می‌شود با تصوّرِ این قصّه مُرد - گفتن

گفتن

λεγειν

یکی از رفقا قریب به سالی‌ست که فراخوانِ مشارکت در امورِ خیریه‌ای را برایم ارسال می‌کند. قصّه‌های دردها و مشکلاتی که گاه‌گاه در این فراخوان‌ها می‌خوانم، استخوان‌سوز و اندوه‌بارند. قصّه‌های رسیدن به سرحدّاتِ تحمّلِ انسانی برابرِ انواعِ مشکل و بیماری و نداری و غصّه‌ها و رنج‌های تابعه‌اش. فراخوانِ امروزش را که می‌خواندم، با خودم فکر می‌کردم این قصّه و قصّه‌های مشابهِ این که بی‌شک در کشورِ ما ابداً کم نیستند و حتماً واقعی‌اند، حتّا صورت‌بندیِ نوشتاری‌اش هم دردناک و کشنده‌ست، چه برسد به این‌که خودت در چنین شرایطی قرار بگیری و تجربه‌اش کنی. و یک «چرا»ی بزرگ که همیشه در این موارد به ذهنِ آدمی رسوخ می‌کند؟ چه فرقی بینِ من -وقتی که کودک بوده‌ام- با آن پسرک و دخترکِ فال یا گل‌فروشِ لابه‌لای ماشین‌ها بوده؟ چه فرقی بینِ منِ جوانِ ٢۵ساله که آرامشی نسبی و معمولی دارم، با آن دیگر جوانِ ٢۵ساله‌ایست که فرزندِ پدرومادری معتاد است و در زندان به دنیا آمده‌ست و از روزِ اوّلِ زنده‌گی‌اش بینِ دزد و قاچاق‌چی بوده تا هم‌این حالا؟ چه فرقی بینِ ما انسان‌هاست که مستحقِّ آن‌چه که داریم می‌کندمان و محروم‌مان از آن‌چه که نداریم؟ ممکن است کسی بگوید همّت و تلاش و اراده و زحمت و خواست و جنگ و جهادِ شخصی. سؤالِ من این است که یک کودکِ ١٠ساله با کودکِ ١٠ساله‌ی دیگر چه تفاوتی در اراده و خواست دارد؟ آیا به اختیارِ خودش است که باید شیشه‌ی ماشین‌ها را پاک کند؟ و آیا آن کودکِ خانواده‌ی ثروت‌مند، نتیجه‌ی زحماتِ خودش است که در کلاسِ فلان و بهمان می‌نشیند و از همه‌ی امکاناتِ روزِ جهان برخوردار است؟ آیا آن جوانی که از روزِ اوّلِ زنده‌گی‌اش معتاد و قاچاق‌چی و دزد و شرور دیده فقط در اطرافش و پدرومادری نداشته که تربیتش کنند، برایش طبیعی‌ و سهل است که بشود استادِ دانش‌گاه، یا کارمند، یا مهندس و دکتر؟ جامعه‌ی ما به طرزِ فجیعی از نظرِ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دچارِ اختلافاتِ طبقاتی‌ست. اختلافی که نه در سرمایه‌(داری)، که در اوّلیاتی مثلِ آموزش و بهداشت و معیشتِ در سطحِ نانِ شب وجود دارد. یعنی یکی نانش را به زور دارد و دیگری یک‌لحظه هم در زنده‌گی‌اش در قیدِ تنهاچیزی که نبوده نان است. من نمی‌گویم آنی که دارد ایرادی دارد. نه اتّفاقاً اصلاً مشکل او نیست. مشکل این سرِ اختلافِ طبقاتی‌ست. این‌که یک‌ عدّه اوّلیات را ندارند. وگرنه چه به‌تر که کسانی منتهیات را داشته باشند. والله این درست نیست و بر چنین جامعه‌ای لب‌خند حرام است!
داستانِ فراخوانِ امروزِ رفقای خیّرم را بخوانید. ببینید حتّا خواندنش گوشت را به تنِ آدم آب می‌کند. من از همه‌ی داشته‌های خودم که نمی‌گویم زیاد است، امّا در بسیاری موارد چیزهای لوکس و غیرِضروری‌ست (مثلِ هم‌این لپ‌تاپی که دارم با آن تایپ می‌کنم) پشیمانم و احساسِ عذاب می‌کنم وقتی در کشورِ من کسی و کسانی هستند که به‌واسطه‌ی چنین نیازهای حیاتی و ضروری و مهمّی در عذابِ ألیم‌اند.
«این خانواده با ماهی پانصدهزار تومان حقوقِ بازنشستگی پدر مرحومشان که آن هم بابت پرداخت کرایه خانه هزینه می شود گذران زندگی میکنند. بقیه زندگی شان از یارانه های نقدی اداره می شود. اخیرا در این همه گرفتاری؛ جهیزیه ناچیز تهیه شده برای دختر خانواده را دزدان به سرقت برده اند  و مادر خانواده از غصه این استیصال و درماندگی، شوکه شده و به حالت شوک عصبی در بستر بیماری افتاده و و حالت فلج موضعی پیدا کرده است. وعده رفتن به خانه بخت این دختر، ۲۲ بهمن بوده است که الان همه ارزوهای این دختر بر باد رفته است. در قبال درخواست تاخیر زمان عروسی مادر دختر‏، ظاهرا بعضی از خانواده داماد، خانواده دختر را به دروغگویی متهم کرده اند که اصلا چیزی برای جهیزیه نداشته اند که البته این دختر واقعا هم دیگر چیزی ندارد.»
ببینید، می‌شود با تصوّرِ این قصّه مُرد. در خاطراتِ برادرِ شهیدچمران می‌خواندم که شبی مصطفی تا صبح به منزل نیامد و صبح در بیمارستان پیدایش کردند. قصّه این بود که مصطفی آن‌وقت‌ها دانش‌جوی شریف بود. وضعِ مالیِ درستی هم نداشت. در مسیرِ دانش‌گاه کارتن‌خوابی بو که مصطفی هروقت اورا می‌دید دلش می‌خواست کمکش کند. شبی زمستانی، وقتی مصطفی چیزی برای کمک‌کردن به او نداشت، هم‌پای او در یک محفظه‌ی فلزّی (که شاید سطلِ زباله‌ای هم بوده) شب را سپری کرد. از آن‌جا که آن کارتن‌خواب بدنش به آن وضعیت عادت کرده بود، چیزیش نشد و مصطفی صبح کارش به بیمارستان کشید. یعنی گاهی حتّا اگر کمکی ازمان ساخته نیست، می‌توانیم غم‌گسارِ دردها و آلامِ هم باشیم. و البتّه من قائل نیستم کمکی ساخته نیست. ما باید به فهمِ عمومی کمک کنیم تا در مسئله‌ی تولیدِمثل عاقلانه‌تر عمل کنند و به حرکتِ کلّیِ ساختارهای‌مان به سمتِ روش‌های تجربه‌شده‌ی جهانِ مدرن هم کمک کنیم. دین و مقتضیاتِ سیاسی و نظامی و امنیتی را ارجحِ بر معیشت و حیات و رفاهِ انسان ندانیم. لااقل تا وقتی که به یک رفاهِ نسبی و حدّاقلّیِ عمومی نرسیده‌ایم، سراغِ آن چیزها نرویم.

عافیت کس نشان دهد؟ ندهد
وز بلا کس امان دهد؟ ندهد
یک‌ نفس تا که یک نفس بزنم
-روزگارم زمان دهد؟ ندهد
در دلم غصّه‌ای گره‌گیر است
چرخْ تسکینِ آن دهد؟ ندهد
کس برای گره‌گشادنِ دل
غم‌گساری نشان دهد؟ ندهد
آخِر این بادبانِ آتش‌بار
بحر غم را کران دهد؟ ندهد
(خاقانی)

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |