حرف‌هایی برای ماندن... - گفتن

گفتن

λεγειν

درگیر می‌شوم برای «با تو بودن» با دنیا و آدم‌ها، آی حقیقتِ شیرینِ مستور در تلخی‌ها!

آی راستِ به‌راستی فتنه‌انگیز، تو اصلِ همه‌ی اصولی و مقدمِ همه‌ی مقدمات. تو جانِ واژه‌گانی عزیز. تو بلایِ خواستنیِ اندیشه‌ای. تو بهارِ ذهنِ پاییززده‌ی مایی.

فتنه‌ها برپا می‌کنی وقتی خلاصه می‌شوی در مفهومِ موَسّعِ «چه‌گونه بودن»!

هزاری هم اگر سنگ بیندازند جلویِ پای‌م، باز در پیِ توام حقیقت. حقیقتِ عزیز و سترگِ چه‌گونه به‌تر شدن و بودن و ماندن.

تو را در نثر و شعر و نور و صدا و اندیشه جست‌و‌جو می‌کنم. تو هرجایی ممکن است باشی. بی دغدغه‌ی رنگ و جهت و حزب و حکومت و سمت‌هایی چون‌این معتبر و محدودِ به زمان. تو را گاهی در کلامِ «شریعتی» می‌یابم، بی‌که بترسم از تعبیرِ سخت و غیرِ منصفانه‌ی شریعتی‌ستیزها. گاهی می‌نشینی تنگِ یک سخنرانیِ دل‌نشین از آقای «خامنه‌ای» که قبل از هرچیز قطعا یک سخن‌دانِ مبرز و یک فرهنگی‌کارِ باهوش است یا  حتا در فحوایِ حرف‌هایِ آقای «صادقِ زیباکلام» که خداوند حفظ‌ش کند برای نظام!

نمی‌دانی چه لذتی می‌برم از انعطاف و ظرفیتِ فرهنگی‌ت وقتی چون‌این غرورانگیز تن به کلام و واژه می‌دهی بی‌که برای‌ت مهم باشد این دسته‌بندی‌های جلفِ سیاسی!

چه لذتی دارد وقتی می‌گردم و در نثرِ جسورِ کسی چون «رضا امیرخانی» پیدای‌ت می‌کنم و فریاد می‌زنم که آی! یافتم! یافتم دل‌نشینیِ حقیقت و صراحت را این‌جا! شجاعت را آن‌جا! لطافت را این‌جا...

چه لذتی دارد وقتی لباسِ نظم بر تن می‌کنی و شعر می‌شوی در شعورِ چینشِ عراقیِ واژه‌گانِ غزل‌هایِ محزون و خوش‌مضمونِ «فاضل». طعمِ غم و عشقِ می‌دهی انگار عزیزم.

تو بی‌وطن‌ترین مسافری هستی که می‌شناسم. تو سفیرِ فرهنگیِ عشقی. به نسیمی کوچ می‌کنی از ساحتی به ساحتی و از دهانی به دهانی و از قلمی به قلمی.

گاهی در کنداکتورِ پخشِ قطعا برنامه‌ریزی‌شده‌ی «بی‌بی‌سی» خودنمایی می‌کنی و گاهی در تصادفی دیدنِ تکرارِ تله‌فیلمی ساده از شبکه‌ی به‌قولِ صالح‌علاء «جانِ» چهار!

هم‌این، این‌که دغدغه‌ی مکان و زمان و انسان نداری لذت‌بخش‌ت می‌کند. برای‌ت فرقی ندارد کجا باشی و چه رنگی باشی. تو حقیقت‌ی، خودت هستی. هرجا که باشی. با هرکه و هرچه که باشی. روحِ منسجم و مستقلِ خودت را داری. می‌شود با همه‌ی دل به تو مؤمن بود و محکم ایستاد. گاهی در مقابلِ او که برچسبِ تحجر می‌زند و گاهی هم در مقابلِ کسی که روشن‌فکر و بی‌دین و محافظه‌کار می‌خواندت. در اوجِ تندی‌ها می‌شود با تو آرام بود و در اوجِ آرامش می‌شود با تو جوشید. تقوا تویی. دین تویی. آرمان تویی. اصالت تویی. وجود تویی. عشق تویی. زیبایی تویی. دنیا تویی. آخرت تویی...

دوست‌ت دارم و برای با تو بودن «جان» می‌دهم...

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |