گفتن

گفتن

λεγειν

یه روز یه بچه رو دیدم که آبنباته دسته دارشو جولو چشماش گرفته بود ...

رفتم جولوش بهش  گفتم که منو میبینی؟!

بهم گفت:

اونقد بزرگ نیستی که بتنم با گوشه ی چشمام ببینمت....!!!!!!!!!!!

می خوام که یه داستان واستون بنویسم ماله خودم نیست ولی خیلی تاثیر گذاره...

نام کتاب:آدم های سیاه/آدم های سفید

نوشته ی:فریاد شیری

روزی روزگاری دورزمین هنوز همواره بود و در هیچ کجای آن حتی یک گور هم وجود نداشت.انگار خدا زمین را تازه آفریده بود.

آدم ها با خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کردند.روی زمین به آن بزرگی به جز آدم ها فقط یه بوته گل سرخ وجود داشت.او هم از ترس اینکه مبادا آدم ها از شاخه جدایش کنند پشت یک تکه سنگ بزرگ که از آسمان افتاده بود قایم شده بود و هیچ کدام از آدم ها او را نمی دیدند.

یک روز که آدم ها از زمین خسته شده بودند هرچه روی زمین گشتند چیزی پیدا نکردند که سرگرمشان کند و به آسمان نگاه کردند.وقتی خورشید را دیدند تعجب کردند.آنقدر به خورشید نگاه کردند که شب شد و ماه  و ستاره ها توی آسمان ظاهر شدند.

اینبار از دیدن ماه و ستاره ها تعجب کردند و آنقدر به ماه نگاه کردند و ستاره ها را شمردند  که خوابشان برد.صبح که بیدار شدند  دیدند که خورشید توی آسمان است . عده ای رو به آسمان کردند  و شروع به ستایش  خورشید کردند.اما عده ای دیگر  از اینکه ماه و ستاره ها توی آسمان نبودند ناراحت شدند و از خورشید خواستند که کنار برود تا ماه و ستاره ها به آسمان برگردند.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |