گفتن

گفتن

λεγειν

هنوز خوابیده بود

      روی تخت و زیر پتو

  وقتی که دیوار بالا میآمد

    و خوابش نمیگرفت

            در تاریکی وجود آسمان

            و گرمای دستان مهربان نور

 زیر عینک آفتابی خورشید

 آن پرتقال گرد

چشم های پریشان مادر بزرگ را میتوان یافت

     که به خواب نمیروند...

   هنوز خوابیده بود

روی تخت و زیر پتو

  وقتی که دیوار بالا میآمد...

حالا دیگر آسمان هم تاریک بود

و از دستهای مهربان نور هم خبری نبود

   و پریشا نی چشمان...

   حالا دیوار به بالاترین

نقطه چشم رسیده بود

  حالا دیگر برای خواب دیر بود......


نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۳ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |