کز دست بخواهد شد پایابِ شکیبایی...*‏ - گفتن

گفتن

λεγειν

گاهی لحظاتی در زنده‌گیِ آدم پیش می‌آید که حسّی دیگرگون و فراموش‌ناشدنی در خاطرِ ما پیدا می‌کنند. انگار نوعی آنِ اثیری با خود دارند. کسی باغ‌چه‌ی دلت را بیل می‌زند مثلِ این‌که. امروز یکی از آن لحظات را تجربه کردم. سرِ کوچه منتظرِ تاکسی ایستاده بودم؛ تاکسی آمد و سوار شدم. به پیچِ خیابان نرسیده بود که متوجّهِ «عمومرتض» (هم‌آن عمویم که مبتلا به سندرومِ داون است و پیش‌تر چندباری درباره‌اش نوشته‌ام) شدم که ایستاده بود زیرِ نورِ بعدازظهر و به جایی در افق خیره شده بود. از پنجره برایش دست تکان دادم. چهره‌اش شبیه به کسی بود که نصفه‌نیمه متوجّه شده باشد و دوبه‌شک مانده‌ست که آشنایی دیده یا نه. هم‌آن‌جور که تاکسی در جهتِ آفتاب دور می‌شد، از شیشه‌ی عقب نگاهش را که نور رویش افتاده بود تماشا می‌کردم. عمومرتضی مثلِ بچّه‌هاست. معصوم و ساده و بی‌گناه و گرم و دوست‌داشتنی. همه‌ی قواعدِ دنیای بی‌دروغش خلاصه‌شده در باهمی و اجتماعِ فامیلی‌ست. البتّه به اندازه‌ی درک و امیالِ خودش اخم و قهر هم دارد، امّا نه از جنسِ اخم و قهرهای ما. اخمی که به لب‌خندی از چهره‌اش محو می‌شود و قهری که به مِهری از دلش. آن‌قدر ساده و بی‌محاسبه و دریغ مهربان است که آدم فقط می‌تواند اشک بریزد. دیده‌ای بچّه‌ها را چه‌قدر آغوش‌گرفتنی‌اند؟
امروز در آن لحظه‌ی به‌خصوص، نگاهِ عمو به سمتِ ابدیّت بود انگار. همه‌ی تهِ دلم خالی شد نمی‌دانم چه‌را. تابه‌حال پیش آمده با خودت بگویی «گورِ پدرِ دنیا، از همه‌ی عالَم هم‌آن یک لب‌خندی که بتوانم بنشانم بر چهره‌ی یکی از عزیزانم مرا بس؟» نگاهِ عمو آن‌قدر خالی‌ام کرد که دلم می‌خواست از تاکسی پیاده شوم و مسیر را برگردم و بروم تا غروبِ جهان در آغوشش بگیرم. دلم برای معصومیّتِ منم تنگ شده...

* مصرعی‌ست از «حافظ».

نوشته شده در جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |