یادم باشد - گفتن

گفتن

λεγειν

گاهی دلم یک‌جایی مثلِ کلیسا می‌خواهد. یک آپشنی مثلِ اتاقِ اعتراف. نه برای اعتراف، برای ریختنِ خودم روی داریه. یک‌جایی که کسی باشد همه‌ی حرف‌هایم را بشنود. همه‌ی خودم و زنده‌گی‌ام را برایش توضیح دهم. همه‌ی احساسات و افکارم را عریان و به‌تمامه برایش بگویم. دستِ آخر، وقتی خالیِ خالی شدم، عاقلانه نگاهم کند و بگوید چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست. دلم یک رفیقِ روان‌شناس می‌خواهد. یک کسی که بداند زمینه‌ی سایکلاجیکالِ اندیشه‌ها و احساساتم چیست. اصلاً خطا و صواب را برایم مشخّص کند. آدم گاهی خسته می‌شود از خودش. از این‌که خودش همیشه برای خودش تصمیم بگیرد. از این‌که دستش سرِ زانوی تحلیل‌های خودش باشد. مگر «من» چه‌قدر می‌فهمم که بخواهم راه‌نمای خودم باشم؟ اصلاً از کجا معلوم آن‌ چیزی که از خودم می‌فهمم حقیقتاً آنی باشد که هستم؟ بالاخره این هم یک علم است. آدم‌هایی برای کسبِ چنین مهارتی سال‌ها درس می‌خوانند. امّا از طرفی روان‌شناسِ خوب هم هزینه‌اش بالاست. به دردِ آدمی مثلِ من -درویش‌مآب- نمی‌خورد. پس فعلاً باید قیدش را بزنم. البتّه ناشُکری نمی‌کنم. همیشه رفقایم بِه ز آنی بوده و هستند که استحقاقِ من اقتضاء می‌کرده. همیشه داشته‌ام کسانی را که در زمینه‌ای راه‌نمایم بوده‌اند، یا آن‌قدر باهوش و باتجربه بوده‌اند که بتوانم روی هم‌فکری‌شان حساب کنم. ولی یک کسی که روان‌شناس باشد به‌تر است. یک کسی که بتوانی سیر تا پیازِ حتّا جزئی‌ترین احساسات و افکارت را برایش تشریح کنی.
یک‌روزی که پول‌دار شوم می‌روم پیشِ یک روان‌شناسِ خوب. دوست دارم براساسِ تجربه‌اش در مطالعه‌ی مواردِ مشابه، بگوید جزءِ کدام‌ دسته‌ی فراوانی‌ام و چه عاقبتی در پیِ شخصیّتِ روانی‌ام هست. دوست دارم برایم مشخّص کند این‌که فلان عقیده‌ی خاص را دارم علّتش درک و تجربه‌ی شخصی و وضعیّتِ هورمون‌هایم است یا واقعاً آن عقیده زاییده‌ی یک روالِ منطقیِ ذهنی‌ست که طی کرده‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |