او یک روحانی‌ست - گفتن

گفتن

λεγειν

وقتی مسجد را به او دادند، مسجدی بود شبیه به اکثرِ مساجدِ ایران. کم‌مشتری، خمود، سرد، خلوت. هفت‌سالی مهمانِ آن مسجد بود. از اوّلین کارهایی که کرد این بود که مُکَبِّرها و مؤذّن‌های بدصدا را به هر طریقی بود عزل و معاف کرد. یکی از سرسخت‌ترین‌ها که پیرِمردی بود و اذانِ صبح می‌گفت، بعد از کلّی مقاومت، وقتی دید سمبه‌ی حاج‌آقا پُرزور است، قهر کرد و چندروزی مسجد نیامد. یک‌روز با ریش‌سفیدهای محل جعبه‌ای شیرینی دست گرفت و رفت به منزلِ پیرِمرد و دلش را به دست آورد. امّا هرگز نگذاشت صدای نازیبا و گوش‌خراشِ پیرِمرد دوباره نغمه‌ی بلندگوهای مسجدش شود. کارِ بعدی‌اش این بود که سفارش داد دورِ ستون‌های مسجد کتاب‌خانه بسازند. کتاب‌های مسجد را از اتاقکِ پشتِ مسجد درآورد و در آن قفسه‌ها چید و قیدِ «عضویّت» را برداشت. مطالعه‌ی آزاد و بی‌دردِسر را باب کرد در مسجدش. همه‌ی ایّامِ موالیدِ ائمّه در مسجدش جشن برقرار بود. از اهالی دعوت می‌کرد. عیدِ فطرها جلوی جمعیّت به بچّه‌های کوچکی که سعی کرده بودند برای روزه -ولو کلّه‌گنجشکی- جایزه می‌داد. جایزه‌اش اسباب‌بازی بود، نه کتابِ دینی یا جانماز و تسبیح و چادر. همیشه جوان‌ها را جلوی جمعیّت مورد تشویق و تفقّد قرار می‌داد. یک‌بار جوانکی که بعد از قبول شدنِ در دانش‌گاه از آن محل رفته بود، آمده بود نمازِ ظهر را. قاری بود. قاریِ مجلسیِ خیلی خوش‌صدایی بود. حاج‌آقا بعد از نماز، از او خواهش کرد که اگر وقت دارد به تلاوتی میهمان کند او و اهلِ مسجد را. جوانک قرائتِ قرّایی کرد. روی جوان را بوسید و در آغوشش گرفت و یک تراولِ پنجاه‌تومانی از قبایش درآورد و به جوانک داد. از کیفِ پولِ شخصی‌اش. موقوفه و نذر و خمس نبود.

سعی می‌کرد نیازهایش را در محل رفع و رجو کند. با همه‌ی کسبه‌ی محل آشنا بود. از سوپری تا صاف‌کاری همه می‌شناختندش و دوستش داشتند و سلام و احوالِ گرم و لب‌خند و خنده داشتند با او.

به متولّی‌های مسجدش سپرده بود حواس‌شان به ایتام و فقرا و بی‌جاها و کارتن‌خواب‌ها و بدکاره‌های محل باشد وقتِ نذری و اطعام. دوست داشت مسجدش شبانه‌روزی باشد. دوست داشت یک‌روز از هفته مسئولینِ کلانتریِ محل در مسجدِ او با اهالی گفت‌وگو کنند و اهالی گله و شکایت‌های‌شان را به گوشِ آن‌ها برسانند. خیلی آرزوها و برنامه‌ها و ایده‌ها داشت. امّا فرصت کوتاه بود. به اتّهامِ ضدِّ ولایتِ فقیه بودن زیرآبش را در امورِ مساجد زدند. الآن یک آخوندِ با بصیرت جایش را گرفته.

اهالیِ محل خیلی طومارها نوشتند و خواهش‌ها کردند. امّا از دستش کاری ساخته نبود. طلبه‌های ورشکسته‌ی امورِ مساجد اندازه‌ی عقل‌شان به یک استادِ روشن‌فکر و متفاوتِ حوزه نمی‌رسید. کوچک‌تر بودند از این‌که بفهمند یک هم‌چه اویی را. می‌گفت بعضی از مردم مرا که می‌بینند، می‌گویند بچّه‌های ما بعد از رفتنِ شما دیگر روزه نگرفتند.

مسجدش حقیقتاً شده بود خانه‌ی خدا. عطرِ محمّدی از سر و روی مسجدش می‌بارید. شرف‌المکانِ بالمکین.

هیچ‌وقت ابایی نداشت و ندارد از این‌که پشتِ سرِ یک روحانی بایستد به نماز. همیشه برای تلمّذ و دیدارِ یک عالِم یا مدرّسِ اخلاق شوق و ولع دارد. اتاقش یک کتاب‌خانه‌ی بزرگ است که مقداری سقف دارد و کمی زمینِ زیرِپا و جایی برای میز و صندلی. هروقت کتابی یا نویسنده‌ای یا مقاله‌ای و سایتی خوب پیدا می‌کند، سهیمم می‌کند. رمان می‌خواند و نویسنده‌های مطرحِ جهان و ایران را حدوداً خوب می‌شناسد. آثارِ متفکّرینِ زنده را می‌خواند. هیچ‌وقت نشده که نتوانم حرفی را به او بزنم یا سؤالی را نتوانم بپرسم. لباسِ پیغمبر بر تنش سنگین نیست. او یک روحانی‌ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |