دیوانه‌گی - گفتن

گفتن

λεγειν

کوه‌ی پُر از اندوه، کاه‌ی سراسر آه
دیوانه‌ای بر تخت، فرزانه‌ای در چاه!

پیمانه‌ای در دست، شاعر که شد بدمست:
این وزن بی‌هوده‌ست! این قافیه، این گاه...

بیزارم از فعلُن مستفعلن فاعل!
بیزارم از این نحو، بیزارم از این راه

من عاشقِ نورم، دیوانه‌ی شورم
نزدیک‌م و دورم، از عشقِ خود -از ماه-

مضمونِ محصورم، در بندِ «آ» و «هاء»
خشکید و بعدش مُرد، ای شعر، ای بدخواه...
-

آبان89

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |