ما تغییر نمی‌کنیم - گفتن

گفتن

λεγειν

باورم این است که باید به جایی برسیم که هیچ‌کدام‌مان تحتِ هیچ شرایطی، نظراتِ غیرِتخصّصیِ خود را بر زبان نیاوریم و -اهمِّ از آن- منتشر نیز نکنیم. امّا از طرفی مدّتی‌ست ننوشته‌ام و می‌خواهم یک موضوعی را بهانه قرار دهم و درباره‌اش بنویسم تا دستم گرم شود. بنابراین با تأکیدِ بر این نکته که این یک یادداشتِ غیرِعلمی، غیرِتخصّصی و برآمده از ذوق و نظرِ شخصی‌ست، آغازش می‌کنم.

به‎‌نظرِ من آدم‌ها در مسئله‌ی فکرکردن سه دسته‌اند. (منظورم از آدم‌ها، آدم‌های نُرمال از نظرِ فیزیکی‌ست.) یک دسته فکر نمی‌کنند، دسته‌ی دیگر فقط به بعضی چیزها فکر می‌کنند و در نهایت آن‌هایی‌اند که به همه‌چیز فکر می‌کنند.
آن‌هایی که فکر نمی‌کنند، در ظاهرِ امر «نمی‌توانند» فکر کنند؛ یعنی انگار تواناییِ فکرکردن ندارند. در واقعِ امر امّا به گمانِ من تواناییِ فکرکردن در نهادشان وجود دارد، امّا آن‌قدر در این زمینه تنبل شده‌اند و تحتِ تربیت قرار نگرفته‌اند (به هر دلیل) که این‌جور به‌نظر می‌رسد که نمی‌توانند.
آن دسته که فقط به بعضی چیزها فکر می‌کنند هم بی‌شباهت به دسته‌ی قبلی نیستند. از این جهت که آن‌ها نیز عادت کرده‌اند (یا تربیت شده‌اند) که فقط به بعضی‌ چیزها فکر کنند و به قرینه‌ی این عمل، به بعضی چیزهای دیگر فکر نکنند. شاید اگر واقع‌نمایانه‌تر بخواهیم این دسته را تفسیر کنیم، بتوانیم بگوییم که آدم‌های این دسته، به آن چیزهایی که علاقه دارند فکر می‌کنند، و آن چیزهایی که از نظرشان مذموم است را مطرود و فکرنشده باقی می‌گذارند. (این‌که چه‌را این‌گونه‌اند، باز هم مثلِ موردِ پیشین، دلایلِ مختلفی می‌تواند داشته باشد.)
و آخرین دسته، که هم فکر می‌کنند و هم به همه‌چیز فکر می‌کنند، یک ذهنِ فعّال و پویا و متعادلی دارند از نظرِ پرداختن به جوانبِ مختلفِ امور، و چیزی نیست که از نظر و اندیشه‌شان دور بماند.

یکی از چیزهایی که در فراوانی و کمّیّتِ این دسته‌ها در سطحِ یک اجتماع یا به عبارتِ آشناتر -یک کشور- مؤثّر است، سیستمِ آموزشیِ آن جامعه است. یعنی باتوجّه یا با فرضِ این‌که افراد از یک سنّی واردِ فرآیندِ آموزشیِ آن کشور می‌شوند و تا حدِّاقل چندسال به‌صورتِ مداوم در این سیستم باقی می‌مانند و بعد خارج می‌شوند، می‌توان نتیجه گرفت که بخشِ مهمّی از تربیتِ افراد در معنای عام و در معنای خاص‌تر، تربیتِ ذهنی-فکری‌شان برعهده‌ی سیستمِ آموزشی‌ست. و سیستمِ آموزشی «می‌تواند» شرایطِ تکامل و ورزیده‌گیِ فکری را برای افراد مهیّا کند تا آن‌ها که تمایلِ به فعلیّت رساندنِ استعدادهای فکری-ذهنیِ خود را دارند، بتوانند به این مهم برسند.
یعنی اگر در جامعه‌ی ما تعدادِ افرادی که کم‌تر فکر می‌کنیم زیاد است، این می‌تواند ناشی از نقص در سیستمِ آموزشیِ ما باشد که از فرصت‌هایش بهره نبرده. مثلاً لیگِ فوت‌بالِ ایران را در نظر بگیرید در مقایسه با لیگ‌های اروپایی. خروجیِ لیگِ ما در عالی‌ترین صورت، می‌تواند با خروجی‌های تیم‌های دسته‌دو و دسته‌سه‌ی اروپایی برابری کند که تعدادِ این خروجی‌های اعلی هم خیلی کم و استثنائی‌ست. امّا برای لیگ‌های اروپایی پیش‌فرض است بازیکنانی که ستاره‌ باشند. چه‌را یک هم‌چه اختلافی وجود دارد؟ همه‌مان می‌دانیم که بعضی از آن، به تفاوت در زیرساخت‌ها و صنعت و تکنولوژی‌های موردِ استفاده‌ برمی‌گردد و بخشی دیگر به فاصله‌ی علم و تکنیک و آموزش و بعضی هم به باورِ ذهنیِ حاکم بر جامعه که از سوابق ناشی می‌شود. در مسئله‌ی فکرکردن هم به‌نظرم این‌چنین است. یعنی سیستمِ آموزشیِ ما ناکارآمد است در مقایسه با سیستم‌های آموزشیِ کشورهای توسعه‌یافته، به چنددلیل؛ یکی فقدانِ استانداردِ کیفی و تکنولوژیک و امکاناتِ محدود و دیگری فاصله‌ی کیفیِ آموزش و علم و در نهایت باورِ ذهنی‌ای که وجود ندارد و تحرّک را از بین می‌برد و کُند می‌کند که البتّه از سوابقِ سیستمِ آموزشی ناشی می‌شود.
پس اگر من فکر نمی‌کنم، من یاد نگرفته‌ام که فکر کنم. جایی که قرار بوده و می‌توانسته و فرصتش را داشته و بلکه وظیفه‌اش بوده که به من یاد بدهد فکر کنم، این کار را به درستی و به‌تمامه انجام نداده است. و تا آن‌جا (/یا آن سیستم) تغییر نکند، ما عوض نمی‌شویم.

نوشته شده در جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |