گفتن

گفتن

λεγειν

دویدم بسوی نگرانی ها

ناگهان در هیاهوی سکوت گم شدم

بی اختیار اشکانم سرازیر شد

حیف از آن همه عشق...

آزادگی هیچ بهایی ندارد!!

آزادیم به خطر افتاده بود

وقتی که دیگه تو پیله ی تنهاییم  نبودم...

همون موقع که فکر می کردم زیر پاهام خالی شده

یهو به آفتاب نیگاه کردم

احساس کردم جوونه ی امید سر در آورده

حالا دلم میخواست از قفس بپرم

اما بازم این دلواپسی ها بودن که دنبالم می کردن...

 

 حالا دیگه من نمیدونم واسه پریدن دیره یا نه اما من انرژی اونون دارم. 

نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۳ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |