ساق‌های آندو مهم‌تر است یا دست‌های دکتر کلانترِهرمزی؟! - گفتن

گفتن

λεγειν

پیش‌تر در نقدِ ظاهربینیِ ما ایرانی‌ها مطلبی در غم‌خاک نوشته‌ام. حالا نیز می‌خواهم در ادامه‌ی هم‌آن‌ حرف‌ها، چندجمله‌ای دیگر بنویسم.

هرچه که با خود فکر می‌کنم و با همه‌ی دفعِ دخلِ مقدّرها و ضدِّشبهاتی که به خودم می‌زنم، باز هم می‌بینم که یک‌جای کارمان می‌لنگد و آن‌چیزی که بشود به آن «فرهنگِ عمومی» اطلاق کرد، وضع و حالِ خوبی ندارد در ایران. بگذارید از خودم شروع کنم و صادقانه به این درد بپردازم. دقایقی پیش مراسمِ اختتامیه‌ی ٣٢اُمین جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر به پایان رسید. حدودِ شش‌‌هفتِ غروب بود که یکی‌دوتا از رفقا پیغام و اطّلاع دادند که شبکه‌ی نمایش را ببینم. به این دلیل که اجرای مراسمِ اختتامیه بر عهده‌ی محمّدرضای شهیدی‌فرد بود و آن‌ها این سابقه را در ذهن‌شان داشتند که در من نسبت به اجرای او تعلّقِ خاطری هست. البتّه پیش از پیامِ دوستان، من خودم مشغولِ دیدنِ مراسم شده بودم و البتّه نه به خاطرِ اجرای شهیدی‌فرد که اتّفاقاً خوش‌تر داشتم اگر او اجرا نمی‌کرد، بلکه به خاطرِ خودِ مراسم و کنج‌کاوی‌ام نسبت به جذّابیت‌هایش و شاید حضورِ فیلمِ ابراهیم حاتمی‌کیا. (به این دلیل خوش‌تر داشتم شهیدی اجرا نمی‌کرد که قرار بوده اجرای مراسم توسّطِ مجریِ شایسته‌تری چون حسین پاک‌دل انجام شود و به دلیلِ اعلامِ صداوسیما مبنی بر ممنوع‌الکار یا تصویر بودنِ آقای پاک‌دل، شهیدی‌فرد پیش‌نهاد شده است و انتخاب. در این انتخابِ بدلی، علی‌رغمِ همه‌ی ارادتم به شهیدی، دو ناخواهی برایم وجود داشت. یکی این‌که حسین پاک‌دل از نظرِ من برای اجرای هم‌چه مراسمی نسبت به شهیدی استحقاقِ بیش‌تری داشت و دودیگر این‌که دوست نداشتم مجریِ جای‌گزینِ مجریِ منع‌شده‌ی ضرغامی، کسی باشد که خودش هم روزگاری از طرفِ ضرغامی و معاونین و دم و دست‌گاهش زخم خورده و فاتحه‌اش خوانده شده.)
راستش را بخواهید، هرجور که برای خودم توجیه می‌کنم مسئله‌ی تماشای اختتامیه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر را، باز می‌بینم که نمی‌بایست اهمیتش برایم بیش‌تر از حضورِ یک تیمِ فوقِ تخصّصیِ جرّاحیِ پلاستیک (وابسته به دانش‌گاهِ علوم‌پزشکیِ شهیدبهشتی) در بوشهر و ویزیت و اعمالِ جرّاحیِ رایگان‌شان روی بیمارانِ محروم و کم‌بضاعت می‌بود. نه این‌که «چ»ی حاتمی‌کیا ارزشش را نداشته باشد، نه! اصلاً مسئله ساختنِ یک دوگانی از سینما-پزشکی یا بازی‌گر-جرّاح نیست. مسئله این است که من، منِ نوعی، به اندازه‌ای که وقتم را صَرفِ دانستنِ اخبارِ هنر، ورزش یا حتّا ادبیات می‌کنم، آیا صَرفِ دانستنِ اخبارِ حوزه‌ی سلامت هم می‌کنم؟ آیا آن‌قدری که گزارشِ تصویریِ حضورِ بازی‌گران در کاخِ جشن‌واره در خروجیِ خبرگزاری‌ها کلیک می‌شود، تیترِ خبرِ سفرِ یک تیمِ پزشکی به مناطقِ محروم هم کلیک می‌شود؟ من با دوگانیِ‌هایی نظیرِ «فوت‌بال مهم‌تر است یا پزشکی؟» مخالفم. به قولِ دبیرِ شوخِ فیزیک‌ِ پیش‌دانش‌گاهی‌ام: «اگر روزی ازتان پرسیدند علم به‌تر است یا ثروت؟ بگویید هم اسب خوب است، هم الاغ!». بالاخره هم‌آن‌قدر که جامعه به حضورِ آن پزشک احتیاج دارد، به فیلمِ آن کارگردان و به دریبلِ آن فوت‌بالیست هم احتیاج دارد. امّا این اسف‌ناک است که ما مردم، در توجّه و پردازشِ اخبار، متعادل و بلکه عادلانه عمل نمی‌کنیم. و این عادلانه‌ توجّه نکردن خود زمینه‌ای می‌شود برای شکل‌گیریِ یک فرهنگِ مخدوش و منفی که در آن آدم‌ها کم‌تر مسئولیت‌پذیر و قدردان‌اند و در مواقع و مواضعِ تصمیم‌گیری، غالباً درگیر و بلکه دچارِ اشتباه.
ما ایرانی‌ها انگار سِرْ شده‌ایم، طلسم شده‌ایم، حواس‌مان نیست چه چیزی از چه چیزی مهم‌تر است. عادت کرده‌ایم به این‌که هرچیزی که سروصدا و جلوه‌ی بیش‌تری داشت، به آن توجّه کنیم و آن را مهم‌تر بدانیم. در حالی‌ که در اغلبِ مواقع آن‌هایی که سروصدای کم‌تری دارند، نقشِ مؤثّرتر و کاراییِ بیش‌تر دارند. نزدیک به ٧٠٠٠ویزیت و حدودِ ۶٠٠ عملِ مهم و فوقِ تخصّصیِ جرّاحیِ پلاستیک در طیِ ١١ سفرِ خیریه توسّطِ نخبه‌ترین و دانش‌مندترین پزشکانِ این کشور به سرپرستیِ دکتر کلانترِهرمزی یا فعّالیتِ مشابهِ تیمِ بنیادِ خیریه‌ی نوآورانِ سلامت به سرپرستیِ وزیرِ محترمِ بهداشت آقای دکترهاشمی و صدها نمونه‌ی مشابه که توسّطِ بسیج، هلالِ احمر و انواع و اقسامِ بنیادها و سازمان‌های مردم‌نهاد انجام می‌شود در کجای توجّه و خاطرِ ما قرار دارند؟
وقتی ما درست توجّه کردن و درست‌ دیدن را بلد نباشیم، درست قدردانی کردن و درست تصمیم گرفتن و درست قضاوت کردن را هم یاد نخواهیم گرفت. این‌همه استاد و دانش‌مند و عالِم و خیّر و زحمت‌کش دارند مشکلاتِ گوشه و کنارِ این کشورِ پُرایراد را با کم‌ترین حمایت‌های دولتی و حکومتی به شیوه‌های خودشان حل و فصل می‌کنند، امّا همه‌ی توجّه و دغدغه‌ی ما این است که آندرانیک تیموریان در استقلال خواهد ماند؟ یا شهرآوردِ این فصل مساوی می‌شود یا خیر؟ کاش نصفِ آن میزانی که اخبارِ ورزشی و هنری و سیاسی برای‌مان اهمیت داشت، یا اصلاً بگذار جورِ دیگری بگویم؛ کاش یک‌دهمِ آن میزانی که غیبت‌کردن و آبِ‌روبُردن و زیستِ پوپولیستی و خاله‌زنکی و هیجانی برای‌مان مهم است، توجّه‌کردن به مؤسّساتِ خیریه، دارالأیتام‌ها، و -به عنوانِ کم‌ترین کاری که می‌شود کرد- قدردانی از زحمت‌کشان و رافعینِ مشکلات و مصائبِ این کشور هم برای‌مان مهم بود و بخشی از دغدغه‌‌هایمان را شامل می‌شد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |