به سلامتیِ تن‌فروش... - گفتن

گفتن

λεγειν

به پیش‌نهاد و امرِ دوستی، می‌خواهم درباره‌ی موضوعی که سابقاً به آن فکر کرده‌ام چندجمله‌ای بنویسم. یعنی در بابِ «تشرّفِ تن‌فروشیِ روسپی بر دین‌فروشیِ روحانی». امّا این موضوعی نیست که بتوان به راحتی و با این جهت‌گیری پیرامونش چیزِ درخورِ تأمّلی نوشت. چه‌را که برای اثبات و تبیینِ تشرّفِ چیزی بر چیزِ دیگر، باید «قیاس» صورت بپذیرد و برای قیاس به اصل و فرع و حکم و علّت نیاز است و امرِ جامعِ بینِ تن‌فروشی و دین‌فروشی -حتّا به فرضِ اثباتِ حرمتِ دین‌فروشی- به‌واسطه‌ی قاعده‌ی «إذا إنتفی‌الموضوع، إنتفی‌الحکم»، نمی‌تواند به اجرای حکمِ اصل در فرع بیانجامد و به طریقِ اولی به رجحانِ تن‌فروشی بر دین‌فروشی. به زبانِ ساده‌تر یعنی وقتی‌که مبنای مشترکی در تعریف و تعیینِ حرمت و حلّیّتِ مسائل نباشد، نمی‌شود قیاسِ صحیحی داشت و «ارزش‌داوری» مانع از اعتدال در بیانِ نتیجه‌ی مقایسه می‌شود. بنابراین با صرفِ نظر از قیاس و ساختنِ دوگانی بینِ تن‌فروشی و دین‌فروشی، نظرم را پیرامونِ تن‌فروشی می‌نویسم و به شرطِ اثباتِ ضدِّارزش‌نبودنِ این کار، خواهم نوشت که از چه کارهایی شریف‌تر است، یا لئامت و حقارتِ کم‌تری دارد.
تن‌فروشی را اگر در کانتکستِ دین بخواهیم موردِ بررسی قرار بدهیم و آن‌چیزی که به صیغه تعبیر می‌شود را متفاوتِ از آن بدانیم، گمان می‌کنم عمومِ فقها حکم به حرمتِ آن داده‌اند و صحبتی باقی نمی‌ماند. و اگر در انظار و افکارِ عمومی در نظر بگیریم، در هیچ‌ رتبه‌بندی‌ای جزءِ ١٠٠ شغلِ برتر و مطلوب قرار نگرفته و حتّا در کشورهایی که منعِ قانونی ندارد هم هنوز مردم به چشمِ یک کارِ غیرِقانونی به آن می‌نگرند. امّا اگر به‌عنوانِ یک بازارِ منطبق بر قواعدِ عرضه‌ و تقاضا و از دیدِ اقتصادی به آن نگاه کنیم، یکی از مارکت‌های پُررونقِ جهان محسوب می‌شود. و البتّه باز هم در اکثرِ کشورهایی که این مارکت وجود دارد، یک بازارِ یک‌دست و الزاماً قانونی‌ای نیست. روسپیانِ مدل‌بالا درآمد و شرایطِ متفاوتی از خیابان‌روهای عادّی و شاغلینِ تیپیکالِ این بازار دارند. امّا رفته‌رفته و به عللِ پزشکی و سلامت، سمت و سوی تقاضای این مارکت هم دارد مثلِ اغلبِ بازارها به سمتِ قانونی‌ترشدن و فضای رقابتی و مراجعه به ارائه‌دهنده‌های معتبرتر به‌عوضِ قدم‌زنانِ خیابانی و امثالهم سوق پیدا می‌کند. یعنی مراجعه به خدمات‌دهنده‌هایی قانونی که حقِّ بیمه و مالیات پرداخت می‌کنند و گران‌تر‌ند و در عوض، کالا و خدمات‌شان را تضمین می‌کنند.
حالا اگر کمی بیش‌تر واردِ بحث شویم و واقعی‌تر به این مسئله نگاه کنیم، دو «نیاز» به‌طورِ کلّی باعثِ شکل‌گیری و ایجاد و بروزِ تن‌فروشی به‌عنوانِ یک شغل یا بازار می‌گردد. یکی تقاضای خریدارانِ این خدمات و نیازی که به چنین امکانی در بعضی از افراد و بنابراین در جامعه وجود دارد. و دیگری نیازِ اقتصادیِ طرفِ دیگرِ این معامله که به‌هرحال در هر جامعه‌ای -هرچند هم مترقّی- بی‌کاری و نداشتنِ شغل یکی از تهدیدات و پدیده‌های مرسوم است و هر کاری که بتواند درآمدزایی داشته باشد، به چشمِ امکان و فرصت دیده می‌شود و تن‌فروشی هم از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین اگر بیرون از انکارِ نگاهِ برآمده از دین بایستیم، کاملاً واضح است که در هر کشوری تن‌فروشی ایجاد می‌شود. و در کشورِ ما هم این بازار یا شغل وجود دارد. امّا کاملاً غیرِقانونی. و به تبعِ غیرِقانونی و غیرِشرعی بودن و فضای فرهنگیِ حاکم بر کشور، غیرِاخلاقی.
طبقِ بررسی‌های انجام‌شده‌ی محقّقانِ بازار، تن‌فروشی علی‌رغمِ ظاهرِ پرطمطراق و تصوّری که از آن در بینِ افواه وجود دارد، به صورتِ یک شغل، کارِ خطیر و مشکلی‌ست. جدا از مهارت‌هایی که شاغلِ به این شغل باید داشته باشد، سلامتِ جسمانی و مراقبت‌های پزشکی که به صورتِ مداوم باید انجام و آزمایش شوند، عمل‌های جرّاحیِ پلاستیک، ورزش، لباس‌های متنوّع و غیره، این شغلِ به ظاهر آسان را به شغلی سخت و حتّا پرهزینه تبدیل می‌کنند. و یکی از مهم‌ترین عللی که این شغل را سطحِ پایین نگه می‌دارد نزدِ مردم، هم‌این مخاطرات و هزینه‌های تبعیِ آن است. تن‌فروشی پیش از آن‌که یک منبعِ درآمدِ آسان باشد و کام‌جوییِ فردِ به این کار مبادرت ورزیده را در پی داشته باشد، بازی بر سرِ سلامتیِ جسمانی و روانی‌ست. یک بازیِ کاملاً خطرناک که در کشور و جامعه‌ای مثلِ جامعه‌ی ایران، خطرناک‌تر هم خواهد بود. چه‌را که به‌علّتِ غیرِقانونی بودن، نظارت و مراقبتی هم از این بازار و قشری که در آن مشغول هستند وجود ندارد و هیچ نهادی مسئولیّتِ مستقیمِ آن‌ها را بر عهده ندارد و از حقوق‌شان دفاع نمی‌کند. درواقع تن‌فروشی در کشورِ ما شغلی‌ست در ردیفِ قاچاق و دزدی و فروشِ موادِّ مخدّر.
در فهمِ شخصیِ من، جامعه‌ی ٨٠میلیونیِ ایران هیچ‌گاه از تن‌فروشی به عنوانِ یک بازار بی‌نیاز نخواهد بود. حتّا اگر ارتباطِ دختر و پسر یک مسئله‌ی حل‌شده باشد و مشکلِ ازدواج و اشتغال برای قشرِ جوان وجود نداشته باشد و همه در رفاهِ اقتصادی و امنیّتِ روانی و آسایش زنده‌گی کنند و شغل و بیمه و درآمد و خانه داشته باشند. و مادام که نیاز و تقاضا و عرضه و در یک کلام «بازار» وجود داشته باشد، باید قانون و قاعده‌ و نظارت هم بر آن بازار باشد. تا تبعاتِ منفیِ آن بازار به حدّاقلِّ ممکن برسد. این عاقلانه‌ترین راهِ کنترلِ این مسئله‌ست از نظرِ من. واقع‌بینی. با واقع‌بینی و مدیریت می‌شود صدماتِ وارده از هر خطری را به حدّاقل رساند.
امّا چه‌را فکر می‌کنم که در جامعه‌ی ما تن‌فروشی -با همه‌ی این اوصاف- شرفِ بیش‌تری دارد نسبت به برخی مشاغلِ با مقبولیّت و وجاهتِ عمومی؟ تن‌فروشی، تلاشِ یک زن -با همه‌ی لطافت‌ها، آرزوها، احساسات، امیدها، رؤیاها و غرورش- است برای گذرانِ امور و کسبِ درآمد از طریقِ در معرض گذاشتن و چوبِ حراج زدن به تن‌اش. تنی که همه‌ی داراییِ یک انسان، خصوصاً یک انسانِ با جنسیّتِ مؤنّث است. تنی که با آن زنده‌گی می‌کند. تن‌فروشی به مخاطره انداختنِ ارادیِ تن است. دست و پنجه نرم‌کردن با انواع و اقسامِ تهدیدهاست. و کسی که در چنین جامعه‌ای و با همه‌ی این خطرات، به آن مبادرت می‌ورزد، یک انسانِ به مرزِ استیصال و ناچاری رسیده‌ست. وگرنه آن‌که هدفش کام‌جویی و لذّت‌خواهی باشد، هیچ‌گاه تن‌فروشی نمی‌کند، تن‌گزینی می‌کند. و در مقابلِ چنین اقدامِ جسورانه و فداکارانه‌ای، مشاغلی هستند که علی‌رغمِ ظاهرِ صالح و پُرافتخار و قابلِ دفاع‌شان، باطنی دارند سرشار از دنائت. سرشار از دروغ و دزدی و بی‌مروّتی و آدم‌فروشی و ریا و بی‌صفتی. تن‌فروش، جسمش را در معرضِ خطر قرار می‌دهد تا زنده‌گی‌اش تأمین شود. تا غذا، سقف، امنیّت و جانی برای ادامه‌ی حیات داشته باشد. امّا او که به اسمِ اعتقاد، به اسمِ مذهب، به اسمِ تدیّن و تازه‌گی‌ها (در برخی سازمان‌ها) غیرت، با معیشت و حیاتِ جمعی از انسان‌ها بازی می‌کند و چوبِ حراج می‌زند به بقاء اقتصادی و اجتماعیِ اقشاری مثلِ هنرمندانِ عرصه‌ی موسیقی و با ریاکارانه‌ترین زهدِ ممکن رفتار می‌کند و در باطنِ امر چیزی جز حساب‌های بانکی و اموالِ شخصی‌ و لذّت‌های شخصی‌ مدّنظرش نیست، نه‌تنها خودش را در حاشیه‌ی امن قرار داده و دیگران را به مرز و محدوده‌ی مخاطرات کشانده، که با دروغ‌هایش حقوقِ صدها و هزاران‌نفر را تضییع کرده است. حال چه‌گونه آن تن‌فروشِ غیورِ درست‌کار را که برای منافعِ خودش و احتمالاً خانواده‌اش جانِ خودش را به خطر انداخته، شریف‌تر از دین‌ و زهدفروشی ندانم که آجرهای برجِ منافعش از استخوان و گوشت و رنجِ انسان‌های دیگر است؟ چه‌گونه صداقت را شریف‌تر از دروغ و معرفت را برتر از جهالت ندانم؟ چه‌گونه در روزگاری که بسیاری ماه به ماه رنگِ گوشت و مرغ و ماهی و میوه را نمی‌بینند، فداکاریِ مادر و خواهر و زنی را برای زنده‌ماندنِ خود و خانواده، برتر از بی‌صفتی و ناجوان‌مردیِ مسئولی ندانم که برای ترفیعِ درجات و مقاماتِ شخصی -با یک تصمیمی که حتّا ده‌دقیقه هم به آن باورِ عمیقِ قلبی و التزامِ شخصی ندارد- زنده‌گیِ اقتصادی و اجتماعی و روانیِ مردمانی را مختل می‌کند و به بندِ عبایش هم نیست؟
آری، تن‌فروشی افتخار ندارد. پُز ندارد. وجاهت و طمطراق ندارد. آبِ‌رومند نیست. اخلاقی نیست، زیبا نیست، های‌إند و باکلاس نیست، بیمه و فیشِ حقوقی و تسهیلات و وام ندارد. امّا نمی‌توانم بگویم شریف نیست. نمی‌توانم بگویم جوان‌مردانه و غیورانه و شجاعانه نیست. پس به سلامتیِ تن‌فروش که به اسمِ لذّت، لذّت نبرد و به اسمِ بی‌اخلاقی «بی‌اخلاقی» نکرد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |