روحِ پاره - گفتن

گفتن

λεγειν

رفته بودم آب‌معدنیِ کوچیک بخرم. آبو از یخ‌چال برداشتم و حرکت کردم سمتِ پیش‌خون. مردِ جوونی که ظاهراً صاحبِ مغازه بود، یه پونصدیِ چسب‌خورده‌ی نیمه‌پاره رو به پسرِ نوجوونی که شاگردمغازه به نظر می‌رسید نشون داد و با عصبانیّت ازش پرسید: «اینو برای چی، عوضِ چی گرفته‌ی؟» پسرک‌ مِن‌مِن‌کنان گفت: «آب‌معدنی». مرد، پونصدیو جلوی چشمِ پسرک و ما پاره کرد و با عصبانیّت و پرخاشِ کلامیِ بیش‌تری ادامه داد: «مگه وقتی آب‌معدنی می‌خریم پولِ پاره می‌دیم که پولِ پاره می‌گیری؟ چن‌بار گفتم وقتی من نیستم چیزی نفروش! وقتی عُرضه نداری پولِ سالم بگیری نفروش! غلط کردی فروختی! گه خورده‌ی فروختی» پسرک حرکت کرد و رفت سمتِ انتهای مغازه تا از جلوی چشمِ ما دور شه. مرد با صدای بلندی ادامه داد: «وقتی هم‌اینارو جمع کردم و حقوق‌تو باهاشون دادم می‌فهمی!» و مقادیری هم فحش.

خیلی دلم می‌خواست تو همه‌ی اون لحظاتی که داشت به پسرک می‌تاخت، پُشتِ پسرک دربیام و چیزی بگم بهش. چون نه اون پونصدیه انصافاً اون‌قدر پاره بود و نه اصلاً ارزشش این‌قدری بود که بخواد اون پسربچّه رو این‌قدر له کنه جلوی چشمِ مشتری‌ها. امّا می‌دونستم که این‌کار فایده‌ای برای اون پسرک نداره و چه بسا باعث شه توهینِ بیش‌تری بهش بشه و حوصله هم نداشتم اون آدمِ نفهم بهم بگه که به من ربطی نداره. چون در اون‌صورت حتماً باهاش درگیر می‌شدم و وقتِ این‌کار هم نبود.

امّا حقیقتاً سؤالی ذهنمو درگیرِ خودش کرد و اون اینه که واقعاً اون پونصدیه پاره‌تر بود یا روحِ مردِ صاحبِ مغازه؟ و چه‌قدر دردناکه نیازی که باعث می‌شه پسربچّه‌ای با همه‌ی زلالیِ به اقتضاءِ سنّ و سالش بشه زیرِدست و شاگردِ یک هم‌چه آدمِ پُرگِرِه و داغونی. چه‌قدر زشته که از نیازِ کسی برای ارضاءِ عقده‌هامون استفاده کنیم و فکر کنیم با قدرت‌نمایی مقابلِ ضعیف و مظلوم، کسی هستیم. چه‌قدر انسان می‌تونه حقیر باشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |