شادی‌های جمعی - گفتن

گفتن

λεγειν

همیشه احساسِ مثبتی نسبت به شادی‌های جمعی داشته‌ام. حتّا به‌واسطه‌ی این احساس، آئین‌ها و بهانه‌هایی که شادیِ جمعی می‌آفرینند را هم بسیار دوست می‌داشته و دارم. مثلاً ماهِ رمضان یکی از این آئین‌هاست. تا جایی که در خاطرم هست، تصوّرِ نزدیک‌شدن به این ایّامْ حالِ خوشی در من ایجاد می‌کرده. یک حالِ خوشِ کاملاً روان‌شناختی و نه الزاماً اعتقادی. چندروزِ پیش یک ساندویچی خوردم که ریحان داشت. به محضِ این‌که طعمِ ریحانش رفت زیرِ زبانم، پرت شدم به همه‌ی افطارهای سال‌های پیش و شاد شدم از تصوّرِ این‌که ایّامِ افطاری‌خوری و دورِهمیِ رمضان نزدیک است. رمضان همیشه ایّامِ دل‌چسبی بوده‌است برایم. بیدارماندن‌های تا سحر (که البتّه بعد از دورانِ مدرسه توانستم تجربه‌اش کنم) و مشغول‌شدن به اموری مثلِ اینترنت و کتاب‌خواندن و بعد، سحری را خوردن و مثلِ خرس خوابیدنِ بعد از نمازِ صبح و بیدارشدن حوالیِ ظهر و از حدودِ ساعتِ چهار در جریانِ عطرِ غذاها و دسرهای افطاری قرار گرفتنِ شامّه و خریدِ اقلامِ موردِ نیاز برای افطار و اوجِ این فستیوال، سفره و میزِ افطاری با رنگ‌های مهیّج و وسوسه‌گرش و نان و پنیز و سبزی و خرما و چای و خوردن و ولو شدن یک‌ طرفی. انگار در رمضان آدم‌های همیشه‌جدّی، غم‌گین، عبوس، ناراحت و معمولی، یک تصمیمِ جمعی گرفته‌اند برای این‌که یک‌ماه را شاد و مهیّج زنده‌گی کنند. یک‌ماه رنگ واردِ زنده‌گی‌های خاکستری‌شان شود. و جالب این‌جاست که ابداً این احساس را نسبت به محرّم نداشته‌ام هیچ‌وقت. علی‌رغمِ این‌که تا هم‌این چندسالِ پیش مثلِ همه در مراسمِ محرّم شرکت می‌کردم، هیچ‌وقت شبیهِ خیلی‌ها نه دل‌تنگِ رسیدنِ محرّم بوده‌ام و نه از آن خوشم آمده. هیچ‎‌وقت چیزی دل‌تنگِ محرّمم نکرده. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم دلیلش این است که در محرّم اصلِ قصّه چیزِ شادی نیست. چیزی نیست که هم‌کناری و صمیمیّت و امید به زنده‌گی را در ما تزریق و تشدید کند.
یا احساسی که نسبت به ایّامِ جامِ جهانی و یورو دارم هم شبیه به ماهِ رمضان است. جامِ جهانی و یورو هم یک‌جور ایّامِ شادیِ جمعی‌ست. کل‌کل و کُری‌خوانی و پیش‌بینیِ نتایج و طرفِ یک تیمی را گرفتن و با خانواده بازی‌ها را دیدن و استرسِ بازی‌های فاینال و... از تصوّرِ نزدیک‌شدن به جامِ جهانی هم حالم خوش می‌شده همیشه. شاید هم یک دلیلش این باشد که جامِ جهانی همیشه حوالیِ خرداد برگزار می‌شد و خرداد در گفتمانِ محصّلی مساوی بود با آزادی از بندِ تکرارِ نظمِ پادگانیِ آموزش‌وپرورشِ ایران.
برنامه‌های شهیدی‌فرد (خصوصاً پارکِ ملّت) هم احساسِ مشابهی در من ایجاد می‌کرده. نزدیکِ شروعِ پارکِ ملّت که می‌شد، شعله‌ی سماور را زیاد می‌کردم و خرمایی و شیرینی‌ای برای کنارِ چای آماده می‌کردم و با بابا می‌نشستیم به دیدنِ برنامه. پارکِ ملّت اساساً برنامه‌ی شادی بود و رسماً موضعش را اعلام می‌کرد. به صراحت می‌گفت که قصدش آرامش‌‌ و امید بخشیدن به مردمی‌ست که صبح تا شب مشغولیّت داشته‌اند و حالا قرار است به استقبالِ استراحتِ آخرِ شب بروند. امّا هرگز نه به سمتِ سانتی‌مانتالیزم رفت و نه پوپولیزم و سطحی‌گریِ نسخه‌های جعلیِ این‌روزهای تله‌ویزیونِ سَبکِ دارابی و ضرغامی. موضعِ پارکِ ملّت دقیقاً به خاطرِ حضورِ شخصِ شهیدی‌فرد عمیقاً فرهنگی و اندیش‌مندانه و فرهیخته بود. احترام به هوش و شعورِ مخاطب، کاربلدی و تجربه‌ی پشتِ برنامه و استفاده از به‌ترین‌ها در تیم و پرهیز از تقلید و شعار و دروغ و ریا و کم‌فروشی، مانیفست‌های بدیهیِ شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش هستند. که البتّه مدیرانِ حمیق و دروغ‌گو و ریاکارِ تله‌ویزیون تابَش نیاوردند و ناسره‌ای چون شهیدی‌فرد را از قطارِ بنجلیزمِ حاکم بر رسانه‌شان زدودند و نسخه‌های جعلی و شطح‌گونی چون خسروی و جوادزاده و علیخانی را جای‌گزینِ لایق‌ترین برنامه‌سازِ تاریخِ رسانه‌داریِ این کشور کردند. البتّه جز از این می‌کردند جای اعجاب داشت. ضرغامی را چه به پارکِ ملّت؟ دارابی و فرجی را چه به شهیدی‌فرد؟ هم‌آن بِه که به جلالی و خسروی و اقران و امثال‌شان مشغول باشند. ما را هم نسبتی و امیدی با این «کاریکاتورِ رسانه» نیست.
خلاصه این‌که شادی‌های جمعی غنیمتِ محض‌اند از نظرِ من. و بهانه‌هایی که باعثِ شادیِ جمعی باشند هم. خوش‌حالم که افطاری‌های ریحان‌دار و جامِ جهانیِ ایران‌دار نزدیک‌اند و امیدوارم جشنِ رفتنِ ضرغامی و باشگاهِ خبرنگارانِ دروغ‌گو را با برگشتنِ شهیدی‌فرد و متانت و راست‌گویی به صفحه‌ی شیشه‌ای جشن بگیرم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |