برای خوب‌ بودن - گفتن

گفتن

λεγειν

حبل‌المتینِ در کنارِ هم زیستن!

اول

گرافیکِ کتابی برعهده‌ام بود. فرمتِ کار به اینفوگرافی پهلو می‌زد و صفحه‌آرایی‌لازم بود. در این سه‌چهار سال عمرِ طراحی آن‌چون‌آن در زمینه‌ی صفحه‌آرایی خودآزمایی نکرده بودم. مگر معدوددفعاتی که برای دانش‌گاه نشریه بسته بودم یا بروشوری برای انجمن زده بودم. کار جدی و مهمی بود و نویسنده‌اش هم از معروفیتی برخوردار. به زعمِ خودم نمی‌بایست آن پروژه را محلِ خودآزمایی‌م در صفحه‌آرایی کتاب قرار می‌دادم. به هم‌این روی تصمیم گرفتم جلد را بزنم و صفحه‌آرایی را بسپرم به دوستِ طراحی که کارش را بس‌یار می‌پسندیدم. به دلیلی که برایم نامکشوف ماند آن دوست بعد از قبول کردنِ کار، کمی بدقولی کرد و کار را به سامان و ما را به نتیجه نرساند!

با شرم و قبضِ بس‌یاری ماجرا را برای نویسنده شرح دادم. وقت ضیق بود و کار خیلی عقب افتاده بود. از هر لحاظ مقصر بودم و هیچ توجیهی وجود نداشت (نویسنده از اول‌ش هم با این‌که کار را به دیگری بسپریم موافق نبود و می‌گفت: خودت جگر کن و انجام‌ش بده). خودم را آماده کرده بودم برای این‌که شماتت‌م کند و حتا حق داشت که کار را به دیگری بسپرد. آماده بودم که حداقل بگوید: دیدی حق با من بود! دیدی اشتباه می‌کردی!

اما خلافِ همه‌ی حدس‌هایم او لب‌خندی زد و گفت: خوش‌حال شدم محمد... گفت: تو یک چیزی رو متوجه نشدی. این‌که من پیِ کارِ گرافیکیِ اعلا نبودم که اگر این‌گونه بود با رزومه‌ی تو واردِ تعامل می‌شدم نه با خودت. می‌خواستم با تو کار کنم!

او نه تنها خلافِ همه‌ی انتظارات و حدس‌های عقلانی و منطقیِ من رفتار کرده بود که از یک چالش یک فرصت ساخته بود. تصمیم گرفتم کار را خودم انجام دهم. خوب هم انجام دهم، حتا اگر اسماعیل‌ِ عمرِ کاری‌م باشد...

 

دوم

پاییزِ هشتادوهفت به مدتِ یکی‌دوماه در یکی از شهرهای شمال مشغولِ کار شدم. کاری مرتبط با شهرسازی و عمران. قهراً حجمِ سفرهای بینِ شهری‌م کمی بیش‌تر از قبل شده بود. در یکی از این سفرها وضعیتِ مزاج‎‌م به‌شدت به‌هم ریخت. مابینِ راه در ساری توقف کردم. حال‌م خیلی ناخوش بود. یادم آمد که دخترعمویم در آن شهر دانش‌جوست و شنیده بودم که در آن نزدیکی‌ها با رفقایش خانه‌ی دانش‌جویی دارد. تماس گرفتم و گفتم این‌جا جوب پیدا نمی‌شود. امکان‌ش هست از سرویسِ خانه‌ی شما استفاده کنم؟ شرمنده شد و گفت: نه و آدرسِ کلینیکی وابسته به سپاه را داد که در آن حوالی بود. کمی ناراحت شدم و در دل غرولندی کردم و رفتم. بعد از چنددقیقه دیدم دخترعمو چادرِ کلینیک را سر کرده و با نگرانی احوال‌م را از پزشک می‌پرسد. تعجب کردم. انتظار نداشتم بعد از آن جوابِ منفی بیاید آن‌جا و حاضر شود تغییرِ پوششِ اجباری کلینیک را هم قبول کند... شرمنده شدم و در دل گفتم: خدایا، من اگر بودم حاضر می‌شدم برای خبرگیری از احوالِ یک دوست یا فامیل از دل‌خواستی شخصی بگذرم و تن به جبری چون‌این دهم...

 

سوم

مرد و زنِ معمری کنارم نشسته بودند. خیلی شیک‌پوش و سرِحال و خوش‌مشرب بودند. از آن‌ها که انگار در زنده‌گی هیچ غصه‌ای نداشته‌اند. مهمان‌دار که پکِ پذیرایی را آورد مرد گفت: برای ما لطفاً دوتا سیب بیارید. قرمز و سفیدش هم خیلی مهم نیست. مهمان‌دار گفت: فقط‌ هشت‌میوه داریم! مرد خندید و گفت: دخترم، منظورم میوه‌ی سیب است. مهمان‌دار عذرخواهی کرد و گفت: شرمنده، نداریم. تو دل‌م گفتم: هم‌این‌ «مرفهای بی‌دردِ تو هواپیما پیِ سیب‌»ند که خونِ مردمِ فقیرو توی شیشه کردن‌ها. بعد مرد رو به من کرد و گفت: شما بسیجی‌ای؟ گفتم: نه. گفت: پس ریش و اینا. خندیدم و گفتم: دقیق‌تر بنگر این غبار از آینه نیست...

مرد خوش‌ش اومد و گفت: فردا همه‌ی بسیجی‌ها دارن میان تهران. اظهارِ بی‌اطلاعی کردم و باز هم لب‌خندی زدم (مشخص بود که باور نکرده جوابِ منفی‌م رو). ازم پرسید از دشتِ ناز تا خزرشهر چه‌قدر راهه؟ دقیق نمی‌دونستم و تخمینی گفتم. اما کمی نگران بود چون پروازِ شب بود و اون‌ها هم نابلد. از مهمان‌دار اجازه گرفتم و گوشیمو آف‌لاین روشن کردم. مپ رو آوردم و با کمکِ نقشه‌های گوگل مسافت رو حساب کردم و بهش نشون دادم. تشکر کرد و با لحنِ مهربونی گفت: پسرم، ما در فلان‌شهر ویلا داریم. آدرسِ تهران‌ش را هم داد و دعوت کرد ازم. اهلِ زعفرانیه بود. گفتم: اتفاقا در آن شهری که ویلا دارید مدتی کار کرده‌ام. ویلای‌تان کجاست؟ گفت شهرکِ فلان. گفتم چه جالب خودم نقشه‌ی اون‌جا رو تصحیح کردم و ممیزی‌ش کردم. رو کرد به خانوم‌ش و گفت: به‌به، پس زیرِ سرِ آقا بود اون جریمه‌ی صدمیلیونی‌ای که دادیم! بعد خندید و گفت: البته حق بود. (خیلی تعجب کردم از حرف‌ش و لعنت فرستادم به خودم و قضاوت‌م) بعد صحبت از بنیادِ پهلوی/ علوی و فعالیت‌های زورگویانه‌ش خاصه توی شهرهای شمالی شد و به نیویورک و منهتن و فیفث‌اونیو و علوی‌دِپارتمنت و تحریمِ امریکا کشید. تقریباً در همه‌ی اون بحث‌ها اتفاقِ نظر داشتیم. اون‌قدر که ریش و کیش فراموش شدند و سفر کوتاه شد و احساس کردم چه‌قدر بینِ ماها اشتراک وجود داره...

-

این سه خاطره رو نوشتم که بگم به نظرِ من اشتراکِ ما آدما در سیاست و چیزهایی شبیه به این نیست. سیاست، دین، فرهنگ و گزاره‌هایی این‌چون‌این خیلی با نوعِ قرائت ما از اون‌ها ارتباطاتِ وثیق دارند. پس نباید خیلی ملاکِ هم‌بسته‌گی یا عدمِ هم‌بسته‌گی قرار بگیرند. البته می‌دونم وجودِ کلمه‌ی دین در این دوخطِ بالا باعثِ گاردگرفتنِ بعضی‌ها می‌شه اما منظورِ من از دین هم‌اون روش و متدِ خداپرستیه و نه لزوماً خداپرستی و غیرپرستی. ملاک و معیارِ ارتباطِ ماها باید چیزی مثلِ اخلاق باشه. چیزی که زبانِ مشترکِ همه‌ی فرهنگ‌ها و ملت‌هاست. اخلاق گزاره‌ای عمیق و تمدن‌سازه که به‌شدت پتانسیلِ محلِ اشتراک و اتفاق قرار گرفتن داره.

خدایا، تکلیفِ کسی مثلِ من مشخصه. خیلی عقب‌م از پای‌بندی به این اخلاقِ نازنین. اما می‌دونم که برای زیستن در جامعه‌ی ام‌روز و فردا احتیاجِ مبرم دارم به‌ش. پس، از تو که توانایی و دانا خواهش می‌کنم متخلق‌م کنی به اون اخلاقی که باعث شه بتونم با همه‌ی انسان‌ها ارتباط برقرار کنم و مؤدب‌م کنی به اون ادبی که وادارم کنه معیارهام انسانی‌تر و عمیق‌تر و پایاتر بشن و باشن.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |