نشسته تیر به زیرِ کمانِ ابرویش... - گفتن

گفتن

λεγειν

خیابونِ شهیدبهشتی رو به‌ سمتِ مصلی پیاده گز می‌کردم. واردِ ایست‌گاهِ شهیدبهشتی شدم. نمایش‌گاهِ کتاب توجه‌م رو جلب کرد. نمایش‌گاه‌ی که به همتِ «محمد حقی» و رفقای طلبه‌ی «حوزه‌ی مرحوم مجتهدی» دوسال‌یه که در مترو اجرا می‌شه. رفتم جلو. خب، مطابقِ معمول کتاب‌های پرفروش و ادبیِ «سوره‌ی مهر» بود به‌علاوه‌ی چندکتابِ جدید از «نیستان» و... اوه، کتابِ «نُهِ ده» رو روی میز دیدم. رفتم جلو و به جوانی که مسئول‌ش بود به خنده گفتم: فُرمتِ این کتاب با بقیه‌ی کتابا فرق داره‌ها...

گفت: چه‌طور؟

گفتم: چون خیلی «تعدیِ از جاده‌ی انصاف» توش هست!

گفت: من از مطلبِ راجع به امیرخانی و شجاعی‌ش خوش‌م اومده!

(کم‌ی بحث کردیم راجع به ورودِ اهالیِ ادب و فرهنگ به سیاست و این‌که جنسِ نقدِ اون‌ها چه هست و چه باید باشد و چه نباید باشد... که خداروشکر مجاب شد و گفت که همه‌ی این کتابو نخونده و موافقِ توهین نیست و...)

یک مردی اومد و صاف! رفت سراغِ یکی از کتاب‌ها و عدل وسط‍‌شو باز کرد و دست گذاشت روی یک خط و پرسید: شما قبول دارید که پیغمبر دستِ علی رو برده باشه بالا و گفته باشه که بعدِ من اون مولایِ شماست؟!

ترکِ تبریز بود به‌گمان‌م (از لهجه‌ی ترکیِ با عشوه‌ش فهمیدم). خوش‌لباس بود و جاافتاده. اول‌ش فکر می‌کردم این دوستِ کتاب‌فروش حسبِ این‌که طرحِ نمایش‌گاه رو بچه‌های حوزه اجرا می‌کنند و مضافا این‌که محاسنِ پرپشت‌ی هم داشت، طلبه‌ست. سکوت کردم تا پاسخِ سوالو بده. اما دیدم جوابی داد که سوال رو سه‌تا کرد و شبهه رو عمیق‌تر. اجازه خواستم و شروع کردم به بحث. از قرآن گفت و از این‌که شیعه به شئونِ نزولِ خرافی قائله. از اشارات‌ش فهمیدم منظورش آیه‌ی اکماله. گفتم دوتا بحثه. علتِ نزول و روزِ نزول. یادم اومد که اهلِ سنت نزولِ آیه رو «عرفه» می‌دونستن. برای این‌که بفهم‌م طرف از اهلِ تسننه یا نه بحثِ روزِ نزول رو پررنگ‌تر پی گرفتم. متوجه شدم نه، اطلاعاتی از نصوصِ صحاح و تابعین نداره (البته همون‌جور که ماها هم از نهج‌ا‌‌‌‌لبلاغه و قرآن بی‌اطلاع‌یم، ممکنه اون هم...). هرچی آیه از مائده و نساء و توبه و احزاب و... بلد بودم که ربطی به ولایت داشت خوندم و تندتند توضیح می‌دادم که فلان و بهمان. بحث رو عوض کرد. گفت شیعه‌ها می‌گن «یاعلی مدد» یا «علی یارت»؛ این مددخواستنِ از علی و ائمه‌ای که حتا نتونستن یاری‌گرِ خودشون باشن یعنی شرک!

گفت می‌گید: یا ابوالفضل! ابوالفضلی که حتا نتونست برای بچه‌های برادرش آب بیاره! این چه ابوالفضلیه؟!

برای چندثانیه چیزی نشنیدم...

یادم از «لقد ضاق صدری»ِ پرسوزِ حضرت‌ش آمد...

عباس مثلِ هر تشنه‌ی دیگری وقتی در آن گرما دست‌ش به آبِ خنکِ فرات خورد، هوسِ نوشیدنِ آب کرد... اما عباس پسرِ علی بود و اراده‌ی حیدری داشت... یا نفسُ مِن بعدالحسین هونی و بعده لا کنت أن تکونی...

خدا عباس را می‌دید. تشنه‌گیِ کودکان را می‌دید. خدا رحیم است و از رحیم جز رحمت برنمی‌آید. باران رحمت است. خدا برای عباس‌ش ارحم‌الراحمینی کرد. خدا برای عباس‌ش رحمت فرستاد. اما رحمتی دیگرگون... بارانی از تیر که بر مشک و بدنِ عباس نزول که نه، صعود می‌کردند... خون از همه‌جای عباس و آب از هرجای مشک جاری شد... علیک منی‌السلام یا اباعبدالله... و عباس پَر کشید...

مدتی این‌ها از سرم گذشت و نفهمیدم چه صحبتی بینِ جوانِ کتاب‌فروش و مردِ مستشکل شد. اما متوجه شدم مرد آن کتاب را با تخفیفِ «بیست‌درصدی» خرید و رفت...

مرد رفت اما سوالِ خوبی رو توی ذهنِ من ایجاد کرد. سوالی درباره‌ی دیدگاه‌های متفاوتِ ما نسبت به یک پدیده. یکی نوشته‌های قدیانی رو بی‌انصافی و توهین و عدمِ تقوا می‌دونه و یکی بصیرت و شجاعت! یکی سکوتِ امیرخانی و امثاله رو بی‌بصیرتی می‌دونه و یکی شاید عینِ بصیرت! یکی شهادت رو عجز می‌دونه و یکی دیگه شاید اوجِ اقتدار... انصافا این تفاوتِ دیدگاه‌ها ناشی از چیه؟!

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |