برای خوب ‌بودن - گفتن

گفتن

λεγειν

پرده‌ی اول

شرکتی دلال رفته بود و با هزار لابی قیمتِ گزافی داده بود به مؤسسه‌ای معروف که طراحی و اجرای غرفه‌ی آن مطبوعه را در نمایش‌گاهِ مطبوعات برعهده گیرد. مدتی بود با آن مؤسسه به عنوانِ مشاورِ هنری هم‌کاری می‌کردم. طبیعتاً بخشی از کار بر گردنِ من بود. از من نظر خواستند و شرکتی دیگر را پیش‌نهاد دادم. با شرکتِ موردِ نظرم آشناییِ کامل داشتم. پیش‌تر کارهای خلاقانه‌اش را دیده بودم و خاطره‌ی خوشی از هم‌کاریِ با آن‌ها داشتم. مدیرِ پایین‌دست حَسَبِ لطف‌ش اعتماد کرد و از من خواست تا به شرکتِ جدید بگویم اتود بزنند.

پرده‌ی دوم

من و مدیرعاملِ شرکت و اتود و مدیرِ پایین‌دست رفتیم پیشِ مدیرِ میانی (معاونِ فرهنگی) تا در صورتِ تأیید قرارداد ببندیم. معاونِ فرهنگی رفتارِ چندانِ مناسبی نداشت و به من گفت: نکند با شرکتِ جدید نسبتی داری؟ گفتم: نه! بعد یک‌بارِ دیگر به مدیرعاملِ شرکتِ مذکور گفت: هر دو لاغر و قدبلند هستید، نکند فامیل‌ید؟

از طرفِ دیگر کارمندانِ مؤسسه‌ شایعه کرده بودند که من در شرکتِ جدید ذی‌نفع‌م!

پرده‌ی سوم

اتود پذیرفته شد. از قبل قرار بر این بود که قرارداد را من با هر دو طرف ببندم. اما هرچه فکر کردم دیدم من کاره‌ای نیستم. قرارداد را امضا نکردم و متن را تغییر دادیم و خودِ شرکت مستقیماً با مؤسسه قرارداد بست.

پرده‌ی چهارم

مدیرِ ارشدِ مؤسسه برآوردِ هزینه را نپذیرفته بود و زیرِ بار نمی‌رفت. هزینه را تاحدی کم کردیم و مدیرِ ارشدِ مؤسسه پذیرفت. دوباره همه‌ی تیرها روانه‌ی من شد. مدیرِ پایین‌دست می‌گفت: من از خودم پیشِ مدیرِ ارشد مایه گذاشتم. فقط و فقط به خاطرِ تو. چه دفاعی داری از این شرکت؟ فردا اگر نتوانست کار را خوب دربیاورد تو مقصری. گفتم: من هیچ دفاعی ندارم جز «اعتماد». من به هنر و تخصصِ شرکت معتمدم. هم‌این...

پرده‌ی پنجم

معاونِ مطبوعاتی و مسئولینِ دولتی حسبِ این‌که با مؤسسه‌ از نظرِ مشیِ سیاسی و مدیریتی مشکل داشتند، پلانِ غرفه را چندروز مانده به نمایش‌گاه تغییر دادند. حینِ اجرا هم دو روز برق را در اختیارِمان قرار نداده بودند. دوازده‌ساعت مانده به افتتاحیه از طرفِ مؤسسه با من تماس گرفتند و با حالتِ پرخاش‌گرانه و توهین‌آمیزی گفتند این شرکتِ شما اجرای غرفه‌ی دیگری را قبول کرده است. کار را نمی‌رساند. اصلا تنبل‌ند. کار نمی‌کنند. شصت‌درصدِ کار مانده است و... پرسیدم این‌ها را از کجا می‌گویید؟ پاسخ دادند: شنیده‌ام! گفتم: من به شنیده‌ها کاری ندارم. معتمدم و معتقدم کار را می‌رسانند. حرفِ دیگری هم نیست. خداحافظ!

پرده‌ی ششم

ناظرِ پروژه بودم و از طرفی واسطه‌ی بینِ مؤسسه و شرکت. مدیرعاملِ شرکت بیست‌و‌چهارساعته بالاسرِ کار بود و به هم‌این جهت کارهای محتوایی را من با کارمندانِ شرکت هم‌آهنگ می‌کردم. مؤسسه هم طبقِ معمولِ همه‌ی مؤسساتِ بزرگ ان‌قلت‌ها و خرده‌فرمایشات و کارهای دقیقه‌نودیِ بس‌یاری داشت. طراحِ شرکت از کوره در رفت و به من گفت: فلانی تو چه‌را خودت هیچ کاری نمی‌کنی؟ تو ترسویی. تو فراری‌ای. تو اصلا کجایی...

پرده‌ی هفتم

کار تقریبا تکمیل بود که مدیرِ میانی (معاون فرهنگی) آمد مصلی. کار را دید و چند خرده‌فرمایش فرمود. مدیرِ پایین‌دست بدونِ مکثی همه‌ی تقصیرها را انداخت بر گردنِ من و گفت: من گفته‌ام و فلانی فراموش کرده است...

دو روز از همه‌چیزم کندم و با همه‌ی کراهتی که در وجودم بود رفتم بالاسرِ کار تا پایانِ کار را ببینم و خاطرم جمع باشد و دِینی بر گردن‌م نمانده باشد. دوروزِ سخت و طاقت‌فرسا...

کار تمام شده بود و همه خوش‌حال بودند. کارمندانِ مؤسسه با لباس‌های فرم در غرفه‌ی زیبای‌شان جلوه‌ها می‌کردند! لب‌خند داشتند و بوی ادکلن می‌دادند. یکی یک‌دانه آی‌دی کارت گِلِ گردن‌شان بود و سرشان پیشِ مردم و مسئولین بلند بود. هم به خاطرِ خروجی‌های خوبِ مؤسسه‌شان و هم به خاطرِ این‌که یکی از سه‌ غرفه‌ی بزرگ و زیبای نمایش‌گاه را داشتند. مدیرعاملِ شرکت و من خسته و خاکی بودیم. بوی عرق هم می‌دادیم شاید. لباسِ فرم و آی‌دی کارت نداشتیم. اما تهِ دل‌مان رضایتی بود. تهِ دلِ او رضایت بود چون کارش را خوب انجام داده بود و تهِ دلِ من رضایت بود چون پاسخِ اعتمادم را گرفته بودم. چون وقتِ شنیدنِ حرف‌های ناپسندِ این و آن فقط و فقط دل‌م به آن اعتماد خوش بود. خوش‌حال بودم که اعتمادم بی‌جا نبود... هر دو مانندِ فرزندی غرفه را می‌نگریستیم...

-

خدایا! در زنده‌گی آدم‌هایی را گاه دیده‌ام که همیشه بالاتر از انتظارم ظاهر شده‌اند. آدم‌هایی موثق و محکم. آدم‌هایی قابلِ دفاع و قابلِ تفاخر. مدیرعاملِ شرکتِ فوق‌الذکر از آن‌ آدم‌هاست. اگر نبود او و استواری‌ش قطعا کاری از دستِ کوتاهِ من ساخته نبود. قطعا همه‌ی حرف‌های آن کارمندان و مدیران درست از آب در می‌آمد. قطعا دستانِ من خالی بود...

خدایا بعضی آدم‌ها را انگار ساخته‌ای که ستون و تکیه‌گاه باشند. محلِ اعتماد باشند. به راستی چه خوب و دل‌نشین است ارتباطِ با آن‌ها...

خدایا از تو می‌خواهم مرا محلِ اطمینان و اعتمادِ دوستان‌ و اطرافیان‌م قرار دهی. تو می‌توانی حتا اگر من نتوان‌م...

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |