دین علیهِ آگاهی - گفتن

گفتن

λεγειν

انسان نمی‌تواند هم به مثابهِ وضعیّتِ خودش اهمّیّت داشته باشد و هم به مثابهِ واجب‌الوجود. یعنی انسان -مِن حیث هو- فقط در یک وضعیّتِ اگزیستانسیالِ مدلِ «شک می‌کنم، می‌اندیشمِ» دکارتی‌ست که می‌تواند اصلِ موضوع و موضوعِ اصلیِ حیاتِ خود باشد. (بدیهی‌ست که منظور از «نمی‌تواند» در این گزاره، پارادوکسِ فلسفی‌ست، نه اجرا و ادّعا. در اجرا و ادّعا التقاط به‌وجود می‌آید. مثلِ این‌که کسی می‌تواند هم پلیس باشد و هم دزد. هم عاشقِ یک‌ زن باشد و هم عاشقِ چندین زن. درصورتی‌که کسی که دزد باشد، درواقعِ امر دیگر پلیس نیست، حتّا اگر پلیس باشد. و کسی که عاشقِ چندین زن باشد، دیگر «عاشق» نیست، حتّا اگر ادّعا کند که عاشق است.)
در جهانِ فکریِ خالق‌باور، چیزی بیرون از اندیشه و عملِ انسان موردِ توجّه قرار می‌گیرد که مقدّمِ بر اوست. او بوده که انسان به‌وجود آمده. وجودِ او نسبت به وجودِ انسان تقدّمِ ذاتی (یا ضرورت) دارد. انسان به عنوانِ مخلوق، صرفاً او را از اختفاء درآورده است. (کنتُ کنزاً مخفیّا...)
در این معنای از وجود (که انسان به‌واسطه‌ی وجودی بیرون از هویّتِ دکارتیِ خودش) وجود یافته است، وجودِ انسان اهمّیّتِ ثانویّه پیدا می‌کند. (فارغ از حتّا هرگونه ارزش‌داوریِ فلسفی؛ تحتِ یک سیستمِ رتبیِ ساده.) و در مقابلِ این نگاهِ خالق‌باور، می‌توان جهانِ فکریِ اگزیستانسیالیسم را برشمرد. تفکّری که وجودِ انسان را مقدّمِ بر ماهیّتِ او تلقّی می‌کند. به هم‌این دلیل انسان در تعریفِ او، اهمّیّتِ اصلی و اصلِ اهمّیّت را دارد. یعنی معتبرِ به وجودِ دیگری نیست که وجود دارد. هم‌این تقدّم و تأخّرِ ساده، مبنای بسیاری از تفاوت‌های رفتاری در ذیلِ این دو نگاهِ خالق‌باور و اگزیستانسیالیستی می‌گردد.
مخرج یا فصلِ مشترکِ همه‌ی فِرَق و ادیانِ جهانِ فکریِ خالق‌باور، تعابیر و معانی‌ای نظیرِ «رضای خالق/ قادرِ متعال»، «توکّل به او»، «تعبّد نسبت به او» و «چشمِ امید داشتن به یاری او»ست.
یکی از تبعاتِ نظام‌های فکریِ خالق‌باور، پرورش و تربیتِ انسان‌هایی‌ست که ابتدا خود را نسبت به خالق مسئول می‌دانند و در درجاتِ بعد و به شرطِ عدمِ تعارض با رضایتِ خالق است که مسئولیّت‌های دیگر را می‌پذیرند. یعنی اگر رضایتِ یا عدمِ رضایتِ خالق، در تعارض با رضایت و عدمِ رضایت‌های دیگر -هرچه که باشند- قرار بگیرد، این رضایت و عدمِ رضایتِ خالق است که لحاظ می‌شود و رفتار را ایجاب می‌کند. البتّه التقاط، ضعف و بی‌صداقتی در اجرا و ادّعا همیشه ممکن است. یعنی وجودِ انسان‌ِ خالق‌باوری که بنای رفتاری‌اش این‌گونه نباشد، این اصل و نتیجه‌ی منطقی را رد و نفی نمی‌کند. اقتضاءِ منطقیِ خالق‌باوری، تقدّمِ مسئولیّت‌پذیری نسبت به واجب‌الوجود در مقابلِ همه‌ی مراجعِ دیگرِ سؤال‌کننده‌گیست. حتّا وجدان و درونِ خودِ انسان هم در رتبه‌های بعدی قرار می‌گیرند. تدبیر و نفعِ شخصی و قضاوتِ دیگران و قانون نیز به هم‌این صورت.
یعنی مثلاً اگر از یک انسانِ خالق‌باورِ واقعی بپرسی که چه‌را در حالتی که شرایطِ مناسبِ مادّی و جسمانی و آموزشی برای تولیدِمثل وجود نداشته، بچّه‌دار شده است؟ او اگر در پاسخ نگوید که رضایتِ خدا در این عمل بوده، لااقل می‌گوید (یا با خودش فکر می‌کند) که این عملِ او تعارضی با رضایتِ خالق‌اش نداشته است. حتّا اگر روزی آن بچّه بزرگ شود و از او بپرسد که «چه‌را وقتی شرایطِ والدبودن را نداشته‌ای بچّه‌دار شده‌ای؟»، او پاسخ می‌دهد (یا با خودش فکر می‌کند) که فرزندش فکرِ ناصواب و خطایی دارد و او کارِ اشتباهی نکرده است. چون رضایتِ خالق مقدّم بر رضایتِ فرزند است. چون وجودِ خالق مقدّمِ بر وجودِ مخلوق (انسان) است و او به‌تر از هرکسی صلاح و عاقبتِ امور را می‌داند و انسان همه‌ی مسئولیّتِ خود و هم‌نوعانش را بر عهده ندارد. انسان تکلیف و وظیفه‌ی معیّنی دارد و تا جایی که مقابلِ تقدیر، رضایت و دست‌گاهِ آفرینشیِ واجب‌الوجود قرار نگیرد فعّالیّت دارد. انسان مقابلِ برنامه‌ی آفرینش منفعل است. حال این‌که در جهانِ فکریِ اگزیستانسیال براساسِ اصلِ تقدّمِ وجود بر ماهیّت، تعابیر و پدیده‌هایی نظیرِ «برنامه‌ی آفرینش» هرگز وجودِ واقعی ندارند. انسان موجودی‌ست سراپا مسئولیّت که باید برای بقاءِ خودش از نظرِ کمّی و کیفی تلاش کند. از دلِ این جهانِ فکری‌ست که اومانیسم (انسان‌گرایی) و هدونیسم (لذّت‌گرایی) و به تبعِ آن‌ها رفاهِ اجتماعی به‌وجود می‌آید. دکارت شک کرد، فکر کرد، سپس بودن برایش رنگ گرفت. از درونِ این «بودن» و خود را دیدن بود که فردیّت و موجودیّتِ انسان اهمّیّت پیدا کرد.
انسان مادامی که متوجّهِ خودش نباشد، متوجّهِ نیازها، عیوب، امراض، آرزوها و خواست‌هایش هم نمی‌شود. بیمه و شیمی‌درمانی اقتضاءِ منطقی و میوه‌ی درختِ جهانِ فکریِ خالق‌باور نیستند. حتّا اگر خالق‌باوری پیدا شود که یک بیماری را درمان کند. بیمه زائیده‌ی دیدنِ فردیّتِ انسان‌هاست. محصولِ توجّه به رضایتِ انسان، فارغ از رضایتِ خالق. شیمی‌درمانی نتیجه‌ی دیدنِ سلّول‌های بدنِ انسان در کارگاهِ اگزیستانسیالیسم (یعنی آزمایش‌گاه) است، بی‌توجّه به برنامه‌ی آفرینش. بی‌توجّه به خواستِ برنامه‌نویسِ آفرینش. گالیله و نیوتون صبغه‌ی خانواده‌گیِ خالق‌باورانه‌ای داشته‌اند، امّا عمل‌شان یک عملِ غیرِخالق‌باورانه بوده است. آزمایش، تحقیق، آزمون و خطا در پدیده‌های جهان، اعمالِ خالق‌باورانه‌ای نیستند. خالق‌باوری مقابلِ آگاهی قرار می‌گیرد. چون تکیه بر یک آگاهِ مطلق است.

نوشته شده در جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |