رضا امیرخانی، شعر، غم، ماه، آه و من... - گفتن

گفتن

λεγειν

خسته‌ام

اما

نخواسته‌ام

K

داریم می‌میریم

اسم‌ش را گذاشته‌ایم:

عمر!

K

فقیریم!

چون قدرتِ پرداختِ هم‌دیگر را نداریم

K

تنزلِ ارزش‌های حقیقیِ یک مرد

برابر است با:

تورمِ صورتِ زن!

K

هبوط کرد آدم

و

زمین

متورم شد...

K

نویسنده‌گیِ تو

ارزشی‌ست تعیُنی

نه ثمنی تعیینی

و چه می‌فهمند

این کاسبانِ فرهنگی

فصل‌‌‌های ممنوعه را...

K

مازادِ نگاه‌های من

خلوصِ چشمانِ تورا می‌خواهند...

عرضه و تقاضا متعادل‌ند انگار!

K

ماتریسِ لطافتِ دست‌هات

قدرتِ پرداختِ من‌‌ند

K

ربوده‌اند همیشه

ابرها،

ماه‌م را...

K

کیست که غم‌زادِ من باشد؟

K

منِ دیگری ساخته‌اند

غم‌های متواتر

و داغ‌های مکرر

از من!

K

با غم زاده شدم

با غم زنده‌گی می‌کنم

با غم هم خواهم مُرد...

K

در غم‌داشتن ثروت‌مند بوده‌ام

همیشه...

K

داریم و نداریم انگار

هم‌ را

ما

آدم‌ها...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |