برای خوب ‌بودن - گفتن

گفتن

λεγειν

اول

بنا بر عادتِ معهودِ عصرها بساطِ چای را مهیا کرده بودم. چای‌م معمولاً غیرِ قندپهلوست و غالباً با خرما، کیک، بیسکوییت یا چیزهای شیرینی چون‌این میل‌ش می‌‌‌کنم.‌ آن‌روز چیزِ خاصی برای هم‌راهِ چای خوردن نداشتم جز بیسکوییتِ کوچکی که در خانه موجود بود. از هم‌این «رنگارنگ‌ها» که قدیم «کارملّا»یش را می‌خوردیم و لفافی دیگرگونه داشت. متأسفانه کیفیتِ خیلی پایینی داشت. هم به لحاظِ مزه و هم به لحاظِ بسته‌بندی و شکلِ ارائه.

راست‌ش نمی‌دانم چه بلایی بر سرِ آن کارملّای نوستالژیکِ کودکی‌هامان آمده است اما به طورِ قطع و یقین می‌توانم بگویم شرکتِ مذکور بویی از مدیریتِ کیفیت و کنترل کیفیت نبرده است و بعید می‌دانم اصلاً از نظرِ IsoTs موردِ تأیید باشد. در مقابل شرکت‌هایی ایتایایی و آلمانی می‌شناسم که معمولا از محصولات‌شان استفاده می‌کنم برای عصرانه‌هام. شرکتِ «لواکر» و شرکتِ «بالسن» که ویِفِر و بیسکوییت‌های بیت را تولید می‌کنند. هردو هم طعم و مزه‌ی بس‌یار خوبی دارند، هم کیفیت و هم بسته‌بندیِ بس‌یار خوبی. یعنی آدم کاملاً احساس می‌کند که به ذائقه و بصرش احترام گذاشته شده است. یک مثال می‌زنم تا موضوع روشن‌تر شود. روی بسته‌بندی وِیفرهای لواکر یک مثلثِ راه‌نما گذاشته شده که از این‌جا باز کنید و وقتی که شما لفاف را از آن‌جا باز کنید به به‌ترین شکلِ ممکن می‌توانید به آن دست‌رسی پیدا کرده و آن را مصرف کنید (کلی فسفر سوزاندم و دریافتم بهینه‌ترین شکلِ مصرفِ بیسکوییت هم‌آن است که از آن‌جا باز شود).

دوم

چندسالِ پیش در اینترنت برای یکی از دوستان دنبالِ دوربینِ دیجیتال با برندی خاص می‌گشتم. بالاخره بعد از کمی جست‌و‌جو سایتِ شرکت را یافتم و به آن ای‌میل زدم و مشخصاتِ دوربین‌‌ها و قیمت را پرسیدم. مدیرِ فروشِ شرکت به ای‌میل‌م پاسخ داد و عذرخواهی کرد و گفت که شرکتِ انگلیسی دیگر دوربین تولید نمی‌کند و باید با نماینده‌ی آلمانی‌شان مکاتبه کنم و ای‌میل و آدرسِ سایتِ آن‌ها را به من داد.

سوم

یادم است در سال‌هایی از جوانی فعالیت‌هایی در راستای حمایت از فلسطین انجام می‌دادم. یکی از آن فعالیت‌ها که هنوز هم مهم و کارگشا می‌دانم‌ش مبارزه با ترویجِ کمپانی‌های مالتی‌دامستیک بود. لیستی تهیه کرده بودم از آن کمپانی‌ها و چندجایی نمایش‌گاه گذاشته بودم. یک‌بار با خودم گفتم این‌همه فعالیتِ سلبی و تنزیهی کمی ایجاب و اثبات هم می‌طلبد. برای تنظیمِ باد هم که شده به همه‌ی کمپانی‌های معروفِ نوشابه‌سازی و شکلات‌سازی و تولیدِ قهوه‌ی کشور که معروفیتی دارند ای‌میل زدم و پیش‌نهاداتی دادم. گفتم نیّتِ ما جوان‌ها خیر است. قصد نداریم مردم را از محصولی محروم کنیم. می‌خواهیم دستِ صهیونیسم را از کشورمان کوتاه کنیم. این‌کار می‌طلبد که بدیل‌های شایسته‌ای برای طبعِ مردم در کشور وجود داشته باشد. ما کلی پیش‌نهادِ خلّاقانه داریم برای شما. حاضریم کلّی هم‌کاری کنیم... اما دریغ! دریغ از یکی از آن‌ها که پاسخ دهد...

آخر

فرهنگ احتیاج به بستر دارد. بسترِ فرهنگ وقتی موجود نباشد، او رخت بر می‌بندد و می‌رود. تربیتِ مبتنی بر فرهنگ در هر ساحتی مهم است. فرهنگ به معنای عامِ کلمه همه‌ی معانیِ خوب را متبادر می‌سازد. وقتی کسی ملبسِ به لباسِ فرهنگ می‌باشد خواه ناخواه ملزمِ به رعایتِ رفتاری‌ست که آن فرهنگ را خدشه‌دار نسازد. اما خدا نکند که به فرهنگ بی‌توجهی شود. یعنی نخواهیم که فرهنگی باشیم...

در صنعت، تجارت، دادوستد و خیلی چیزهای دیگری در کشورمان این «فرهنگ» دارد کم‌رنگ می‌شود. بس‌یاری بنگاهِ اقتصادی دیده‌ام که صِرفِ داشتنِ متقاضی مجاب‌شان کرده که به کیفیتِ تولید یا خدمت‌شان ارج ننهند. این قطعاً بدترینِ اتفاقِ ممکن برای یک بازار است. من این اتفاق را محصولِ یک سال و دوسال نمی‌بینم. متأسفانه ما در سال‌های بعد از انقلاب آن‌قدر درگیرِ مشکلاتی مثلِ جنگ و سیاستِ منهای فرهنگ شده‌ایم که وقتی برای ترویجِ و تزریقِ فرهنگ در خانواده‌ها پیدا نکرده‌ایم. بعد نسلِ بچه‌هایی که در این بی‌فرهنگی و بی‌خلاقیتی بزرگ شده‌اند از آب و گِل درمی‌آیند و می‌شوند مسئولانِ فردای مملکت در این‌جا و آن‌جا. مدارس و دانش‌گاه‌های‌مان هم که اهتمامی برای ترمیمِ فرهنگ نورزیده‌اند. حالا هم مسئولانی داریم که به طورِ پیش‌فرض علاقه‌ای به فرهنگ و خلاقیت ندارند مگر دری خورده باشد به تخته‌ای و تصادفاً آن مسئول علاقه‌مندِ به فرهنگ باشد و بعضی چیزها مثلِ خلاقیت، احترامِ به مخاطب، مسئولیت‌پذیری، فهم و به‌کارگیری جوان‌ در ذهن‌ش وزن داشته باشند...

-

خدایا، فکر می‌کنم قرار این است که من به عنوانِ یک انسان همیشه تو را در مقابلِ خودم ببینم و خودم را هم با تو تنها. فکر که می‌کنم می‌بینم برای این‌که پیشِ تو آبرو داشته باشم باید خیلی کارها کنم. کمک‌م کن و بهم یاد بده که چه‌طوری باید باشم که به چشمِ تو خوش بیام. بهم یاد بده که چه‌طوری با مردم‌م رفتار کنم. اگر روزی و جایی مسئولیتی داشتم یا در حالِ ارائه‌ی خدمت و تولیدی بودم که مخاطبان و متقاضیانی داشتم، حتماً حواس‌ت بهم باشه که تو رو فراموش نکنم. با اشاره و بی‌اشاره بهم یادآوری کن که مسئول‌م پیشِ تو و وجدان‌م. دست‌مو بگیر و نگذار که منحرف شم. نگذار فراموش کنم که فردایی هم هست.

خدایا، این انقلاب و این کشور رو دوست دارم و آینده‌ش برام مهمه. خیلی انتقاد دارم به خیلی جاها اما تهِ ته‌ش دوست دارم که به قدرِ یک‌ ارزن هم که شده برای پیش‌رفتِ کشورم کاری انجام بدم. خدایا بستری رو برام فراهم کن که بتونم برای ترمیمِ فرهنگِ مجروحِ کشورم تلاش کنم.

خدای عزیزم، نه فراموش‌م کن و نه اجازه بده که فراموش‌ت کنم...

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |