلبم را ...

روحم را ... ، به شيطان .

آن سان كه مي بينم و مي شنوم و كور و كرم .

همان تربت كه گاهي سر بر آن مي گذارم ، گاه گاهي پا بر آن مي گذارم ...

به همين تلخي !!!

گاهي پا بر آن مي گذارم و رد ميشوم . از سر دل و غروب و غيرت و ...

نوشته شده در جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |