چون تولّد مژده‌ی مرگِ من است / می‌توان آن را مبارک‌باد گفت* - گفتن

گفتن

λεγειν

مؤثِّرترین و پُررنگ‌ترین خاطره‌ام از دایی‌علی‌رضا برمی‌گردد به آن صبحِ 5-6ساله‌گی در «بالاخونه»؛ به طبقه‌ی دوّمِ منزلِ حاج‌آقا می‌گفتیم بالاخونه. تا شش‌ساله‌گیِ من، آن‌جا ساکن بودیم. دایی ساکنِ مشهد بود و برای مسافرت می‌آمد. نشسته بود و نعلبکیِ چای‌اش را سر می‌کِشید. عادت داشت غوز کند و نعلبکی را تا چانه بالا بیاورد و هورت بِکِشد. ته‌مانده‌ی سیگاری هم دستش بود. من در عوالمِ بچّه‌گی کنج‌کاوانه خواستم بدانم سیگار چیست. یادم نیست، امّا احتمالاً خیلی به دستش خیره شدم که خواست بروم نزدیک‌تر و سیگار را داد بهم. گفت نَفَس بِکِشَش و کشیدم. سرفه امانم را بُرید. صورتم سرخ شد و دورِ خانه دویدم. خندید و گفت هم‌اینه. خوش‌حالی در چهره‌اش معلوم بود. انگار به هدفش رسیده بود. به هدفش رسیده بود، بیزار شدم از دود و سیگار تا این حد که تا هم‌این ربعِ قرن ساله‌گی در هیچ جمعِ دوستانه و فامیلی و روشن‌فکری و غیرش، لب به هیچ چیزِ دودزایی نزده‌ام. اصلاً انگار میلش را در من کشته باشند. میلش را دایی در من کشت. با هم‌آن ته‌مانده‌ی سیگارش. و حالا صبحِ آمدنِ من با صبحِ رفتنِ دایی یکی شده است. یادِ همه‌ی سفرهای مشهدی که منزلِ دایی جزءِلاینفکّش بود به‌خیر. این آخری‌ها امّا نرفتم زیاد. نه این‌که تعمّد داشته باشم. اصلاً مشهدِ چندروزه خیلی کم رفتم و جز پیشِ برادر و حرم نشد که به اقوام سری بزنم. ولی خودم هم می‌دانم که اصلاً توجیهِ خوبی نیست. فردا تشییعِ دایی‌ست و من به خاطرِ کارهایم نمی‌توانم بروم. دلم پیشِ حمید و هادی و ژاله‌خانم و راضیه‌ست امّا. خصوصاً حمید که نحیف‌ترینِ منزل‌شان هم بود. دایی سختی زیاد کشید. با چه‌رایش کاری ندارم، امّا داغ زیاد دید. کم‌ترینش دو فرزندی بود که در زلزله‌ی طبس از دست داد. به‌هرحال خون می‌کِشَد. هرچه‌قدر هم که دور باشی، باید بتوانی برای غمِ عزیزانت متأثّر شوی و بغض کنی. لطفِ خواننده‌گانِ این‌جاست اگر دایی را فرداشب در نماز ذکر کنند یا فاتحه‌ای نثارِ روحش. علی‌رضا حاتمی، فرزندِ یحیی.

* از فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |