آدم‌ها فرق دارند - گفتن

گفتن

λεγειν

تا جایی که یادم می‌آید، اجازه‌ نداده‌ام کسی از من «دفاع» کند. یعنی از آن زمانی که کلاس‌اوّلی بودم و پسره‌ی کلاس‌پنجمیِ مدرسه‌مان به این خاطر که دایی‌ام مدیرِ مدرسه بود، گلویم را با دو دستش گرفت و داشت خفه‌ام می‌کرد و عوضِ گفتنِ قضیه به دایی، فردایش با آجر زدم به فک‌اش و در رفتم، تا دوّمِ راه‌نمایی که به‌خاطرِ شاگرداوّل و مرتّب و سوگلیِ معلّم‌ها بودن بچّه‌ها بهم می‌گفتن «پلیس‌مخفی» و حامدِ با ادّعای کاراته‌باز بودن را بعد از مدرسه با دست‌های خالی‌ام و بعد از یک‌سال مدارا و تحمّلِ تهمت جوری زدم که فردایش با سر و صورتِ زخمی و سرِ پایین آمد مدرسه، و تا همه‌ی لحظات و اوقات و مراحلی که در زنده‌گی‌ام چیزی پیش آمده که «دفاع» می‌طلبیده، از کسی استمداد نکرده‌ام. حتّا فراتر از این، اگر هم کسی خودجوش ازم دفاع کرده یا خواسته که بکند، با مخالفت و منعِ جدّیِ من مواجه شده. قائلِ به اینم که زبان و تواناییِ خودم به‌ترین مدافعِ من است و باید باشد. یا می‌توانم بایستم و مبارزه کنم و از خودم دفاع کنم، یا می‌ترسم و جا می‌زنم و فرار می‌کنم و یا این‌که مغلوب می‌شوم. علاقه‌ای ندارم کسی دست و زبانِ من بشود. ادّعا هم نمی‌کنم آدمِ شجاعی هستم. امّا این‌قدر شجاعت دارم که ترس‌هایم را با کسی قسمت نکنم و به پشت‌گرمیِ دفاعِ دیگری، جشنِ پیروزی نگیرم. دیدنِ خوش‌حالیِ کسی که طرفِ بحثم بود، از مشارکتِ هم‌سویش در بحث و جاخالی‌دادنش از ادامه‌ی گفت‌وگو به ذهنم رساند این قصّه را بنویسم. که لااقل بگویم سلیقه‌ی من، لحن و لهجه و مسلکِ من فرق دارد. از هم‌آن سنگی که به فکِ آن پسره‌ی کلاس‌پنجمی زدم فرق داشته.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |