پریشان‌دلی - گفتن

گفتن

λεγειν

زیاد پیش می‌آید که دل‌م می‌گیرد. تنگ می‌شود. غنج می‌رود و بی‌قراری می‌کند. بعضی‌ها می‌گویند این‌جور قبض‌ها ناشیِ از گناه است. کفاره‌ی گناهانِ آدمی‌ست. دوستی داشتم اهلِ فضل که می‌گفت روایتی خوانده است مبنی بر این‌که وقتی جوانی این‌گونه می‌شود، آن زمان به‌ترین وقت برای رفتن به درگاهِ خداست. اهلِ فلسفه البته این حالات را دیگرگون تفسیر می‌کنند. یأسِ فلسفی و تعابیری چون‌این. قلب هم یکی دیگر از نام‌های این حالت است. عشاق تعابیرِ دیگری دارند؛ آن‌ها این تشویشِ دل را مرتبط و متصلِ با معشوق و محبوب می‌دانند. خلاصه این‌که هر فرقه و مسلک و بنیادی، با توجه به ایدئولوژی‌های خودش به این مسئله نگریسته است و آن را تعبیر و تفسیر و توجیه کرده است.

من اما واقعا نه به طورِ کامل آن نظرها را رد می‌کنم و نه قبول. بی‌که بخواهم قضاوتی در موردِ تک‌تک‌شان بکنم احتمالِ عقلانی‌ای می‌دهم که ممکن است همه‌ی آن‌ها از عللِ این حالت باشند و نباشند. اما هرچه که هست به خودِ خدا مربوط است و او رازِ این پریشان‌احوالیِ دلِ آدم را می‌داند. بیتی دارد فاضل که می‌گوید:

کسی را تابِ دیدارِ سرِ زلفِ پریشان نیست

چه‌را آشفته می‌خواهی خدایا خاطرِ مارا؟

-

بعدنوشت: وقتی چون‌این حالی پیدا می‌کنم، چیزی که بیش‌تر از همه آرام‌م می‌کند تنهایی و خواندنِ غزل است. غزل‌های محزون و غم‌ناک با سبکِ عراقی و هندی و گوش‌سپردن به نوای قرآنِ قاریِ کویتی شیخ مشاری بن‌راشد العفاسی.

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |