نظراتی کوتاه راجع‌به چندکتابی که اخیراً خوانده‌ام (١٩) - گفتن

گفتن

λεγειν

بازگشت به خانه/ هارولد پینتر (با ترجمه‌ی فتّاح محمّدی):
در صفحه‌ی صفرِ کتاب نوشتم: «معمولی، مزخرف، افتضاح». توضیحش این‌که نه ادبیّت داشت و نه موضوعِ زیبایی. نه ایده‌ی جالبی داشت و نه اجرای خوبی. دوستی می‌گفت از نمایش‌نامه نباید انتظارِ ادبیّتِ یک رمان یا داستان را داشته باشی. امّا من فکر نمی‌کنم در هیچ صورتی بتوانم از هم‌چه قصّه‌ی ضدِّ‌اخلاقی، غیرِواقعی و متوهّمانه‌ای خوشم بیاید. حتّا اگر انتظاراتم را بسیار هم حدّاقلّی کنم. ناشر: هزاره‌ی سوّم.
---

برای خاطرِ آیه‌ها/ مریم روستا:
کتابِ خوبی بود. مایه‌ی دل‌گرمیِ وب‌لاگستانِ فارسی که یکی از اهالی‌اش چنین کارِ خوبی را به زیورِ طبع آراست. این سنخ کارها در فضای ادبیاتِ دینی کم‌اند خیلی. کارهایی که یک‌جور روی‌کردِ ادبی-حسّی دارد، در عینِ این‌که متن، هم‌آن متنِ دین است. برای هدیه‌ و عیدی دادن گزینه‌ی خوبی‌ست برای جماعتِ مذهبی. خصوصاً که با این‌کار از یک اثرِ قابل هم حمایت کرده‌اند. نشرِ معارف درش آورده که در قم و تهران (چهارراهِ کالج) فروش‌گاه دارد و گوگل هم اگر کنید سایتش را خواهید یافت. با پیک و تلفن هم به گمانم خریدنی باشد.
---

در آب‌ها دری باز شد/ غلام‌رضا بروسان:
کارها روحِ شاعرانه داشتند و می‌توان گفت حقیقتاً شعر بودند. بالنّسبه موردِ پسندم بود. با جلد و چاپّی خوب از نشرِ مروارید.
---

مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است/ غلام‌رضا بروسان:
متأسّفانه کتابم را پیدا نکردم تا از روی یادداشتم در اوّلش، بنویسم. چیزی که در خاطرم مانده این است که کتابِ خوبی بود و شعرهای قابلِ توجّهی داشت. یک‌جور مرگ‌آگاهی هم در بعضی از شعرها بود که باتوجّه به سرگذشتِ شاعر، غم‌انگیز می‌نمود. این هم از مروارید.
---

دفترِ بزرگ/ آگوتا کریستُف (با ترجمه‌ی اصغر نوری):
متفاوت‌ترین رمانی‌ست که تابه‌حال خوانده‌ام. با طنزی گزنده و پایانی محشر، دهن‌کجیِ هنرمندانه‌ای بود به جنگ و تجاوز و خشونت. مصاحبه‌ی انتهاب کتاب را هم نباید از دست داد؛ درست به اندازه‌ی خودِ رمان خواندنی‌ست. خصوصاً قسمتِ دروغِ مترجم به مؤلّف، محشر بود کارش! ناشر: مروارید.
---

روزِ هشتم/ گزیده‌ی شعرِ سپیدِ رضوی (با گردآوریِ مجید سعدآبادی):
کارِ خوبی بود. از این کتاب‌های ««ایست‌گاهِ مطالعه»ی نهادِ کتاب‌خانه‌ها بود. یکی‌دو مقدّمه‌ی خوب و چند شعرِ آزادِ جان‌دار خواندم در این کتاب.
---

کتابِ نیست/ علی‌رضا روشن:
نمره‌ی قبولی می‌دهم در مجموع به این کتاب. کارها بارِ عاطفیِ زیادی داشتند و حسّیک نوشته شده بودند. هم‌این البتّه بعضی از شعرها را تا مرزِ ابتذالِ احساساتی‌گری پیش بُرده بود. یعنی جاهایی بارِ عاطفی و منظورِ حسّیِ «منِ» مؤلّف بر ادبیّت و تکنیکِ کارها غلبه داشت. نشرِ آموت و نشرِ نون مشترکاً منتشرش کرده‌اند.
---

لب‌خندِ مسیح/ سارا عرفانی:
به‌نظرم موضوع، مضمون یا به عبارتِ دقیق‌تر آن طرزِ تلقّی و زاویه‌ی دید را به‌تر از این نمی‌شد نوشت. و دقیقاً علّتِ نقدِ من به این نوع آثارِ هنری (به معنای عام) هم‌این است که در یک ضدّیّتِ کاذبِ پارادوکسیکال نسبت به دیدگاه یا از نظرِ من الزامِ «هنر برای هنر» قرار گرفته‌اند و این باعث می‌شود اوج نگیرند و کاری در سطح باقی بمانند. رمانِ خیلی متوسّطی بود از سوره‌ی مِهر.
---

لُک‌نت/ امیرحسین یزدان‌بُد:
به‌نظرم بخشِ مهمّی از یک اثرِ هنری (بماهو هنری)، مربوط و متعلّق به قسمتِ «پروازِ کورِ» آن است. یعنی آن بخش‌هایی که مؤلّف یا پدیدآورنده با قریحه و حال و احساسِ صِرفِ خودش آن را به‌وجود آورده باشد. و تکنیک نقشِ تکاملی ایفا کرده باشد در آن. در عینِ این‌که تکنیک و ادبیّت همان‌جور که پیش‌تر گفتم یک‌جور الزام است برای نوشتن. لک‌نت از نظرِ من بلندکردنِ چند بارِ سنگین با یک دست بود. بلندکردنی که اتّفاق هم نیفتاد. لک‌نت به‌نوعی سفارشِ نویسنده به خودش بود برای نوشتن و گفتنِ بعضی‌چیزها در قالبِ داستان. آن هم داستانی که پیوندی میستریک با کتابِ قبلیِ هم‌این نویسنده داشت. از دیگر نقدهایم به این رمان این است که ضمائمِ کار می‌بایست جوری در کار هضم می‌بودند که خواننده خودش را ملزم و مجبور به خواندن و دانستنِ آن‌ها می‌دانست. امّا این‌طور نبود و این به ضررِ کار تمام شد. زبانِ کار هم جاهایی خیلی از ریتم و روانی می‌افتاد و من نفهمیدم پس «ویراستار» چه نقشی در این کتاب ایفا کرده بود؟ آن هم ویراستاری که خود دستی به قلم دارد. فونتِ کار و فاصله‌ی حروف در یک کلمه هم با استانداردِ آن‌چه که ما در نشرِ فارسی می‌بینیم متفاوت بود و فاصله‌ی کمِ حروف در یک کلمه باعث می‌شد گاهی کلمات گم شوند حینِ خوانش. روی هم رفته، علی‌رغمِ همه‌ی ارادتم به امیرحسین یزدان‌بُد و «پرتره‌ی مردِ ناتمام»، باید بگویم که از نظرِ من لک‌نت درنیامده و کاری نیست که بشود تبلیغش کرد و در موردش خیلی صحبت کرد.‏ بازیِ لُک‌نَت و لاک‌نوت هم جالب بود و مثلِ پانوشت‌های یکی از بخش‌های کتاب مرا یادِ بیوتن انداخت. از افق.
---

مهمانیِ خداحافظی/ میلان کوندرا (با ترجمه‌ی فروغ پوریاوری):
رُمانی فوق‌العاده خوب. شخصیت‌پردازی‌هایش که همه‌گی برآمده از پرداخت‌های روان‌شناختی بودند، بسیار خوب و جالب بودند. می‌توانم بگویم از «بارِ هستی» که پیش‌تر از کوندرا خوانده‌ام، خیلی درونی‌تر، پیچیده‌تر و هم البتّه روان‌تر بود. (علی‌رغمِ این‌که گمان می‌کنم ترجمه‌ی بارِ هستی‌ای که خوانده‌ام به‌تر از این بود.) چالشی که در مهمانیِ خداحافظی با آن روبه‌رو بودیم، خیلی‌ فلسفی‌تر از بارِ هستی بود. چهارستاره از پنج دادم بهش. انتشاراتِ روشن‌گران و مطالعاتِ زنان چاپّش کرده.
---

هزاره‌ی اوّلِ خاک/ گزیده‌اشعارِ علی معلّمِ‌دامغانی (به انتخابِ امید مهدی‌نژاد):
هیچ‌وقت نتوانسته‌ام با زبان و ادبیّات و به تبعِ آن شعرِ معلّمِ دامغانی ارتباط برقرار کنم. انگار مربوط به زمانه‌ی ما نیست زبانش. حسّی که تقریباً به بیدل هم دارم. به قولِ دکترشفیعی‌کدکنی تجربه‌ی بیدل و ارتباطی که فارسی‌زبانانِ ایران با آن نگرفتند، باید تجربه‌ی خوبی پیشِ روی آن‌هایی بگذارد که علاقه دارند شعرِ مغلق بگویند. این کتاب را هم نهادِ کتاب‌خانه‌ها برای ایست‌گاه‌های مطالعه منتشر کرده است.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |