اقتصاد ماه - گفتن

گفتن

λεγειν

رزقِ روزگارم‌ند

از سبدِ مصرفیِ نگاه‌ت،

سکوت و اشک ـ این بی‌قیمت‌ترین‌‌ها ـ

K


چینیِ قلبی از حریر

و حریرِ دلی از سنگ؛

کنتراستِ خلقت‌ند آیا؟

K


شیبِ منحنیِ بی‌تفاوتی‌های تو

تُند بود

و نرخِ تنهایی،

ارزان!

چشمان‌م متورم شده‌اند...

K


تابعِ نامطلوبی‌ست،

منحنیِ بی‌تفاوتیِ تو

در مختصاتِ بی‌جغرافیایِ

قلبِ شکسته‌ی من...

ای سنگ!

K


کالای بی‌قیمتی‌ست ـ انسان ـ

که خدا،

با همه‌ی ثروت‌ش

همیشه

متقاضیِ اوست...

K


بوی نور گرفت،

سوی اشراقیِ قلبم؛

وقتی افتاد،

عکسِ ماهِ رویت،

در دلم.

و این

هم‌این‌که

سنگی...

یعنی که تو

هستی و می‌تابی...

K


آسمانی‌ست آن‌جا...

و ماه‌ی‌ست این‌جا!

نقاشِ هستی

برکه کشیده

برای زمین

K


سیاهیِ آسمان

پاکیِ زمین؛

نور می‌بارند گاهی،

ابرها

K


عمر نیست،

این‌که می‌رود.

شمارشِ معکوسِ دیدارِ توست...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |