گفتن

گفتن

λεγειν

گاهی با خودم فکر می‌کنم که این‌همه نامهربانی را از کجا می‌آوریم؟ منشأ و ریشه‌ی بی‌انصافی‌های ما در کجاست؟ تنفّر چه‌گونه در ما پدید می‌آید و زیاد می‌شود؟ گاهی احساس می‌کنم در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که به سمتِ نامهربان‌تر شدن پیش می‌رود. به سمتِ وارونگی‌سالاریِ ارزشی.
به‌نظرم باید برگردیم به مفاهیمِ ارزش و ضدِّارزش و نیک و بد. اصلاً نیک چیست؟ بد چیست؟ ارزش یعنی چه؟ ضدِّارزش یعنی چه؟
با معانیِ لغوی‌شان کاری ندارم. خاستگاهِ این مفاهیم را باید جُست. در زمینه‌ی فکری‌ای که من به آن باور دارم، «زبان» تقدّمِ تاریخی دارد نسبت به هرگونه دستورالعمل، شریعت و مکتبی. یعنی ابتدا زبانِ ارتباط برقرار کردن با دیگری به‌وجود آمده و بعد هر دین و دیسیپلین و قاعده‌ و قانونی. اجدادِ ما ابتدا باهم ارتباط برقرار کرده‌اند و بعد برای تعاملات‌شان قاعده و قانون وضع کرده‌اند. بنابراین خوب و بد و ارزش و ضدِّارزش، از این نظر مفاهیمی قراردادی‌اند. یعنی بینِ فردِ آ و فردِ ب قرارداد شده است که چه چیزی خوب باشد و چه چیزی بد. یا در میانِ یک رمه و قبیله نیز. و هرچه یک قانون و قرارداد توانسته باشد شمولِ بیش‌تری در بینِ انسان‌های بیش‌تری پیدا کند، بیش‌تر به سمتِ بداهت و پیش‌فرض‌شدن حرکت کرده. و اکثرِ این قوانین و قراردادها یا حتّا همه‌شان با تکاملِ عقلِ انسان تکامل یافته‌اند. شاید روزی پوستِ انسانی دیگر را کندن و از دندان‌هایش گردن‌بند درست‌کردن افتخار و ارزش محسوب می‌شده و امروز مراقبت از جانِ انسان‌های دیگر. بنابراین خوب‌ و بدها که به آن‌ها «اخلاق» یا هنجارهای اخلاقی می‌گوییم، مفاهیمی قراردادی‌اند. امّا آیا این مفاهیم و قوانینِ قراردادی می‌توانند به‌واسطه‌ یا برای چیزهای ثابتی پدید آمده باشند؟ پاسخِ من این است که بله. مثلاً نیازِ گرسنگی یک چیزِ ثابتی‌ست برای نوعِ انسان. و این فرض که غذاخوردن خوب است (یعنی رفعِ نیازِ گرسنگی) به‌عنوانِ یک قرارداد، برای آن به‌وجود آمده است.
پس یکی از چیزهایی که هنجارهای اخلاقی را به‌وجود آورده، مکانیزمِ پاسخ به نیاز است. به تعبیرِ دقیق‌تر بخشِ مهمّی یا شاید همه‌ی اخلاقیات پیرامونِ تحوّلاتِ کمالیِ انسان -اعم از جسمی و فکری- پدید آمده‌اند. یعنی انسان‌ها به مرورِ زمان هرآن‌چیزی را که می‌توانسته نیازِ نوعِ انسان را بیش‌تر رفع کند و لذّت و آرامشِ بیش‌تری به او ببخشد و رنجش را کم‌تر کند، خوب نام نهاده‌اند و هرچیزی که عکسِ این روند را باعث می‌شده بد. امّا همان‌طور که گفتم با تکاملِ عقلِ انسان، تلقّیِ او از بیش‌تر و کم‌تر یا کیفیّتِ مکانیزمِ رفعِ نیاز هم تکامل یافته است. و در این روندِ تکاملی، زندگیِ اجتماعی نقشِ مهمّی ایفا کرده است. یعنی هرچه انسان بیش‌تر اجتماعی شد، به رفعِ نیازهایش هم مسالمت‌آمیزتر نگاه کرد. طبیعی‌ست؛ روزی شما فقط گرسنگیِ خود را می‌شناسید و می‌دانید که باید با اوّلین غذای ممکن شکم‌تان را سیر کنید، روزی باید بر سرِ به دست آوردنِ همان غذا با دیگری یا دیگران رقابت کنید و روزی نه‌تنها باید نیازهای‌تان را رفع کنید، که باید جان‌تان را هم در نزاعِ متبوع حفظ کنید و روزی دیگر نه‌تنها باید نیازتان را رفع کنید که باید نسبت به دوستان‌تان پاسخ‌گو باشید که از چه شیوه‌ای آن نیاز را رفع کرده‌اید، چون ممکن‌ است تبعاتِ آن رفعِ نیاز، ألم‌های بیش‌تری را به گروه و قبیله‌ی شما وارد سازد.
بشر تاریخِ پُرفراز و نشیبی را پشتِ سر گذاشته است. سرشار از بالاوپایین‌شدن‌ها و تجربه‌کردن‌ها. عدّه‌ای زودتر به فهمِ هنجارهای اخلاقِ اجتماعی رسیده‌اند و عدّه‌ای دیرتر. برخی آن را فهمیدند، امّا تا عملی‌اش کنند ناگزیر بودند که جنگ‌های خونینی را تجربه کنند و برخی نیز از قلّه‌ی فهمِ آن به سمتِ کوه‌پایه‌های بدویّتِ پیش از آن حرکت کردند و مدام این جابه‌جاییِ مرزهای اخلاقی در عملِ انسان به چشم می‌خورد. امّا با همه‌ی این تحوّلات و تفاوت‌ها، امروز تقریباً اکثریّتِ بشر نیازهای مهم‌ترِ خود را می‌شناسند و عقلانیّتِ مسالمت‌آمیزِ جامع‌نگرِ مقتضیِ رفعِ آن را هم اگر در عمل هم نتوانند پیاده کنند، لااقل در نظر می‌شناسند.
امروز در بخشِ اعظمِ اروپا و بعد از پشتِ سر گذاشتنِ دورانِ تیره‌ی قرونِ وُسطی و جنگ‌های خونینِ اوّل و دوّم، مردم می‌دانند که دروغ به نفعِ عقلِ بلندمدّتِ یک عضو از اجتماع نیست و دزدی لذّتی کوتاه‌مدّت و رنجی مضاعف در بلندمدّت دارد و خشونت آسیبی‌ست که به خودمان وارد می‌کنیم و نه فقط دیگری. امّا هیچ‌وقت نمی‌توان مطمئن بود که مردم این مفاهیم را آن‌گونه‌ای فهمیده‌اند که هیچ‌وقت از رعایتِ آن عدول نکنند. بنابراین یک قانونِ مدنیِ بسیار سخت‌گیر و منضبط بر آن‌ها نظارت می‌کند تا مردم مدام یادشان باشد که نه باید و نه می‌توانند دست از پا خطا کنند و اگر فردی به هر دلیلی خواست بیرون از دایره‌ی عقلانیّتِ اخلاقِ اجتماعی رفتار کند، قانون با آن برخورد می‌کند تا آسیبی به دیگران وارد نشود. البتّه حتّا با وجودِ چنین قانونی هم هیچ‌وقت تضمینِ صددرصدی برای هم‌زیستیِ کاملاً مسالمت‌آمیزِ مردم با هم وجود ندارد. بالاخره انسان هرچه‌قدر هم که محدود و معقول باشد، امّا در نهایت آزاد است و قانون نمی‌تواند همه‌ی جزئیاتِ زندگی‌ها را پوشش دهد. ولی به‌طورِ نسبی می‌توان گفت در بخشِ اعظمی از اروپای فعلی، هنجارهای اخلاقیِ با نرخِ مطلوبی رعایت می‌شود و اکثریّتِ مردم نیازهای مهم‌ترِ خویش و حقوق‌شان را می‌شناسند و عقلانیّتِ نسبتاً خوبی در میان‌شان رواج دارد. به تعبیرِ خلاصه‌تر می‌توان گفت آن‌جا ارزش‌ها بیش‌تر از ضدِّارزش‌ها حکومت می‌کنند و نیکی بر بدی نسبتاً تفوّق دارد.
در کشورِ ما متأسّفانه گاهی احساس می‌شود که ضدِّارزش‌ها هستند که تفوّق و سالاری دارند بر ارزش‌ها. گویی عقلانیّتِ حاکم بر اکثریّت یا عموم، یک‌نوع عقلانیّتِ دمِ‌دستی و کوتاه‌مدّت است. انگار وسعت و مقیاسِ اجتماعی‌بودنی که فرض می‌کنیم در مناسبات و رفتارهای‌مان، کمی تقلیل پیدا کرده به قوم و قبیله و رمه و خانواده و حتّا من‌مان. گاهی احساس می‌کنم به سمتِ بدویّتِ عقلِ انسانِ نخستین در حرکتیم. دروغ و دزدی و نفاق و ریا که بماند، گاهی خصم و خشونت‌هایی در قلب‌ها و ذهن‌هایمان نسبت به دیگری می‌پروریم که مشابهش را فقط در اجدادِ پیش از تاریخ‌مان می‌توان سراغ گرفت. مهربانی هیچ خصوصیّتِ ویژه‌ای نیست جز این‌که فرض کنیم آن دیگری هم انسان است. انسانی مثلِ ما. انصاف، چیزی نیست جز این‌که احتمال بدهیم آن دیگری خودِ من است در دیروزِ فردایم.
امّا افسوس، افسوس که به جایی رسیده‌ایم که عقلانیّت‌مان کوچک شده است. فقط امروزمان را می‌بینیم. قوانین و حکومت‌‌مان عادت‌مان داده‌اند که خود را متعلّق به اجتماعِ کوچکی بدانیم. خط و مرز کشیدن‌های دینی و سیاسی و فرهنگی، عوایدی جز کوچک‌کردنِ محیطِ دایره‌ی عقلانیّتِ اجتماعی‌مان نداشته و ندارد و نخواهد داشت. نمی‌شود به انسانی که یاد گرفته بینِ «من» و «دیگری» تمایز قائل شود، آموخت که حیاتِ دیگری حیاتِ توست. نمی‌شود به کسی که تمرین کرده تفاوت‌ها را پررنگ کند، یاد داد که اشتراکات را در نظر بگیرد. هرروز از کنارِ هم رد می‌شویم و به جان و مالِ هم تشنه‌ایم. تنفّرهایی را با خود حمل می‌کنیم که فقط منتظرِ یک بهانه‌اند تا خودی نشان بدهند. تبدیل شده‌ایم به انسان‌هایی که برای‌شان مهم نیست یک‌نفر جلوی چشم‌شان پرپر بشود یا ظلم و رنجی را متحمّل شود. تمامِ هدف‌مان این است که خودمان آرام باشیم. که ای کاش واقعاً یاد گرفته بودیم آرامش را در لحظه و آن و اکنون و امروزِ خودمان نبینیم و آرامش را عمیقاً و در تداوم طالب باشیم. آرامشِ من در بی‌انصافی و بی‌مروّتی و پیروزی در نزاعِ اکنونم با دیگری نیست، آرامشم در این است که با دیگری‌های بی‌شمارتری بتوانم رفتارهای مسالمت‌آمیزتر، صادقانه‌تر و مهربانانه‌تری داشته باشم. آرامشِ من در این است که دیگری را انسانی ببینم در نوع، برابر با خودم. انسانی که نیازها و حقوقی مشابه با من دارد. انسانی که اگر هم آموزش و امکانات و برخورداری‌هایی متفاوت از من، او را در شرایطی متفاوت از من قرار داده، معنایش این نیست که در انسانیّت و مهربانی و عشق هم واجد و لایقِ تبعیض و نابرابری باشد و بدانمش. ای کاش می‌دانستیم که آرامشِ من در تلاشی‌ست که برای حرکت به سمتِ برابریِ بیش‌ترِ انسان‌ها می‌کنم. دیگرخواهی همان خودخواهی‌ست؛ و هرچه خودی که می‌شناسیم اجتماعی‌تر، عقلانی‌تر، آگاه‌تر و دوراندیش‌تر باشد، انسانی دیگرخواه‌تر خواهیم بود در عمل.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |