مکالمه - گفتن

گفتن

λεγειν

بادی وزید و چشم وا کردم... از آن‌م نیست
-ای ماه- تصویرت دگر در آسمان‌م نیست

هرجا سبویی دیده‌ام دامن‌کشان رفتم
ساقی و مِی بوده‌ست، آوَخ که دهان‌م نیست!

تا «آفتاب» و «مغرب» و «عقل» و «وضو» هستند
جایی برایِ رکعتی که «دل» بخوان‌م، نیست

از خمره‌ها پرسیده‌ام «چله‌نشینی» را:
رازی‌ست سربسته که یارایِ بیان‌م نیست

اصرارِ «نفیِ ماعداء» سعیِ جدالی‌هاست
در آستینِ منطقِ جان‌م، جهان‌م نیست!

تجریدِ چشمان‌ت معمایِ گل و باران
تفصیلِ سیلِ اشک‌هایت در توان‌م نیست

هر آینه محبوب‌ی و هر شام محبوبه
غیرِ تو جانان‌م گُل‌ی در بوستان‌م نیست...
نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |