اُماه - گفتن

گفتن

λεγειν

مادربزرگ - همه‌ی داراییِ من از نسلی روبه‌فراموشی - غروب‌ها بهار را بی‌بهانه دَم می‌کند در قوریِ بدقواره‌ای که ناگفته پیداست چینی‌ست... ام‌روز که پربسامدترین تلاقیِ نسلِ من و اوست، پاییز را به یُمنِ چایِ خوش‌طعمِ در هم‌این قوریِ بدقواره‌ی او، شیرین و گوارا سَر می‌کشم تا یادم بماند عاشقی معطوفِ به مظروف است، نه ظرف!

مادربزرگ - همه‌ی سهمِ من از مشروطه  و مرجعیت - عشق را هویدا هبه می‌کند به ما. عشق را می‌نشاند تنگِ اخم و لب‌خندش. عشق را چین می‌کند رویِ جغرافیایِ پیشانیِ بلندش تا بدانیم دل‌نشینی مرقومه‌ی به‌فرموده‌ای نیست که بتوان در جایی منزه‌تر از «قلب» یافت‎ش...

مادربزرگ - مادرِ بزرگِ پدرِ من - امضایِ پایِ دفترِ خاطراتِ باهم‌بودنِ ماست. نسلِ پریشانی و تشتت‌ و وایرلس! نسلِ بی‌فرصتِ بی‌حس!

مادربزرگ،

            فرصتِ مغتنم و بی‌تکرارِ تاریخِ زنده‌گیِ من است...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |