رجایِ مقدس، دفاعِ موثق! - گفتن

گفتن

λεγειν

از باد می‌خواهم که به خاکِ پاکِ هویزه یادم کند.
به دل‌تنگی‌هایِ ریزریزِ پشت‌ِ رواق‌ها،
به اتفاق‌ها...

از باد می‌خواهم که مرا به خوش‌ترین احوالِ آن‌روزها که به  نظاره‌ی خنده‌های «حمودی» و گریه‌های «ابتسام» گذشته‌ست، یاد کند.

آری، باد را قسم می‌دهم به گام‌هایِ کوچکِ «امیر» و به سبیل‌های بلندِ «حج‌باقر»،
به تواضعِ خرکیِ «حاجی‌لنگری» و به سرخوشیِ عربیِ «کریم ساکی»،
به ریشِ همیشه‌ مرتبِ «مصطفی» و به دلِ آشفته‌ی «مسعود»،
به اخلاقِ تُندِ «سیدمهدی» و به لهجه‌ی نرم و جهرمیِ «ایمان»...
می‌خواهم از باد که یادم کند به آن‌روزها...
به ریا و سرخوشیِ آن‌روزها حتا!
-

یادم کن باد!
به آن چندروزی که خاکِ پایِ «خاکِ پایِ» دوستانِ خدا بوده‌ام به‌رجاء...
بیا و یادم کن که برگِ خشکیده‌ای شده‌ام مجروح...
بیا و این مرقومه‌ی معلق را به صراحتِ طوفانی‌ت خلاص کن...
-

پی‌نوشت: این پُست را بهار نوشته بودم. روزها را شمردم تا پاییزِ نشرش فرا رسد و حالا رسیده است...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |