گفتن

گفتن

λεγειν

من به روشنایی نگاه میکردم

   هی بالا و پایین می پرید،سرش گیج میرفت،خسته میشد،گریه میکرد،میخندید

من به روشنایی نگاه میکردم...

    بهم نگاه میکرد،باهام حرف میزد،سرم داد میکشید

من به روشنایی نگاه میکردم...

   اذیتم میکرد،منو میزد منو میکشت...

من به روشنایی نگاه میکردم...

   دیگه تاریک تاریک تاریک بود به روشنایی نگاه کرد و مرد

من به روشنایی نگاه میکردم...

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |