گفتن

گفتن

λεγειν

می‌خواهم پیرامونِ موضوعِ «بخشش» از منظری روان‌شناختی-اجتماعی مطالبی را بیان کنم. برای ورود به بحثْ اجمالاً دربابِ معنای لغویِ بخشش، می‌توان حدودی از واژگانی نظیرِ عطا، انعام، هبه، جود، عفو و گذشت را برشمرد. روان‌شناسان معتقدند ماهیّتِ بخشش ریشه در «دل‌سوزی» دارد؛ و دل‌سوزی به تعبیرِ اسپینوزا «ألمی‌ست هم‌راه با تصوّرِ شرّی که به کسی که او را همانندِ خود تخیّل می‌کنیم رسیده باشد». به زبانی ساده‌تر: ماهیتِ بخشش، باور به جمله‌ی «شاید من به‌جای او بودم» است. «ویلهلم دیلتای» گفته: «فهمیدن، یعنی بازیافتنِ من در تو».
بخشش رابطه‌ی تنگاتنگی با مدارا و پشیمانی دارد. از این جهت با مدارا در ارتباط است چون رفتاری‌ست با دیگری؛ به تعبیرِ اسپینوزا از انواعِ کرامت. یعنی از زمره‌ی رفتاری که انسان «به حکمِ عقل» به دیگری یاری می‌رساند. و با پشیمانی مرتبط است چون المِ ناشی از فعلی که به اختیارِ خود انجام پذیرفته است، انسان را به سمتِ طلبِ بخشش سوق می‌دهد. بخشیدن و بخشیده‌شدن و به صورتِ کلّی بخشش، امری اجتماعی و عقلانی‌ست. و امرِ عقلانی امری اخلاقی نیز هست. پس بخشش با حوزه‌های اجتماع، اخلاق و روان مرتبط است. در سویه‌ی اجتماعیِ بخشش، مسائلی نظیرِ حقوق هم مطرح‌اند. بخشش در شکلِ بخشایشی و عفوگونه، مسئله‌ای حقوقی‌ست. وقتی جرم، خطا، ظلم یا ستمی از فرد یا افرادی نسبت به فرد یا افرادی دیگر رخ می‌دهد، محملی برای طرحِ مسئله‌ی بخشش ایجاد می‌شود. بخشش گاهی چیزی را به کسی دادن و گاهی گذشتن از یک فعل و رفتار است.
از آن‌جا که به‌نظر می‌رسد انسان هیچ‌وقت علمِ کامل به همه‌ی مسائلِ پیرامونی‌اش نمی‌تواند داشته باشد، تصوّرِ انسانِ بی‌خطا و اشتباه تصوّری دور از واقع است. بنابراین اگر قرار باشد گذشتن از خطا و اشتباه به‌عنوانِ یک اصل در روابطِ اجتماعی لحاظ نشود، طبیعتاً نادیده‌گرفتنِ یکی از بدیهی‌ترین واقعیّت‌ها و ویژگی‌های انسان است و از آن‌جا که همه در خواصِّ انسانی نهایتاً مانندِ هم‌اند، هیچ کیفیّتی از زندگیِ اجتماعی را نمی‌توان متصوّر شد که در آن بخشش وجود نداشته باشد. پس بخشش از ضروریّاتِ زندگیِ اجتماعی‌ست. از زمره‌ی کرامات است و در ظاهر عطاکردن به دیگری، امّا در باطن، حکم و اضطراری عقلانی‌ست. برای این‌که بتوان در کنارِ دیگری یا دیگران زندگی کرد، باید بتوان از خطای آن‌ها درگذشت.
بخشش در دست‌گاهِ الاهیاتیِ ادیانِ توحیدی، توصیه‌ای اخلاقی مشابهِ باقیِ توصیه‌های اخلاقی‌ست. یعنی درنهایت ربط داده می‌شود به قدرتِ الاه. یعنی از امکانِ ترس (یا فوبیای) دین استفاده می‌شود برای تبیین و ترویجِ بخشش به‌مثابهِ یک فضیلتِ اخلاقی. یعنی نه این‌که بخشش در ادیان، ناظر به اجتماع و اخلاق و روان نباشد؛ هست، امّا برای اخذِ نتیجه، یعنی برای این‌که انسان‌ها «ببخشند»، خدا واسطه‌ی ایقانیِ این عمل می‌گردد. در سوره‌ی مائده‌ی قرآن نوشته شده: «مَن تابَ مِن بَعْدِ ظُلمِهِ وأَصلَحَ فَإِنَّ‌اللّهَ یَتوبُ‌عَلَیْه، إِنَّ‌اللّهَ غَفورٌ رحیم». هم‌چنین در سوره‌ی شوری نوشته شده: «فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى‌اللَّهِ» (پس هرکه گذشت کند و آشتی ورزد، مزدش با خداست). یا در حدیثی منقول از پیام‌برِ اسلام آمده: «تجاوزوا عن ذنوب‌النّاس یدفع‌ُالله عنکم بذلک عذاب‌النّار» (از گناهان مردم (یا یک‌دیگر) درگذرید، تا خداوند بدین سبب عذابِ دوزخ را از شما دور گرداند). یا در سخنِ دیگری منصوب به امام‌‌علی آمده: «شرّالنّاسِ مَن لایعفو عن‌الزلّة ولا یستر‌العورة» (بدترینِ مردم کسی‌ست که لغزش را نمی‌بخشد و عیب و خطا را نمی‌پوشاند). یا در حدیثِ دیگری از امام‌صادق آمده: «ثلاث مِن مکارم‌الدّنیا والآخرة: تعفو عمّن ظلمک، وتَصِلُ مَن قطعک، وتحلم إذا جهل علیک.» (سه‌چیز از خصلت‌های ارزشمندِ دنیا و آخرت است: بخشودنِ کسی که به تو ستم کرده است، پیوستن به کسی که از تو بریده است و بردباری‌ورزیدن هرگاه نسبت به تو رفتارِ جاهلانه‌ای شود). یا باز در حدیثِ دیگری از پیام‌برِ اسلام آمده: «من عفا عن مظلمة أبدله‌الله بها عزّا فی‌الدّنیا والآخرة.» (هرکه از ستمی که در حقِّ او شده گذشت کند، خداوند به‌جای آن در دنیا و آخرت به او عزت بخشد). در عهدینِ عتیق و جدید و به‌خصوص مسیحیت شاید به‌مراتب از اسلام هم بیش‌تر پیرامونِ بخشش و بخشیدن سفارش شده باشد. چیزی که مسلّم به‌نظر می‌رسد این است که فهمِ لزومِ بخشش در ادیان، یک فهمِ طبیعی و اجتماعی و عقلانی و مِن حیث ضرورت بوده، امّا برای اطمینان از رعایتِ آن از سوی مردم، حواله داده شده است به قدرتِ قراردادی-ایمانیِ خدا. خدا بخشش را دوست دارد، خدا می‌بخشد، خدا بخشنده را دوست دارد، خدا پشیمان را دوست دارد، خدا پاداشِ بخشیدن را خودش می‌دهد و... . بنابراین باید بخشید، همان‌گونه که باید اخلاق‌مدار بود، چون از نظرِ «خدا» خوب است. استفاده از جایگاهِ خدا برای ترویجِ فضیلتِ بخشش که حکمی عقلانی برای زندگیِ اجتماعی‌ست، راه‌بردِ حکمایِ واضعِ ادیان بوده. این سوی معادله که یک فضیلتِ اخلاقی (و عقلانی) ترویج می‌شود و به هم‌گراییِ انسان‌ها و کیفیّتِ زندگیِ اجتماعی می‌افزاید مثبت است، امّا یک ایرادی که حواله‌‌کردنِ علّة‌العلل و ریشه‌ی رفتارهای اخلاقی به رضایتِ خدا دارد این است که ممکن است آن فضیلت آن‌طوری که باید «درونی» نشود در فرد. «به‌خاطرِ» خداوند بخشیدن با بخشیدن ناشی از حکمی عقلانی تفاوتش در این است که مبنای اوّلی چیزی بیرون از «خودِ» فرد است و مبنای دوّمی خودِ او. و چون از نظرِ روانی و انتولوژیک انسان با «خود»ش (بیشتر) است تا با خدا (به‌عنوانِ یک غیرِخود)، ممکن است در جایی قدرتِ تشخیصِ چرایی و چگونگیِ رفتارِ اخلاقی را نتواند پیدا کند. ولی در شِقِّ دیگر که «خود» مبنای رفتارِ اخلاقی‌ست، علی‌رغمِ این‌که ممکن است از شدّت و پای‌بندی فرد به رفتارِ اخلاقی کاسته شده باشد نسبت به حالتِ «به‌خاطرِ خدا»، ولی می‌توان مطمئن بود که فرد در تشخیصِ لزومِ رفتارِ اخلاقی صادقانه‌تر و مدلّل‌تر خواهد بود. اخلاق در کانتکستِ دین مثلِ یک‌جور دوپینگِ ورزشی‌ست. یعنی در سمتِ ایجابی نتیجه‌ی مثبتی دارد، امّا اگر پای محاسبه و استدلال به میان بیاید، ممکن است اوضاع به‌هم بریزد و فرد نتواند تحلیلِ خوبی از چراییِ رفتارهایش ارائه دهد و این‌جاست که «داعش» می‌تواند سر بلند کند و مولوی‌شدن نمی‌تواند بازتولید و مدل بشود. بخششِ مدلّل و مبتنی بر «خود» یا مبتنی بر حکمِ عقلانی، بخششِ آگاه (conscious) است و بخششِ الاهیاتی-دینی و مبتنی بر غیرِخود یا حکمِ شرعی، بخششِ ناآگاه (unconscious) یا «نه‌به‌تمامه‌-آگاه» است.
امّا ضرورتِ عقلانیِ بخشش چیست؟ مثلِ اکثرِ مسائلِ بشری قصّه از زمانی شروع شده که انسان اجتماعی‌شدن را برگزیده است. در تعامل و هم‌زیستی با دیگری/ دیگران به‌هیچ‌وجه نمی‌توان بدونِ رواداری و مدارا و بخشش موفّق بود. انسان به‌حسبِ عدمِ علمش به «همه‌»ی پدیده‌ها و امورِ عالَم، همیشه ممکن است خطا کند و اصلاً در بسیاری از موارد خطاکردن پایه‌ و مسیرِ رسیدن به درست است. و خطاکردن در زندگیِ اجتماعی ممکن است دیگری یا دیگران را برنجاند یا حقوقی را از آنان سلب کند. اگر قرار باشد مطلقاً بخششی وجود نداشته باشد، انسان‌ها نمی‌توانند به حیاتِ اجتماعی‌شان ادامه دهند چون شبانه‌روز باید در مناقشه و فکرِ انتقام‌جویی از یک‌دیگر باشند و چه بسا هیچ‌کس زنده نماند! بنابراین بخشش یک اضطرار و حکمِ عقلانی‌ست برای «زندگی‌کردن». از طرفی برای این‌که بتوانیم طرح و برنامه‌های شخصی‌مان را به‌راحتی پی بگیریم، باید بتوانیم ذهن و روانِ آرامی داشته باشیم و بخشش، فرصت و آرامشی را مهیّا می‌کند تا انسان به کارهایش برسد. از دیگرجهت وقتی همه‌ی انسان‌ها در «نوع» مانندِ هم‌اند و علّتِ تفاوت‌هایشان اموری نظیرِ آموزش و تربیت و امکانات و شرایطِ جسمیِ متفاوت است، پس دلیلی ندارد که از ذاتِ انسانیِ خطاکار به‌خاطرِ خطایش رنجیده و دل‌خور یا عصبانی بشویم. هر خطایی که از سوی هرکسی سر می‌زند دلیل و علّتی دارد. آن دلیل و علّت یا می‌تواند مرتفع شود و یا این‌که می‌تواند شناخته و مدیریت شود. در هردو صورت می‌دانیم که آن «دلیل» موجبِ بروزِ خطا در فردِ موردِ نظر شده‌اند. تنها صورتی که می‌شود از فرد به‌خاطرِ خطایش دل‌آزرده شد و ماند و نبخشیدش، وقتی‌ست که فرد متوجّهِ خطایش بشود و از آن اظهارِ پشیمانی نکند یا آن را تکرار کند. کسی که پشیمان نیست را می‌توان نبخشید. پس عدمِ‌پشیمانی می‌تواند جوازی عقلانی و اخلاقی برای نبخشیدنِ فردِ خاطی باشد. امّا در غیر از این صورت، اخلاقاً و عقلاً می‌توان دیگری یا دیگران را بخشید. چون اوّلاً زندگیِ اجتماعی «آینده»ای دارد و نمی‌توان از آن آینده صرفِ‌نظر کرد و مدام واردِ مناقشه شد با دیگران و ثانیاً هر خطا و اشتباهی دلیلی دارد و همه‌ی ما می‌توانیم در شرایطِ مشابهِ یک‌دیگر قرار بگیریم یا گرفته باشیم و همین خطا از ما سر بزند یا نزند. یعنی هیچ انسانی ذاتاً برتر یا به‌تر یا اخلاق‌مدارتر یا عاقل‌تر یا متمدّن‌تر یا قانون‌مندتر از دیگری نیست و تفاوت‌ها در آموزش‌ها، برخورداری‌ها، تربیت‌ها، محیطِ فرهنگی و نهایتاً شرایطِ جسمانی‌ست. پس می‌شود با در نظر گرفتنِ این‌که همه‌ی ما انتولوژیکاً برابریم، دل‌سوزی و هم‌دلیِ بیش‌تری با خاطی پیدا کنیم و بفهمیم که خطای او ناظر به عرضیاتی‌ست که چه بسا از اختیار او بیرون بوده است. در یک کلام «اخلاق» ویژگیِ انتولوژیکیِ دازاین (یا انسان) و حقیقیِ اگزیستانسِ او نیست، عَرَضِ اختیاریِ عقلِ آگاهِ اوست.
امّا در نهایت نتیجه‌ی اخلاقی‌ای که من می‌خواهم از طرحِ این مسئله که شاید بدیهی نیز به‌نظر می‌رسیده بگیرم این است که «نبخشیدن» فعلی و رفتاری متناسب با مقتضیات و واقعیّاتِ زندگیِ فعلیِ انسانی نیست. بشر مدّت‌هاست که اجتماعی شده است و بعید به‌نظر می‌رسد تا مدّت‌هایی دیگر از این شکلِ زیستن خارج شود یا بتواند خارج شود. نبخشیدن عاقلانه نیست، چون به یکی از مهم‌ترین واقعیّت‌های زندگیِ فرد بی‌اعتناست. نبخشیدن روابط را می‌شکند و شکستن و تقطیعِ روابط، رفتاری مبتنی بر غیرِاجتماعی‌زیستن است. نبخشیدن منفعتی برای زندگیِ اجتماعی ندارد. نبخشیدن به بهتر‌شدنِ کیفیّتِ زندگیِ اجتماعی که زندگیِ فرد را هم می‌سازد کمکی نمی‌کند. و نبخشیدن هوش‌مندانه، زیرکانه یا محصولِ بیش‌تر فهمیدن نیست. نبخشیدن از نشناختنِ هستی‌شناسانه‌ی انسان ناشی می‌شود. نبخشیدن، عصبانی‌ماندن از اگزیستانسِ نوعِ بشر است. و در آخر نبخشیدن منصفانه و هم‌دلانه و اخلاق‌مدارانه نیست، چون پیش‌فرضِ نبخشیدن این است که «مطمئنّاً من به‌جای او نبوده، نیستم و نخواهم بود».

نوشته شده در پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |