آهو شدن - گفتن

گفتن

λεγειν

اول

رفتیم مشهد

بعد از سه‌سال و سه‌ماه و بیست‌و‌هشت روز

اعنی چیزی بیش‌تر از هزار و دویست‌روز که همین عدد‌بازی بس است برای جذاب‌نبودن ِ تأکید روی ترجیع ِ هشت، برای امام ِ هشت!

تابستان ِ هشتادو‌پنج بود، کنکور  را داده ـ نداده سیدمحمد تماس گرفت که بچه‌های مسجد امام‌حسین رو می‌خوایم ببریم مشهد، به عنوان ِ خادم میای؟

تمرین ِ نه! گفتن به سید رو نداشتم!

پس لزومی نداشت بگم: خادم؟!

سفر ِ سختی بود! غالب بچه‌ها خوب بودند و چند نفری خوب‌تر!

ردیف‌آخری‌های اتوبوس پسرای من بودن!

روسفیدم کردن

یکی یه دونه از کفترای حرم رو با خودشون آوردن شمال!

تازه بماند که نخود و کش‌مش‌هاشونم کش رفته بودن و انگشتراشونو هم!

-

دوم

هشت‌هزار بار توی خودم شکستم و مُردم و مچاله شدم توی این سه‌سال! خاصه وقتی گفت...

هشت‌بار نزدیک‌ترین اقوامم ـ خونواده ـ رفتند مشهد و من نرفتم!

هشتاد بار دوستام رفتن مشهد و از جوار مضجع شریف و مطهرش اس‌ام‌اس دادند!

زندگیم عوض شد توی این سه‌سال!!!

-

سوم

نشسته بودم کنج گوهرشادو هوای اسمال‌طلا زده بود به سرم. یاد ِ این افتادم:

آهو‌ بچه

تنها
و چه تنها

آهو بچه

غم‌گین
و چه غم‌گین

دل گفت کمی در بر ِ این غم‌زده بنشین

آهو بچه افتاد سرانجام در این بند

از دور کسی آمده!

آهو بخرد!

چند!؟
آهو بچه چندی‌ست که بی‌مشتری این‌جاست

بگرفت
و بگرفت

آهو بچه را در بغلش سفت‌تر از سفت

ضامن شد و

ضامن
آهو بچه، آهو بچه‌ی حضرت ِ زهراست

کفتر شد و

کفتر
هی پر زد و

هی پر

هی کاسه شد و

پر شد و

هی پر شد و

هی پر

اسمال طلا، صحن و سرا، روضه‌ی آقاست...

-

چهارم

امیر با اون پاهای بی‌کفش و قدم‌های همیشه بی‌عجله‌ش، از خاطره‌ی حوض و ظهر می‌گفت و دلش تنگ می‌شد و آب توی دستاش می‌ریخت و جای اسمارتیز کولد‌اس‌تاپ می‌خورد و زیرلب می‌خوند:

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق ِ وصل ِ تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

-

پنجم

هیچ فکر نمی‌کردم قصه‌ی قبر هشتم و ردیفِ اول یا ردیف ِ هشتم و قبر ِ‌اول به حریم امن ِ امام ِ هشت و قبر ِ نود ‌و نه و پله‌ها و جملات ِ فیلسوفانه! تبدیل بشه...

-

 

ششم

صاحاب ِ بی‌ملک و تملک ِ قبر ِ نود‌ونه!

شصت‌وچار رفتی و از اسمت یه اسم برام موند و از فامیلیت یه ایسم!

این‌که چرا شاهرودی رو به مهدوی‌ تغییر دادی و به اقتضای زیاد‌بودن ِ فامیلی ِ مهدوی توی قم و اصرار دفترخانه‌چی به پسوندگذاری و اشرف‌البلاد‌بودن ِ به‌شهر، یه اشرف هم انداختنی تنگ ِ مهدوی، چیزی ز ماه‌بودن ِ تو کم نمی‌کنه!!!

بی‌که الله داشته باشی و آیت باشی و بزرگ! خاک ِ پاتم که خاک ِ پای حضرتش! هستی! گیرم که برکه‌ای، نفسی...

حتا اگر سی‌سال بگذرد...

-

هفتم

آهو دلش

ش

  ک

 س

     ت

...

انگار‌کن زیر ِ آب‌شاری هستی و فشار ِ‌موج می‌بردت سمت ِ آفتاب...

فواره می‌شوی و پر‌می‌کشی و از عزیز ِ ساختگی‌ات، می‌ریزی و می‌شکنی پای حظیظ خاک‌بودنت و دوباره جان می‌گیری...

گوش ِ چپ‌مان بی‌بدیل‌ بودن ِ شأن‌تان را می‌شنید و گوش ِ راست‌مان چیک‌چیک ِ عکس ِ‌یادگاری و کلیشه‌ی قدیمی! کوته‌نظران با قهرمان‌شان را!

چشم‌مان به إن قلوب المخبتین مانده بود و دل‌مان پیش ِ آهو و زیارت‌نامه و صبح بود!

تو خود بودی که به دادم رسیدی و زدی تخت ِ سینه‌ام و گفتی و سبل الراغبین الیک شارعه...

قلب‌مان را جا انداختی آقا!

آبرو دادی حضرت ِ آفتاب!

-

 

هشتم

رفتم کنار ِ پنجره‌ی شرقی ِ دلم

آن زرد ِ آفتابی ِ عندالمشاعره

آن‌کو هماره زرد و ستبر و طلایی است

آهو شدم برات

آهو شدم براش

آهو شدی برام

آهو

شدن

برا

..

-

پ.ن

رسیدن ِ مهدی به قطار، با حساب‌های کاغذی و ریالی و ساعتی درست ازآب در نمی‌آد!

هرچه هست بین اوست و حضرتش!

-

دراین سفر فهمیدم رفیق ِ خوب از زن ِ خوب هم به‌تر است!

-

فوق ِ دیپلم ِ لهجه‌ی اصفهانی‌مان را در این سفر از آقا گرفتیم!

-

پیش‌تر متنی آماده کرده بودم در باب مرقومه‌ی رفیق و اصول ِ درایت در باب رفیق‌یابی و می‌خواستم عنوان ِ این مثلا سفر‌نامه را بگذارم محدث ِ مدیر و مشهد ِ معهود که بماند!

-

 

تکمله

آبرو بخشیدی

آهویی کردیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |