حدودِ هفتادمیلیون نفر - گفتن

گفتن

λεγειν

بچّه‌ها را نباید با حبّ و بغض بزرگ کرد و پرورش داد و تربیت کرد. نمی‌گویم با حبّ و بغض به دنیا نیاوریم چون نمی‌شود، بالاخره پدر و مادر مواردِ محبوب و مغضوبی دارند، نمی‌شود انسان از جمعیّتِ حبّ و بغض‌هایش به‌تمامه فاصله بگیرد و تَرک‌ِشان کند. پس با آن مقداری که در حوزه‌ی ژنتیک و وراثت تعریف می‌شود، کاری ندارم. امّا از دقیقه‌ی اوّلِ تولّد تا حدودِ سنِّ تشخیص و تمییز؛ نباید بچّه‌ها را پیش‌تر از این‌که چیزی را بفهمند، نسبت به آن چیز دچارِ حب یا بغض کرد. در فیلمِ «زنده‌گیِ پای» (علی‌رغمِ این‌که ابداً فیلمِ خوش‌ساختی نبود و فیلم‌نامه‌اش هم ضعف‌های بسیاری داشت) یک صحنه و گفت‌وگوی طلایی وجود دارد میانِ پدر، مادر و دو فرزندشان. مادر و پسرِ کوچک‌تر تعلّقاتِ مذهبی دارند و پسرک در سنِ ده-دوازده‌ساله‌گی چنددینِ مختلف را می‌گرود تا به دینِ به‌تر برسد. پدرِ خانواده لائیک است، امّا منطقی‌ست و خیرخواه. بعد از چندجمله‌ای که میان‌شان ردّوبدل می‌شود، پدر به پسرک می‌گوید:

I'd much rather have you believe in something I don't agree with rather than have you accept everything blindly. And that begins with thinking rationally.

(بیش‌تر ترجیح می‌دم به چیزی اعتقاد داشته باشی که من باهاش مخالفم، تا این‌که یه چیزی رو کورکورانه انتخاب کنی. و [برای این‌کار] باید عاقلانه فکر کنی.)

این درست است. این‌که پدرومادر درباره‌ی مسیر و ریشه‌ها و اصول با فرزندان‌شان گفت‌وگو کنند و شیوه‌ی انتخابِ صحیح و پیدایشِ حبّ و بغض را برای آن‌ها توضیح بدهند، نه این‌که بچّه‌ی پشتِ لب سبز نشده را نسبت به چیزی که خودشان در طولِ زنده‌گی -با هزار فراز و نشیب و آزمون و خطا و تجربه- به آن رسیده‌اند، دچارِ نفرت و محبّت کنند. این از کم‌صبری و آینده‌نگرنبودنِ پدر و مادرهاست که گمان می‌کنند اگر چیزی را که خودشان به آن رسیده‌اند، حتماً و به هر قیمتی به فرزندان‌شان منتقل نکنند، فرزندان از کف خواهند رفت و سرنوشت‌شان قهقهرا خواهد بود. قهقرا و ضلال، اتّفاقاً این است که فرزندان‌مان را نسبت به مسائلی که هنوز فهم و درک و تجربه‌ی منحصربه‌فردِ شناختی‌ای از آن‌ها ندارند، دچارِ موضع و حب و بغض کنیم.

در کشورِ ما در زمینه‌ی مسائلِ مرتبط به اعتقادات و عکسِ آن، زیاد این تربیت‌های هیجانی، نابُردبارانه و کوته‌اندیشانه به چشم می‌خورد. ما یک سردارِ شجاع و کاربلدی در فامیلِ دورمان داریم که در حوزه‌ی کارِ خودش موفّق محسوب می‌شود و شاید جزءِ چندنفر انگشت‌شمار نیروهایی باشد که نظام دارد از آن‌ها در حوزه‌ی مرتبط به تخصّصش بهره می‌برد. پسری دارد این سردار که ما در زمانِ نوجوانی رفیق بودیم و فوت‌بال‌ بازی می‌کردیم باهم. پسرِ خیلی مؤدّب و دوست‌داشتنی‌ا‌ی بود، امّا شر. از آن‌ها که از دیوارِ راست بالا می‌رفتند. هرچه بزرگ‌تر شدیم شرارتش بیش‌تر نمایان شد. مثلاً ماشینِ پدرش را برمی‌داشت و با سرعتِ مهیبی در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرِ کوچکِ ما ویراژ می‌داد و ترمزهای گوش‌خراش می‌کِشید و از این کارهای آدرنالین‌ترشّح‌کن. بزرگ‌تر که شد، فضای بسیج و هیئت و جبهه و جنگ و جنوب، با قرائتِ «شور» برش غالب شد. ایرادی هم نداشت این فضا اگر مزاحمتی برای کسی ایجاد نمی‌شد و تخلّفی انجام نمی‌گرفت. یکی از این چراغ‌های گردانِ پلیس تهیّه کرده بود و گاهی که لازم می‌شد (به تشخیصِ خودش!) می‌گذاشت بالاسرِ ماشین و خدا می‌داند که با آن چندنفر را ترساند یا چه کارهایی که نکرد. خلاصه یعنی فضاهای بسیجی‌گری‌اش گاهی‌وقت‌ها حقیقتاً مخلِّ امنیّتِ مردم بود و باعثِ اذیّت و آزار می‌شد و تخلّفاتِ از قانون را به هم‌راه داشت. خب این نمونه‌ایست از یک تربیتِ حبّ و بغض‌آمیزِ مذهبی. این بچّه‌ای که دوروز در جبهه نجنگیده و در عمرش با شهیدی فالوده نخورده و با هیچ دشمنِ واقعی‌ای مبارزه نکرده، چه‌را باید جوری رفتار کند که انگار یک سردارِ پنجاه‌ساله‌ی شیمیاییِ جنگ است؟ (یادم هست گاهی بینِ شوخی و جدّی -آن‌روزهایی که خادمِ مناطقِ راهیانِ نور شده بود-ادای شیمیایی‌ها را هم در می‌آورد و من در چشمانش برقِ حسرتِ این‌که چه‌را یک راویِ حقیقیِ جنگ نیست را می‌دیدم.) آفت و آسیبِ این تربیت این است که بچّه‌بسیجی‌های با این مدل تربیت‌شده‌ی ما در جایی که فضا هیجانی بشود و احتیاج به تشخیصِ منطقی باشد، خودشان را همّت و خرّازی تلقّی می‌کنند و مثلاً آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی را صدّام، و گمان می‌کنند این آن‌ها بوده‌اند که انقلاب کرده‌اند و جنگیده‌اند و جنگ را مدیریت کرده‌اند و اگر نبودند چه بلایی که سرِ نظام و انقلاب نمی‌آمد و مثلاً شخصیّتی مثلِ آیت‌الله هاشمی یک عنصرِ نفوذیِ انگلیس است در بدنه‌ی انقلاب که از روی بی‌بصیرتیِ مردم دودوره رئیس‌جمهور بوده و حسبِ تصادف در شورای انقلاب بوده و دستِ چپ یا راستِ امام.

بله، یکی از اصلی‌ترین دلایلِ هیجانی‌بودنِ بخشی از نسلِ جوانِ انقلاب، متأسّفانه بی‌دقّتیِ والدین‌شان است در تربیتِ صحیحِ به‌دور از حبّ و بغض. پدرومادرها دین را با حبّ و بغض اشتباه گرفتند و گمان کردند خط و مشی داشتن یعنی حب و بغض داشتن. بصیرت داشتن یعنی قربان و صدقه‌ی چشم و ابرو و ریش و چهره‌ی آیت‌الله خامنه‌ای رفتن. وگرنه جوانکِ ٢٠ساله‌ی ترمِ چهارِ دانش‌گاه که ده‌دقیقه هم با آقا مراوده‌ی فکری-کلامی نداشته و خاطره و رفاقتی با او ندارد که نباید مثلِ طوطی تا عکسِ ره‌برش را دید زیرش کامنت بگذارد: جمالِ چهره‌ی تو حجّتِ موجّهِ ماست!

بنده‌ی خدا اگر معنای «جمال» و «چهره» و «حجّت» و «موجّه» را هرکدام به تنهایی بدانی، هیچ‌وقت چنین چیزی را نمی‌نویسی و نمی‌گویی. جمالِ چهره‌ی کسی، وقتی حجّتِ موجّهِ کسِ دیگری می‌شود که چیزی بینِ آن دو باشد که آن چیز هیچ‌وقت با خواندنِ چهارتا سایت و مقاله و نشستن پای منبرِ پناهیان و نقلِ خاطره‌های ساخته‌گی و مسموم از آقایان حسن‌زاده و بهاءالدّینی و امثالهم به دست نمی‌آید. اگر آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی می‌گویند: «ایشان پیشوا هستند و من پیرو» این علاوه بر این‌که تواضع و فهم و سیاست‌مداری و دل‌سوزی و هوشِ آقای هاشمی را می‌رساند، عمقی به قدمتِ همه‌ی خاطراتِ مشترکِ بینِ این دو شخصیّت دارد. برای من، این جمله‌ی آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی (هزاری هم که بگویند فتنه‌گردان است و فلان و بهمان و ردِّ صلاحیّتش کنند)، بسیارواقعی‌تر است از ارادت‌های مصنوعی و اشک و شعریِ جوان‌هایی که شانه‌های مغرور و زانوانِ جسورشان یک‌روز هم تحمّلِ وزنِ مشکلاتِ یک نظام را ندارد و از حکومت و ولیّ و فقیه، فقط حبِّ به مولایش را دارند و فحشِ به معاندش را.

عکسِ این ماجرا هم هست؛ یعنی در بی‌اعتقادی و فضاهای ضدِّمذهبی و ضدِّانقلابی هم پدرومادرهای متعلّق به آن دسته‌های فکری، متأسّفانه عینِ هم‌این تربیت را دارند گاهی. نسبت‌ها هم تقریباً برابر است، یعنی به میزانی که افراطیِ در این سمت داریم، افراطیِ در آن سمت هم داریم. دختر یا پسری که هنوز به سنِّ بلوغ نرسیده را جوری نسبت به دین، خدا، پیغمبر، نماز، روزه، انقلاب، عالِمِ دین، ره‌برِ نظام، مسئولین و هرچه که بوی معنویّت و الوهیّت و -حتّا پایین‌تر انقلاب- دارد، دچارِ موضع و تنفّر می‌کنند که آن بچّه مسیری جز شکلِ پدرومادرش شدن برایش متصوّر نیست. معنویّات و مذهب و نظامِ اسلامی و ریشو و چادری و حزب‌اللهی و مؤمن و نمازخوان و روزه‌دار می‌شوند ضدِّ ارزش و جائز‌الإهانه، مشروب و پارتی و عریانی و بی‌عفّتی و بی‌حیایی و ولنگاریزم و فحشاء و ارتباطاتِ نامشروع می‌شوند ارزش و تمدّن و انسانیّت! وگرنه چه‌را نسبت به کسی که هیچ شناختی از او ندارند، جز یک ظاهرِ اهلِ شریعت و مذهب، تنّفر دارند و به خودشان اجازه می‌دهند به بادِ ناسزا بگیرند این افراد را و اصلاً فراتر از این، وقتی هم که شناختند و فهمیدند ایمانی دارد و دینی، چه‌را باید به او و اعتقاداتش اهانت کنند؟ این چیزی جز هم‌آن تربیتِ حبّ و بغض‌آلودِ پدرومادر نیست. بچّه‌ها را پیش از این‌که خودشان تجربه‌ای کسب کنند و به شناختی برسند، موضع‌دار کرده‌اند و از چیزهایی برحذر داشته‌اند و به چیزهای دیگری سوق داده‌اند.

از نظرِ من این‌ها خطاست؛ این‌که حبّ و بغض‌های‌مان را به بچّه‌های‌مان منتقل کنیم، عوضِ این‌که با آن‌ها درباره‌ی مسیر و منهج و راه و روش، مثلِ یک پدیده‌ی علمی گفت‌وگو کنیم و اجازه بدهیم که خودشان انتخاب کنند به کدام سمت بروند و چه گرایشی داشته باشند. مگر ما خودمان در زنده‌گی تغییر نکرده و نمی‌کنیم؟ مگر از اشتباهات‌مان پند نگرفته و نمی‌گیریم؟ امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «عقلْ به خاطرِ سپردنِ تجربه‌هاست». خب آن بچّه هم حقِّ انتخاب و اشتباه دارد و چه بسا آن چیزی که خودش با پند و آزمون و خطا بیاموزد، خیلی بیش‌تر به کارش بیاید تا آن‌چه که در شرایطِ ایزوله‌ی خانه به او دیکته و تزریق شده است. باید اجازه بدهیم فرزندان‌مان خودشان تجاربِ مخصوص به خودشان را کسب کنند و براساسِ آن تجربه‌ها، تشخیص‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند و حّب و بغض‌های مخصوص به خودشان را هم. بگذاریم اگر قرار است کسی به دین علاقه‌مند باشد و به نظام و انقلاب، این علاقه‌مندی از مسیرِ منطق و آرامش و فهم و درک و استدلال و روشن‌بینی در او آرام‌آرام پدید بیاید، نه از طریقِ یک نصیحتِ چهارساعته‌ی بعدازظهرِ جمعه و یک جلسه پای منبرِ فلان طلبه نشستن و غلیظ شدن. بگذاریم اگر قرار است فرزندِ ما (به فرضِ آن‌ها که مثلاً چنین باورهایی دارند و فرضِ من با آن‌ها یکی نیست،) روشن‌فکر و آزاداندیش باشد و متحجّر نباشد، خودش به این دیدگاه برسد و با قشری‌گری و انزوای از جامعه و تجربه‌ی مراوده با قشرِ عظیمی از مردم را نداشتن، به آن حدِّ از روشن‌فکری نرسد! آخر روشن‌فکری‌ای که از دلِ پارتی و شبکه‌های ماه‌واره‌ای و مجالسِ خانواده‌گی بیرون بیاید که روشن‌فکری نیست. روشن‌فکرِ حقیقی آن است که معیارش حقیقت باشد و حق‌ترین را از طریقِ تجربه و درک و مشاهده‌ی بقیّه‌ی حق‌های مدّعی و مفروض برگزیده باشد. روشن‌فکر اویی‌ست که بدونِ اهانتِ به اعتقادِ دیگری، به اعتقادِ به زعمِ خودش درست‌ترِ خودش صِرفاً می‌بالد و عمل می‌کند و اگر هم نقدی نسبت به دیگراعتقادات دارد، بدونِ اهانتِ به آن‌ها و اعتقادات‌شان و متّکیِ به استدلال و منطق، از اعتقادِ خودش دفاع کند و ایرادِ اعتقادِ مقابل را بگیرد. وگرنه که از این روشن‌فکرهای قلّابی در ایران حدودِ هفتادمیلیون‌نفر داریم!

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |