لِنگِش کن! - گفتن

گفتن

λεγειν

اگر اخلاقی‌بودن رو رتبه‌بندی کنیم و به چند نوع خاست‌گاهِ اخلاقی قائل باشیم؛ می‌شه این‌طور در نظر گرفت که یک‌نوع اخلاقِ خیلی‌خوب داریم که میوه‌ی درختِ فلسفه‌های انسان‌گراست و درونِ دایره‌ی محاسبه‌ها و منافعِ فردی و جمعی ایجاب می‌شه. خودگِرَویِ اخلاقی (نظریاتِ هابز و آدام اسمیت). توضیحش می‌شه این‌که ما انسان‌ها به‌خاطرِ مصالح‌ و منافعِ معقولِ بلندمدّت‌مون در فرآیندِ زنده‌گیِ جمعی، یک‌سری رفتارهای اخلاقی رو مرتکب می‌شیم. مثلِ خوش‌قولی، صداقت، نظم، انصاف و... . این یک سطحِ واقعاً خیلی خوب و حتّا عالی و البتّه بسیارسخت از اخلاقی‌بودنه.
سطح و مرتبه‌ی دیگه‌ای هم هست که فارغ از این‌که چه‌قدر واقعی و اجراشدنی یا تعلیم‌پذیر هست، می‌شه مفروضش داشت. و حتّا شاید نمونه‌هایی هم براش ذکر کرد. اون سطح، یک‌جور جنون یا عشقِ اخلاقیه. این‌که شما بیرون از دایره‌ی محاسبه‌های معقول هم باز به دلیلی بیرون از خود و خویش‌تن، بر مدارِ رفتارِ اخلاقی باقی بمونید. عدّه‌ای خواست و رضایتِ خالق‌شون رو دلیلِ این شکلِ از اخلاقی‌بودن می‌دونن و عدّه‌ای عشقِ بی‌اندازه به غیرِخود یا چیزی شبیه به جنون رو.
حالا چیزی که مضحک به‌نظرِ من می‌رسه اینه که بسیار می‌بینم آدم‌هایی رو (که خودم رو هم فارقِ بر اون‌ها نمی‌دونم) که اون مرتبه‌ی خوب از اخلاقی‌بودن رو هم ندارند و به‌نوعی در فضای پیش‌اخلاقی هستند، امّا با گردنی افراشته و متوقّعانه انتظارِ اخلاقِ مبتنی بر عشق رو از دیگری‌ها دارند. و به‌خصوص مضحک‌تر به‌نظرم می‌رسه وقتی که خود در فضای پیش‌اخلاقی باشیم و آن‌که اخلاقِ مبتنی بر محاسبه‌ را دارد، محکوم کنیم به این‌که چه‌را اخلاقِ مبتنی بر عشق را ندارد! همان «لِنگِش کن!» خودمان.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |