«دوباره‌گی» - گفتن

گفتن

λεγειν

یک:
هرجور که تأمّل می‌کنم، علّتِ بسیاری از رفتارهای اجتماعی‌مان را هم‌آن قصّه‌ی میمون‌ها و موز و پارادایمِ منتسب به اینشتین می‌بینم. یعنی عقلِ تعطیل‌شده و زیستِ اخباری‌گونه و جهالتِ آهیخته و در کنارِ همه‌ی این عوامل (که هرکدام به تنهایی برای سقوطِ کشوری کافی‌‌اند)، حکومتی ایدئولوژیک و بسته، با بلاهتی سیستمیک و منتشر.
تک‌تک‌مان به چیزهایی معترضیم -یا به‌تر است بگویم از چیزهایی رنج می‌بریم که خود در ایجادِ آن نقشِ مؤثّر داریم. یعنی غریزه‌ و شناختِ حسّیک /یا «شناختِ ناشی از تجربه‌ی مغشوش» را داریم، امّا هسته‌های «سی‌‌پی‌یو»ی تشخیص‌مان به «شهودِ علمی» و «استدلال» راه نمی‌بَرَد. ترافیک و خودروی تک‌سرنشین می‌تواند مثالِ مبیّنی بر این معضل باشد. یعنی از ترافیکی بیزاریم که خودمان به‌وجودش می‌آوریم. و اگر از تک‌تکِ راکبینِ صاحبِ خودرو بپرسی، هزاران دلیل و توجیهِ جگرسوز و امرجنت می‌آورند برایت که اگر ماشین هم نداشتند، یک‌جوری قرض می‌کردی و حتماً ماشین را برایشان می‌خریدی. تقریباً در عمده‌ی معضلاتِ اجتماعی به هم‌این مدل عمل می‌کنیم. طوری که اگر یک‌نفر اوت بزند و زبانم لال «استدلالی» ببیند و آسیبی را شناسایی و تحلیل کند، چنان با چوب و چماق از خجالتش در می‌آییم که به بارِ دوّم و نفرِ بعدی نکشد. هم‌آن قصّه‌ی میمون‌های اینشتین. نویسنده‌ای در کتابی آورده بود: «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد»؛ وضعیّتی داریم و ملّتی هستیم که مؤمن‌هایش پیش‌کش، لاأدری‌ و لائیکش هم قالبی و منتظم و ترسو و مقلّداند.
دو:
«شهرِ زیبا»ی اصغرِ فرهادی را دیدم. برای بارِ دوّم بعد از چندسال. با فهمِ امروزم خیلی دوستش داشتم. در یک جمله یک مسئله‌ی کاملاً بدیهی را گوش‌زد می‌کرد علاوه بر همه‌ی سؤال‌ها و انتقاداتش؛ این‌که «حیات» از عشق هم مهم‌تر است. مؤدب سطری دارد مضموناً میانِ یکی از شعرهایش که «آن‌ها که داناتراند، پیش از زلزله می‌میرند». عجیب آقای اصغر فرهادی مسیرِ اضمحلالِ اخلاق را در جامعه‌ی ایران از خیلی پیش‌تر دیده و حتّا فیلمش را هم ساخته. آدم وحشتش می‌گیرد فیلمِ بعدیِ او را ببیند. که جای شکرش باقی‌ست فعلاً دوربینش حول و حوشِ پاریس می‌گردد.
سه:
این‌روزها سخت به بی‌سوادی‌ و بی‌مهارت‌ بودنم پی برده‌ام و دارم به قولِ ایرج‌خانِ جنّتیِ‌عطایی «دوباره‌گی» می‌کنم. تقویمم را برگردانده‌ام به سه‌چهار ساله‌گی، هنر و مهارت‌هایی که می‌بایست و نیاموخته‌ام را دارم تحصیل می‌کنم. ویرانه‌ایست که ویرانه‌ترش نمی‌خواهم. کوبیده‌ام که بسازم. یک‌جایی که واقعاً بشود تویش «زنده‌گی» کنم، نه این‌که ادایش را درآورم.
چهار:
همین.

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |