نُتِ حیات - گفتن

گفتن

λεγειν

سهراب اسکندری

بعد از «آن سی‌جیِ لعنتیِ فالش!» که مرکبِ مرگِ عماد کرامتی (هم‌گروهِ سرودِ سال‌های دبیرستان) شد، حالا باید درباره‌ی قطاری بنویسم که در ریلِ خودش حرکت می‌کرده و درباره‌ی معلّمی که هیچ‌گاه در ریلِ متعارفِ کارمندیِ آموزش‌وپرورش حرکت نمی‌کرده و معلّمی‌اش رهاتر و باصفاتر از معلّمی‌های معمول بوده است. باید درباره‌ی آقای اسکندری بنویسم؛ آهنگ‌ساز و مربّیِ جوان‌مردِ گروهِ سرودمان.
سال‌های دبیرستان در مدرسه‌ی شاهد، سال‌های آسانی نبود. سه‌روز در هفته باید بیش‌تر از ساعاتِ معمولِ همه‌ی مدارسِ شهر در مدرسه می‌ماندیم و پای درس‌های رخوت‌انگیز و تدریسِ معلّم‌های خسته‌تر از خودمان می‌نشستیم تا مثلاً رَنکِ دبیرستان‌مان بینِ باقیِ مدارس به‌تر باشد در آزمون‌ها و کنکور و الخ. با این‌همه، بودند مجانینی مثلِ من که در کارهای جنبیِ زمان‌برِ دیگری نظیرِ انجمن و بسیج و کتاب‌خانه و آزمایش‌گاه هم شرکت می‌کردند. یکی از آن جنبیّات، گروهِ سرود بود. از دوّمِ راه‌نمایی در گروهِ سرودِ مدرسه بودم تا سوّمِ دبیرستان. البتّه در دو مدرسه‌ی مختلف. اواسطِ سالِ اوّلِ دبیرستان برای تشکیلِ گروهِ سرود فراخوان دادند و تعدادی ثبتِ نام کردیم و یک‌روز بعد از پایانِ ساعاتِ درس، آقای اسکندری آمد و ازمان تستِ صدا گرفت. گفت هرچه که دوست داریم بخوانیم، این‌وری و آن‌ورِ آبی و زن و مردش هم فرقی ندارد. اگر درست در خاطرم مانده باشد «زیرِ آسمانِ شهرِ» امیر تاجیک را خواندم. هفته‌ی بعد اعضای گروه مشخّص شده بودیم و آقای اسکندری صداسازی را شروع کرد و توصیه‌ها و پرهیز و إنذارهای آوازخوانی را گوش‌زد کرد و باتوجّه به دو فاکتورِ قدّ و وسعتِ صدا منظّم‌مان کرد. در طولِ سه‌سال، آقای اسکندری روی دو ترانه‌ی مازنی و دو شعرِ فارسی برای‌مان آهنگ ساخت و عینِ آن سه‌سال را هفته‌ای یک و گاهی دو جلسه در نمازخانه‌ی مدرسه بعدازظهرها ماندیم و آواز خواندیم و بعدتر هم چند اجرا و مسابقه و... .
پیش می‌آمد که به‌خاطرِ ناپرهیزی و گاهی مریضی، صداهای‌مان را از دست می‌دادیم و فالش می‌خواندیم. امّا با این‌که تعدادمان زیاد بود و سرودها عمدتاً تک‌خوان لازم نداشت، آقای اسکندری هیچ‌وقت کسی را کنار نگذاشت. هروقت کسی نمی‌توانست خوب بخواند، آن را مسئولِ گروه می‌کرد. مسئولِ موسیقی و نظم و نسق و این‌ها. و حتّا برای اجرای کشوری هم وقتی چنین مشکلی پیش آمد، آن فرد را از گروه جدا نکرد و با خود به مسابقات برد و خودش در تماشاچی‌ها نشست و مدیریتِ گروه و اجرا را سپرد به آن فرد. رفتاری جوان‌مردانه که هیچ‌گاه از خاطراتم پاک نخواهد شد. حتّا اگر ماشینِ سهرابِ اسکندری، معلّم، آهنگ‌ساز و مربّیِ آواز روی ریل با قطار تصادف کرده باشد و مرگ، نُتِ حیاتش را از حافظه‌ی زمین رُفته باشد. شاید حالا روزهای عماد کرامتی رنگ و صدای به‌تری بگیرد... یادت مانا مربّیِ موسیقی‌های شاد.

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |