سه‌شنبه‌ی چهارشنبه‌سوری - گفتن

گفتن

λεγειν

این‌که آدم آخرکِ فصلی که خزان است برسد به وصلی که بهار است، لابد خوب است و لابدتر اگر بسوزاند بدی‌ها و زشتی‌ها و پلشتی‌هاش را، در آتشِ اسپندانه‌ی محبت و عشق، زیباست و لابدترترک اگر اسپند و زمستانِ کینه‌ها و دشمنی‌ها و غیبت‌ها و تنگ‌نظری‌ها و بدبینی‌هاش را هم به بهارِ زیبابینی و زیبااندیشی و مهر و صفا بدل کند، نیکوست...

اما چه کنیم که ما مردمانِ حباب‌اندیشِ کف‌باوری هستیم که نمادها و یادها را می‌پرستیم و وجود و خود و خویشِ فرایند‌ها و پدیده‌‌ها و انسان‌‌ها را اما نه!

-

حاضریم هزار محترق و بماهو محترق را بسوزانیم و ذره‌یی از خصایل و خصایص نانیکوی‌مان را اما نه.

به هرچه که بوی ظاهر و رنگِ صورت دارد مؤمنیم و به خدای مهربانی که سریرِ ظریفِ بودن‌ش را فقط به رنگِ جسم و بویِ ظاهر نیالوده‌ست اما نه!

از سبزینه‌گیِ جنبش‌های توئیتری، خون‌آبه‌های سرخِ رگ‌های جوانانِ غیورِ وطن را خواستاریم و از سرخیِ باحلاوتِ اسلامِ ناب، بند و بست و حصر و حد را، و دریغ که لطافتِ سبزِ بااصالتِ دوستی و نجابتِ سرخ و شیرینِ عدالت‌خواهی را گم کرده‌ایم پیشِ پای سبز و سرخ‌‌خواهی‌‌های صرفا دیپلماتیک‌مان!

سوخته‌ایم پای خصم و خشم‌های بی‌دلیل و بی‌بدیل و احساسی‌مان و خوش‌حالیم که سبزی و سرخیِ انسانیت‌مان را ذبح کرده‌ایم پای این آتش و آن شعله و باشادی می‌خوانیم که زردیِ من از تو و سرخیِ تو از من؛ که حاشا نه آن است و نه این که بیش‌تر و پیش‌تر این است و آن!

یک‌سال هرچه بوی شبهه داشته و رنگِ شک پذیرفته‌ایم و تاخته‌ایم به هرچه‌ که بوی نقد داشته و بسته‌ایم هردهان و دهانه‌ای را که بوی اعتراض داشته و با کمالِ تعجب انتظار داریم با این چشم و گوش‌های به‌هرباطل‌ عادت‌کرده‌‌مان، حقیقتِ شکوفایی و طراوتِ بهار را هم نیوشا باشیم و دریغ و افسوس که همه‌ی زیباییِ بهار به این است که ظرافتِ بودن‌ش را به بیناییِ هرچشم و شنواییِ هرگوش و گویاییِ هرزبان نیالوده‌ست و ما خموشانِ هماره و هنوزِ محروم از بهارانیم...

یک‌سال سوخته‌ایم پای منازعه‌ی ناکسان و فراموش‌مان شده‌ست مناظره‌ی بلبل و گل در محضرِ بهار را...

به هزار ترفند و تلخ‌ند و سخره و کنایت و اشارت که هرکدام‌شان هرچیزی داشته الا صداقت، خواسته‌ایم تا نابود کنیم هرآن‌چه‌که ما نیست را و از یاد برده‌ایم سوگندِ آدم و لب‌خندِ خدا را که برو فرزندم، بر زمینم مهر جاری کن و صدق و احسان و عشق...

آدم نبوده‌ایم آن‌گونه که حوایی باشد برای‌مان و حوا نبوده‌ایم آن‌سان که آدمی باشد درخورمان...

سال‌هاست سه‌شنبه‌ای که چهارشنبه‌سوری‌ست، به امیدِ شکوفاییِ نهالِ عشق از قلبِ خاک و گردگرفته‌ی انسانی که انسان نیست، آتشِ غربله به‌پا می‌کند و اسپندِ خزانیِ کینه‌های او را می‌سپارد به فروردینِ بهاریِ محبت، اما حیف که همیشه خرداد‌های ما، سویِ مُردادیِ عشق‌نهادِ مارا ناجوان‌مردانه دیگرگون رقم زده‌ست...

دعا کنیم تا این اسپند، آخرین خزانی باشد که بهارِ انسانیتِ ما به خود خواهد دید...


بمنه و کرمه

محمد مهدوی‌اشرف

27 اسپند 88

-

پی‌نوشت:

این‌که معلوم نیست این نوشته سوی نقدش به کدامین حزب و جهت است، اصلِ سوی راقم است و بس و برمی‌گردد به برگشتنِ روزگار و سهلیِ آن...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |