دستی در کار است... - گفتن

گفتن

λεγειν

چهل‌دقیقه‌ای از حرکت‌ِ اتوبوس می‌گذرد. معمولا «روز رو» نیستم اما ام‌روز استثنائاً ظهر راه افتاده‌ام. شانس آوردم که به ترافیکِ عصرِ چهارشنبه نخوردم و حالا بابایی را رد کرده‌ایم. جاگیر شده‌ بودم در صندلیِ همیشه‌گی‌م که صدای گریه‌ی کودکی حواس‌م را پرتِ خودش کرد. شاید هم پرت بودم و او جلب کرد...

معلولیتِ چشمی این کودک سخت آزارم داد. غمِ عالم را ریخته‌اند به‌ دل‌م. اصلا این آرژانتین همیشه غم‌بار بوده برای‌م.  غیر از پایانه بودن و ذاتِ جدایی‌ش که خودش غمِ بزرگی‌ست، به علتِ وجودِ فروش‌گاهِ شهروند و مشتریانِ خا‌ص‌ش، همیشه تقابلِ فقر و غنا مرا رنجانده است. هم‌این هفته‌ی پیش بود. پسرکِ لاغراندامی کیفِ جامانده‌ی خانومی که با دستِ پُر از شهروند زده بود بیرون به سمتِ پارکینگ را برای‌ش بُرد. پسرک چسبِ زخم می‌فروخت و نهایتِ فروش‌ش در روز شاید می‌توانست دو الی پنج‌هزار تومان باشد که آن هم قطعا نصیبِ کارفرما یا پدرش می‌شد. دل‌م می‌گیرد از این تقابلِ زمختِ فقر و غنا در تهران. انگار فرصت‌ها را در تهران نامساوی پخش کرده‌اند. به یکی رسیده و به دیگری نه. زنده‌گیِ یکی گرفته و زنده‌گیِ دیگری نه. کاش می‌شد کاری کنم...

یک‌ساعتی از حرکت‌مان گذشته و حالا اتوبوس در پلیس‌راهِ جاجرود متوقف شده برای آپ‌دیتِ اطلاعاتِ جی‌پی‌اس و چک‌کردنِ مدارکِ راننده. دل‌م می‌خواهد بنویسم کاش می‌توانستم بمیرم از این‌همه تقابلِ زمخت و زننده‌ی فقر و غنا که... نگاه می‌کنم به دست‌هام. به دست‌های ضعیف‌م که طعمِ کار و سختی را نچشیده‌اند. دست‌هایِ لاغر و کشیده‌ام...

در صندلیِ جلویی دختر و پسری نشسته‌اند و مدیتیشن می‌کنند. خیلی اگر تخفیف بدهم باید بگویم اهلِ هم‌این بالای آرژانتین‌ند. نگاه می‌کنم به دست‌های‌‌شان که یکی در دستِ دیگری‌ست و آن دیگری رو به بالا حالتی شبیهِ مشت‌شده به خود گرفته. نگاه می‌کنم به دست‌های راننده که حالا دوباره رویِ فرمانِ اتوبوس جاگیر شده است. نگاه می‌کنم به دست‌های روغنیِ شاگردش. نگاه می‌کنم به دستِ آقای ترکمنی که در صندلیِ دیگری نشسته است. دستِ او تفاوتِ چندانی با دست‌های من ندارد. نگاه می‌کنم به دست‌های خودم تا مطمئن شوم... یادِ دستی می‌افتم که زنده‌گی را نوشته است. دستی که خوب می‌دانسته کرامت را چه‌گونه تقسیم کند. نگاه می‌کنم به حضورِ عاریتیِ خودم در اتوبوسِ دست‌های کاریِ راننده. نگاه می‌کنم به دست‌های نحیفِ پسرکِ چسب‌فروش که با صداقت و شجاعت کیفِ شاید پُرپولِ خانمی را برگردانده بود. نگاه می‌کنم به دست‌هایی که در صندلیِ جلو رو به بالاست. نگاه می‌کنم به مدیتیتِ تصنعیِ دست‌های خودم که روزی چندبار می‌روند رو به بالا. باز یادِ دست‌هایی می‌افتم که بالاست. بالاتر از هر دستی و بالاتر از هر تقدیری. نگاه می‌کنم به حقیقتِ وجودِ دستی که بالایِ دست‌هاست. نگاه می‌کنم به حکمتِ دستی که می‌دانست کرامت را میهمانِ سفره‌ی دست‌های زحمت‌کش باید کرد. نگاه می‌کنم به ضعفِ دست‌های خالیِ خودم که بعد از این‌همه سال، هنوز تایپِ ده‌انگشتی را هم نیاموخته است، چه رسد به تایپِ حکمتی که با هزاران انگشت هم شاید نتوان نوشت‌ش... نگاه می‌کنم به دست‌ی که بالای دستِ من است. چشم‌هام را به یادِ چشمانِ معلولِ کودکِ صندلیِ پشتی می‌بندم و دست‌هام را مانندِ دستانِ صندلیِ جلویی می‌گیرم رو به بالا. چیزی شبیهِ مشت‌کردن. نفسِ عمیقی می‌کشم و یادِ دستانِ مردِ ترکمن می‌افتم. لب‌خندِ رضایتی می‌زنم. راضی‌م به رضای دستِ بالای هر دست... دستی که همه‌ی ما را می‌نوازد... دستِ اکرم‌الاکرمین...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |