چشم‌ِ مردم به عقل‌شان بشود - گفتن

گفتن

λεγειν

ما ایرانی‌ها می‌گوییم «عقلِ مردم به چشم‌شان است»؛ مردمِ دیگرزبان‌های جهان هم حتماً تعابیری مشابهِ این -با کم و زیاد- دارند. چه‌را که مسئله‌ی «ظاهربینی» یک مسئله‌ی عمومیِ بشر محسوب می‌شود. امّا چه‌را؟ چه‌ می‌شود که ظاهربین می‌شویم و ظاهربینی می‌کنیم؟ به گمانِ من برای اکثرِ آدم‌ها پیش می‌آید مواقعی که ظاهربینی بر باطن‌بینی غلبه دارد در انسان. البتّه کم و زیاد است و ممکن است استثنائاتی هم وجود داشته باشد. یعنی باشند آدم‌هایی که بیش‌تر ظاهربین باشند یا کم‌تر و یا هم‌این‌طور مواردی که در همه‌ی مواقع ظاهربین‌اند یا اصلاً ظاهربین نیستند. امّا در چنین تحلیل‌هایی استثنائات را کنار می‌گذارند و با «عموم» کار دارند.

ظاهربینی یعنی قضاوت براساسِ ظواهر، محسوسات و ملموسات، وَ ندیدنِ بواطن و اعماق و ژرفاهای امور و مسائل و وقایع و رفتارها و... . یکی از مظاهر و مثال‌های ظاهربینی در روزگارِ ما، به نظرِ من توجّهِ زیادِ ما مردم به زنده‌گی‌های سلبریتی‌ها و مشاهیر و اهلِ هنر و ورزش است. (تعمّد دارم که خودم را ابداً استثناء نکنم در این مطلب، چون خودم را به وضوع درگیرِ این بیماری می‌بینم.)

مشاهیرِ هنری و ورزشی در همه‌جای جهان یک چنین موضعِ عمومی‌ای در برابرشان وجود دارد و هیچ این‌طور نیست که مختصِّ ما مردمِ ایران باشد این شقِّ از ظاهربینی.

برای این‌که از اعتدالْ در تحلیلِ یک مسئله‌ی اپیدمی و مبتلابه خارج نشوم، مقداری از میزانِ توجّهاتْ به احوالاتِ مشاهیر را «طبیعی» تلقّی می‌کنم و می‌گذارم به حسابِ اقتضائاتِ در چشم‌دید بودنِ آن‌ها. امّا فارغ از آن حدِّ مشترک و طبیعی، به گمانم بخشِ عمده‌ی توجّه و کنج‌کاویِ عمومی به زنده‌گی و احوالاتِ مشاهیر، طبیعی نیست و محصولِ ظاهربینی، غفلت و تربیت‌نشده‌بودنِ قوای ادراکی و تأمّلیِ ماست.

با مثالی روشن‌ می‌کنم این حرف را که چه میزان از این توجّه در نظرم طبیعی‌ست و از چه جایی به بعد، طبیعی نیست. مثلاً «علی کریمی» را درنظر بگیرید. او یک فوت‌بالیست است که هرکس یک‌بار دریبلش را دیده باشد، احتمالاً اسمِ او تا ابد در ذهنش باقی بماند. این‌که عمومِ مردمِ ایران علی کریمی را به عنوانِ یک فوت‌بالیستِ ملّی و مطرح بشناسند، به نظرم آن بخشِ طبیعیِ توجّه به مشاهیر است. امّا این‌که مدلِ ماشینِ علی کریمی چیست و هم‌سرش کیست و در فلان پارتی شرکت کرده یا نکرده و تصادف کرده پیشانی‌اش زخم برداشته یا نه، دیگر طبیعی نیست و به‌نظرم یک عارضه و بیماری‌ست. چه‌را که ما داریم به علی کریمی به عنوانِ یک فرد یا انسان توجّهِ خاص می‌کنیم. یک فرد از نزدیک به هشتادمیلیون‌نفر ایرانی مثلاً. این یعنی یک تمایزی در علی کریمی نسبت به بقیه‌ی ایرانی‌ها وجود دارد که او را برای ما مهم می‌کند تا این‌حد که خراش‌برداشتنش هم برای‌مان مهم شده است. آن وجهِ ممیّزه‌ی علی کریمی امّا چیست؟ فوت‌بالیستِ مطرح بودنش. آیا صِرفِ فوت‌بالیستِ مطرح بودنِ علی کریمی او را واجدِ این ارزش می‌کند که ما ذهن‌مان را درگیرِ او کنیم؟ او چه کاری برای بشریّت انجام داده که واجدِ چنین ارزشی شده؟ آیا چیزی کشف و اختراع کرده؟ آیا جانِ انسان‌هایی را نجات داده؟ آیا عمری را صرفِ کاری کرده که به دردِ آینده‌ی بشر بخورد؟ یا این‌که او فقط فوت‌بال بازی کرده -اصلاً بگو خوب بازی کرده- و پولش را گرفته و تشویقش را شنیده و رفته پیِ زنده‌گی‌اش؟ حالا جای علی کریمی بذار مرحومِ عسلِ بدیعی را. بگذار محسن چاوشی را. این‌ها چه کاری برای اعتلایِ زنده‌گیِ بشریّت انجام داده‌اند که تا این اندازه باید مهمّ‌شان کرده باشد در ذهنِ ما؟ آیا آیت‌الله رضیِ‌شیرازی برای مردمِ تهران مفیدِ فایده‌تر بوده یا الناز شاکردوست؟ آیا کاری که پروفسورسمیعی‌ کرده است مهم‌تر است یا آهنگی که محسن یگانه خوانده؟ آیا تأثیرِ فرهنگ‌ها و الوانی‌ها و پیرنیاها بیش‌تر بوده یا خواننده و بازیگر و فوت‌بالیست‌ها؟

من نمی‌گویم و انتظاری هم ندارم که به اندازه‌ی فرهاد مجیدی مرحوم ایرجِ افشار را بشناسیم و با آثارش و زنده‌گی‌اش آشنا باشیم یا آن‌گونه که ناصرخانِ حجازی را، آیت‌الله گلپایگانی را هم می‌شناختیم، امّا اگر دانش‌مندی و عالِمی و استادی زخم برداشت و ناخوش‌احوال شد و از میان‌مان رفت، نباید اهمّیّتی داشته باشد و اگر بازی‌گری و خواننده‌ای و فوت‌بالیستی اُوِردُز کرد و سرطان گرفت و مُرد، بشود همه‌ی آه و اندوه و مایه‌ی تأسّفِ ما؟

من می‌فهمم که سَبکِ شهرت و حتّا تأثیرگذاریِ یک اهلِ معرفت و علم، با سَبکِ شهرت و تأثیرگذاریِ یک هنرمند یا ورزش‌کار متفاوت است و آن‌یکی سروصدایی ندارد و جلوه‌ای عمومی و اثری مستقیم بر عمومِ مردم و طبیعتاً شناختی هم برایش در پی نخواهد داشت در بینِ افواه و این‌یکی ابتناءِ شهرتش بر تبلیغ است و در جراید بودن و سروصداداشتن و دیده‌شدن. امّا این دلیل نمی‌شود که ما نفهمیم مهم کدام است و اهم کدام. این‌که ما از مُردنِ یک دانش‌مند و پروفسور و عالِم غم‌مان نیست و از مرگِ یک هنرمند شعر می‌سُراییم و غم‌باد می‌گیریم مصیبت است!

انصافاً اگر در فیس‌بوک هانیه توسّلی به مطلب‌مان لایک بزند خوش‌حال‌تر می‌شویم یا اگر به فرضِ مثال دکتر سیروس شمیسا؟! این‌ها بیماری‌ست به‌نظرم. این‌که ما اهمّیّتِ این حوزه‌های تأثیرگذاری و فرقِ مؤثِّرین و مشاهیرِ جوامع‌مان را در این بزنگاه‌های احساسی نشناسیم. چون این خود مقدّمه‌ای و پایه‌ای می‌شود برای کم‌توجّهی به علم و معرفت و دانش در مقابلِ هنر و ورزش و سیاست مثلاً. و کافی‌ست این روند نهادینه شود در جامعه و به تربیت‌های‌مان رسوخ و نفوذ کند که می‌کند هم و از آینده‌ی چنین جامعه‌ای چه انتظاری‌ست که بوسیناها و صدراها و مولوی‌ها تولید کند؟!

ظاهربینی یعنی در مقابلِ باطنِ موجود، ما به ظاهر بسنده و اکتفا کنیم و باطن و ژرفا را نبینیم و برای‌مان مهم نباشد. وگرنه آن‌چه که به چشم و گوش می‌رسد و می‌بینیم و می‌شنویم را هیچ‌وقت نمی‌گویند ظاهربینی. امّا اگر «فقط» به آن‌چه که به گوش و چشم و محسوسات رسیده است بسنده کنیم و اکتفا، این ظاهربینی‌ست. در قرآن‌ هم البتّه فراوان نهی شده. با تعابیرِ مختلف و گاه نهیب‌گونه‌ای مثلِ «اکثراً نمی‌دانید!»، «نمی‌فهم‌اند!»، «درباره‌ی چیزی که احاطه و علم ندارید صحبت نکنید» و... .

باید کمی با خودمان بیش‌تر فکر کنیم و در یک فرصتی که به خودمان در خلوت می‌دهیم، حوزه‌ی تأثیرگذاریِ مشاهیرِ جامعه‌مان را رتبه‌بندی کنیم و به اندازه‌ی تأثیری که می‌گذارند، دوست‌شان بداریم و غم و شادی و فرح و ألم‌شان برای‌مان مهم باشد و بشود. این چیزی نیست که ذاتاً و فطرتاً انسان آن را آموخته باشد. خودمان باید حواس‌مان را جمع کنیم و به خود و دیگران نهیب بزنیم و یادآوری کنیم این چیزها را. این مطلب هم یادآوری و تذکّرِ کوچکی‌ست برای خودم و کسانی که می‌خوانندش.

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |