گفتن

گفتن

λεγειν

بسم رب المهدی المنتظر

گاهی اوقات خیلی غمگینیم و نا امید خیلی دوست داریم یک گوشه یا یک گوش پیدا کنیم خیلی دوست داریم بگیم یا بشنویم و ...

گاهی اوقات هم خیلی خوشحالیم و امیدوار خیلی دوست داریم یه چشمه یا یک چشم پیدا کنیم تا دیده شیم خیلی دوست داریم انرژی مون رو منتقل کنیم و ...

گاهی اوقات نه غمگینیم و نه خیلی خوشحال نه نا امید و نه امیدوار نه دوست داریم تنها باشیم و نه توی جمع نه دوست داریم بشنویم و نه نشنویم نه شنیده بشیم و نه شنیده نشیم .

اما ، احساس عجیبی داریم ٬ احساس غریبه ی دیوانگی .

احساس می کنیم مریضیم و گمشده ای داریم . دلمون می خواد یا غمگین بشیم و یا خوشحال ٬ از ۰ بودن بدمون میاد ٬ دوست نداریم توی قدر مطلق باشیم ٬ این احساس رو به دیگران هم منتقل می کنیم ( البته به صورت منفی ) ولی اگه یک کمی به این حالت فکر کنیم ٬ خیلی ساده میشه نتیجه گرفت که بهترین حالت ممکن همین حالت ٬ این یعنی سطحی نبودن ٬ معنیش سنگ بودن نیست ٬ سرد بودن نیست ٬ معنیش قوی و معتقد بودن٬ معنیش بینا بودن ٬ همین که آدم گاهی خوشحال بشه و گاهی غمگین یعنی یکنوع دلبستگی داشتن ٬ یعنی نتونستن در مواقع ضروری ٬ یعنی اینکه زود بودن ٬ یادمه همیشه دیر و مطمئن بودن رو به زود بودن ترجیح می دادم . شاید همه به برعکسش علاقه دارند٬ اما به نظر من آدمی که دیر قبول کنه ٬ دیر هم رها می کنه ٬ دلم نمی خواد بگم زود پذیرفتن یعنی کورکورانه پذیرفتن ٬ اما وقتی آدم یک مسئله رو دیر قبول کنه ٬ بیشتر فرصت برای تجزیه و تحلیلش پیدا می کنه .

اما در لحظه همه چیز فرق می کنه ٬ آدم توی لحظه باید تمام حواسش و فکرش به عاقبت باشه ٬ به تأثیر باشه ٬  و به نظر من توی لحظه تصمیم گرفتن خیلی سخت و خیلی هم مفید . در لحظه تصمیم گرفتنی که در لحظه فهمیدن رو قبلش داشته باشه یعنی موفقیت . یعنی پیروزی ٬ حتی اگر به شگست در لحظه منجر بشه .

پائولو کوئلیو خوب گفته که : دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید . یعنی همیشه نه خوشحال باشید و نه غمگین اما از این حس خودتون دیوانگی رو تلقی نکنید . در واقع اون دیوانه بودن اولی هم عین عاقل بودن و عاقل واقعی یعنی همین ٬ کما اینکه تمام بزرگان ما مثل مولانا اینگونه بودند .

خدایا روا مدار که چشمانی گشاده داشته باشم و دیدگانی بسته و تنگ .

خداوندا مرا آرامشی ده که در آن بتوانم با آسودگی به درک حقایق نائل شوم . مرا قدرتی ده تا حقیقت را دریابم و از آن نرنجم و بتوانم پذیرایش باشم و زبانی ده که از بیان آن نه بیمناک شود و نه کوتاه و بینشی ده که دریایت در وسعتش همچون منی حقیر و کوچک شمرده شود .

 

۲/۱۲/۱۳۸۴

ساعت ۰

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |