جبرئیل بود - گفتن

گفتن

λεγειν

عکس از: curt Jones

ظلِّ آفتاب با دو پلاستیک میوه و تره‌بار که سنگین به‌نظر می‌رسیدند و عصای سفیدرنگی که زیرِ بغل زده بود، داشت می‌رفت. عصا، عصای کورها نبود، رگه‌هایی از قرمز داشت، ولی شبیهِ عصاهای پیری هم نبود. قدِّ کوتاه و شانه‌های درشتی داشت و پیر بود. دلم سوخت، به پلاستیکِ سبُکی که دستم بود نگاه کردم و خجالت کشیدم. خودم را گذاشتم جای پیرِمرد و یادم آمد چه‌قدر سخت است بارِ سنگین را با پلاستیک زیرِ آفتاب حمل کردن. ترحّم کردم و خواستم جای او باشم، حتّا دودل شدم که بروم بگویم تا یک مسیری کمکش کنم، بعد دیدم نزدیکِ خانه هستم و معلوم نیست راه‌مان یکی باشد و بی‌خودی تعارفی نکنم که کارِ خودم را سخت کند و پشیمان شوم.

(مدّتی‌ست دیدنِ وضعیّتِ پیری و ناتوانیِ آدم‌ها متأثّرم می‌کند؛ چندوقتِ پیش در سوپریِ محل پیرِمردی آمده بود و داشت با مغازه‌دار کل‌کل می‌کرد سرِ این‌که انگار پولی بیش‌تر داده بود و حالا برگشته بود که این را بگوید. خلاصه مغازه‌دار با اعتمادبه‌نفس و یقینِ بالایی برایش گفت که نه، زیاد نداده و بعد هم چاشنیِ جمله‌هایش به‌شوخی گفت آقای فلانی! پیری و هزار درد (یا دردِسر، خوب یادم نمانده). پیرِمرد هم در جواب، مکثی کرد و با حالتِ شکست‌خورده‌ای زیرِلب گفت من حواسم جمع‌ه... .

بعد از این‌که پیرِمرد رفت، رو به علی (مغازه‌دار) گفتم «این چه حرفی بود زدی؟ دُرُس نبود.» علی گفت «شوخی کردم باش». گفتم «بعضی‌چیزا چون واقعیّتن، شوخی‌‌شونم خوب نیس علی. تو اگه به من بگی پیر، ناراحت نمی‌شم، چون پیر نیستم واقعن. ولی وقتی به کسی می‌گی که واقعن پیره و در معرضِ انواع و اقسامِ ناتوانیا و ابتلائاتِ پیریه، خب طبعن ناراحت می‌شه، دلش میشکنه». علی گفت «راس می‌گی».)

اغماض کردم و سرعتم را بُردم بالا که حالا که قرار نیست کمکش کنم، لااقل نبینمش. ازش پیش افتادم و رسیدم به عرضِ خیابان. خواستم بروم آن‌طرف که دیدم صدا می‌کند که «وایسااا، وااااایسا باهم بریم». اوّل و در کسری از ثانیه نگرفتم منظورش را و بعد دوباره رنگِ عصایش در نظرم جان گرفت و متوجّه شدم ترسِ ردشدن دارد. موقعِ ردشدن گفت «من چشام نمی‌بینه»، چندبار هم گفت. شانه‌به‌شانه‌ی من واردِ کوچه شد، داشتم با خودم محاسبه می‌کردم که اگر نابینا باشد که نمی‌تواند مسیر را تشخیص بدهد، گفتم «کم‌بینائید، آره؟». گفت «آره، آدم که پیر بشه این‌جوری می‌شه». جمله‌ی کلیشه‌ایِ صدقه‌ی با منّت‌‌طوری دارم در این‌ مواقع که می‌گویم، گفتم «حالا باز نسلِ شماها که خیلی سلامت زنده‌گی و تغذیه کردید، معلوم نیس ماها چی بشیم». جمله‌ام تمام نشده بود که گفت «متولّدِ بیستم. ٧٢سالمه، قهرمانِ کشورم هستم». گفتم «چه رشته‌ای؟». گفت «کُشتی». مثلِ ابله‌ها نگاهی به گوشِ پُر و کول و شانه‌های پت و پهنش انداختم و گفتم «آره، معلومه راستی». گفت «اگه ورزش نبود که افتاده بودم». رسیدم به در خانه، موقعِ جُداشدن چندبار گفت «توی ماه‌رمضون می‌خوان برام مراسم بگیرن». منظورش مراسمِ تجلیل و این‌ها بود. گفتم «اِ؟ فامیلیِ شریف‌تون چیه؟». گفت «جبرئیلم».

ترحّم کرده بودم به پیرِمردی که -هرچند کم‌بینا- امّا ورزش‌کار بود. هیکلِ ٧٢ساله‌گی‌اش -هرچند پیر- امّا از الآنِ ٢۵ساله‌ی من هم ستبرتر بود.

و گاهی محمّدبودن خیلی سخت است، وقتی که خدا هنوز هم جبرئیل‌هایی می‌فرستد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |