شاید با نگاهت ازین غم رها شم - گفتن

گفتن

λεγειν

فقر

بخواب

اما، بگذار تا دمی برایت بمیرم

نه برای تو، که برای خودم

اما پای تو

پیشِ تو

برای چشمانِ بسته‌ی تو

بخواب

اما بگذار پیشِ بالای معصومیتت جان دهم

چه زمخت و ضخیم‌َم

پیش لطافتِ تو...

نفروش گلم

معصومیتت را

- آنِ کودکی‌َت را!

پیش ضخامتِ زمختیِ یک‌مشت آدمِ بزرگ

و لابد سیاسی!

سبز تویی!

آبی تویی!

رنگین‌کمانی تو گلم!

بخواب

اما، بگذار جان دهم پشتِ دخلِ کارتنی‌َت

اقتصاد سیری چند؟

مکتبِ معصومانه‌ی تورا عشق است

بخواب

اما، بگذار بمیرم من...

نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |