گفتن

گفتن

λεγειν

من یه عمو دارم که سندرومِ داوْنه. یه روزی هادی (پسرعمّه‌م) زنگ زد و پرسید که واقعاً خونه‌ی ممرض (پسرداییم) نزدیکِ راه‌آهنه؟ (ظاهراً با عمومرتضی اون‌طرفا بود و اون بهش این‌طور گفته بود.) منم بهش گفتم که آره، بوده و چندوقتیه که البتّه تغییر کرده جاش یه‌خورده.
امشب موقعِ مسواک‌زدن یهو این ماجرا اومد تو ذهنم و به این فکر کردم که چه پدیده‌ی دراماتیکی‌اند بچّه‌های سندرومِ داون. عمومرتضی و امثالش تا یه آدمِ معمولی‌بودن یه قوّه‌ی تعقّل رو کم دارند فقط. در بعضی از مواقع حافظه‌شون به‌تر از آدمای معمولی کار می‌کنه. در این حد که عمومرتضای من که اصلاً بیرونی نیست هم یه کروکی و نقشه‌ی ذهنی از شهر تو حافظه‌ش داره و می‌تونه تشخیص بده جاهارو. و به عوض یا به‌تره بگم به تبعِ نداشتنِ هم‌این قوّه‌ی تعقّل، رذالت‌ها و بدی‌های آدم‌هارو هم ندارن. یه پارچه معصومیّت و تودل‌برویی‌اند. خوب و لطیف و خوش‌قلب و بی‌گره و کینه و مهربون و بچّه‌مسلک. واقعاً نمی‌شه دوست‌شون نداشته باشی یا ازشون بدت بیاد. لااقل عمومرتضای من که این‌طوریه. یادمم نمیاد تا حالا سندرومِ داونی رو تو زنده‌گیم دیده باشم که آزاری به کسی برسونه یا بدقلب و اخلاق باشه. لامصّب هرچی هست توی این صاب‌مُرده‌ی کلّه‌مونه. هم‌این فکرا و حساب‌کتابا و قصد و غرضاست که بَدِمون می‌کنه.
از مسواک‌زدنه که برمی‌گشتم دیدم از اتاقِ بابا صدای رادیو میاد. هم‌اون رادیویی که «رادیو صدای آشنا» هدیه داده بود بهم. که فقطم موجای ایرانو داره و خیلی ابتداییه و تنهاخوبیش اینه که پرتابله و باطریش شارژی. یهو برگشتم به سال‌ها قبل. یادِ رادیوگوش‌کردنای منظّمِ بابا رأسِ ساعتِ هشتِ شب افتادم با اون ضبط‌بزرگه. بی‌بی‌سی و یه سری رادیوی دیگه‌ که هیچ‌وقت ترک نمی‌شدن. و چه‌قدر بابا مهم بود واسه‌ش آدابِ رادیوگوش‌کردناش. فکر کردم به این‌که «زمان» چه‌قدر آدمارو تغییر می‌ده. یا نه، درستش اینه که بگم پیرشدن چه‌قدر باعثِ ریختنِ یال و کوپالِ آدم می‌شه. همه‌ش قصّه‌ی ضعفه. ناتوان‌ترشدن. پیرا هم شبیهِ بچّه‌هان. درواقع انگار هر ضعفی، هر نقصی، هر کم‌بودی می‌تونه آدمو مقداری به معصومیّت نزدیک کنه. معصومیّتْ یه‌جور ضعیف‌بودنه. بدی همیشه توی قوی‌بودناست. همیشه بغضم می‌گیره وقتی به معصوم‌های اطرافم فکر می‌کنم. به احوالات و دنیای بچّه‌ها، عمومرتضا و پیرها. کاشکی معصوم بودم منم. من که چیزی نیستم، ولی فکر می‌کنم حتّا اگه یه آدمِ باحال و کاردرستی‌ هم باشی، باز به معصوم‌نبودن نمی‌ارزه. منظورمم از معصومیّت تعریفِ خداباورانه و دینی نیست. مورالیتی اُوِر رِلیجِن، اخلاقِ فرادینی، یا اون‌جوری که سارتْر گفته: «نیکیِ ماقبلِ تجربی». خوب‌بودن، مهربون‌بودن، زلال‌بودن. وگرنه خیلی از ممنوعیّت‌های ادیان از نظرِ من نافیِ معصومیّتی که مدّنظر دارم نیست.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امشب هوس کردم از این پست‌های روزمرّه‌ی الکی بنویسم. موضوعِ یک‌خطّیش هم هست «هر کاری رو که زیاد انجام بدیم، یه‌جایی از وجودمون ذخیره می‌شه».
اوّل‌دوّمِ راه‌نمایی بود که اوّلین باشگاهِ عمرم رو رفتم. اسمش بود: «چُی‌ لی فوت» (یا کای لی فوت)؛ از زمره‌ی هنرهای رزمیِ چینی. تو ایرانش یک چیزِ الکی بود البتّه. هرچند که تمریناتش خوب بود. امّا فدراسیون و حساب‌کتابش خیلی دهن‌پرکن نبود. مربّیم پسرِ یکی از دوستای بابام بود. اصلاً اوّلش عکسِ اونو که روی پوسترِ کنارِ نون‌وایی دیده‌م توجّهم جلب شد و رفتم. خلاصه یه تعدادی بودیم. تقریباً دوسال‌ونیم رفتمش و آخرش مربّیه ول کرد باشگاه رو و هوا شدیم. چندماهِ آخر من بچّه‌هارو تمرین می‌دادم. علّتشم این بود که حرکاتِ کششی و هوازی و بدن‌سازی رو خوب بلد شده بودم تو اون مدّت. از بس که تو گوشم خونده بودن «پاهات بلنده، اگه خوب بالا بیاد کارِ حریف تمومه». شایدم به‌خاطرِ قدّم بود که بلندتر بودم از بقیه و می‌خورد که ارشد باشم.
یه‌بار رفتیم مسابقاتِ انتخابیِ تیمِ ملّی. نیمه‌کنترلی بود و ضربه به سر حتّا نشون‌دادنش هم خطا بود. پای فینال خوردم به یه پسره‌ که وزنش از من خیلی بیش‌تر بود. ترسیده بودم ازش. همون راندِ اوّل پامو کشیدم بالا و با یه راوْندبک‌کیک کوبوندم کنارِ سرش. یارو ناک‌اوت شد و منم دیس‌کوآلیفای و بازنده. تیمِ ملّی‌ هم پر.
بعد که اون باشگاه تعطیل شد، یه شیش‌ماه رفتم سوپرکنتاکت پیشِ یه مربّیِ دیگه. البتّه مربّی که نه، استاد. خیلی استادِ خوب و کاربلد و متواضعی بود. آقای بابک واقفی. سوپرکنتاکت یک رشته‌ی تولیدِ ایرانه که از نظرِ فنّی عینِ کیک‌بوکسینگه. یعنی هنرهای رزمیِ میکس. همه‌چیز آزاده توش. غیر از فنونِ گرفتن. که البتّه تو مسابقاتِ یو.اف.سی. گرفتن هم آزاده. از شانسِ بدِ من صاحبِ اون باشگاهه هم ورشکست شد و استادم رفت یه باشگاه که هم دور بود به خونه‌مون و هم شلوغ. باهانه جور شد که نرم. بعدترش هم خورد به درس و کنکور که کلّاً نرفتم. حالا الآن دوسه‌ماهه که دوباره دارم می‌رم پیشِ استادواقفی کیک‌بوکسینگ. بعد از تقریباً ده‌سال از آخرین باری که روی تاتامی بوده‌م. راستش رفتم که چربی‌های شیکمم آب شن و نَمیرم از بی‌ورزشی. حالا ولی موتورم روشن شده و می‌خوام فایتینگمو هم قوی کنم.
همه‌ی این روضه‌هارو خوندم که بگم بعدِ این‌همه‌سال دوری از ورزشِ رزمی، هنوز پاهام خوبن. یعنی الآن بعدِ این مدّت که دارم می‌رم، های‌کیکم عینِ قبلنه و صدوهشتادم تقریباً باز می‌شه پام. امشب یه نیم‌چه مبارزه‌ای کردم با یه پسره‌ی توپُر که بچّه‌ی فومن بود. از ضربه‌های پام می‌ترسید. خودش گفت بهم. با خودم فکر کردم دیدم مالِ تمریناتِ اون‌موقه‌هاست. اون‌همه حرکاتِ کششی و نرمش‌های طولانیِ اوّلِ باشگاه‌. نتیجه گرفتم هرکاری رو که «زیاد» انجام بدیم یه دوره‌ای، حتّا اگه ازش فاصله‌ی زیادی بگیریم، می‌مونه تومون.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انسان نمی‌تواند هم به مثابهِ وضعیّتِ خودش اهمّیّت داشته باشد و هم به مثابهِ واجب‌الوجود. یعنی انسان -مِن حیث هو- فقط در یک وضعیّتِ اگزیستانسیالِ مدلِ «شک می‌کنم، می‌اندیشمِ» دکارتی‌ست که می‌تواند اصلِ موضوع و موضوعِ اصلیِ حیاتِ خود باشد. (بدیهی‌ست که منظور از «نمی‌تواند» در این گزاره، پارادوکسِ فلسفی‌ست، نه اجرا و ادّعا. در اجرا و ادّعا التقاط به‌وجود می‌آید. مثلِ این‌که کسی می‌تواند هم پلیس باشد و هم دزد. هم عاشقِ یک‌ زن باشد و هم عاشقِ چندین زن. درصورتی‌که کسی که دزد باشد، درواقعِ امر دیگر پلیس نیست، حتّا اگر پلیس باشد. و کسی که عاشقِ چندین زن باشد، دیگر «عاشق» نیست، حتّا اگر ادّعا کند که عاشق است.)
در جهانِ فکریِ خالق‌باور، چیزی بیرون از اندیشه و عملِ انسان موردِ توجّه قرار می‌گیرد که مقدّمِ بر اوست. او بوده که انسان به‌وجود آمده. وجودِ او نسبت به وجودِ انسان تقدّمِ ذاتی (یا ضرورت) دارد. انسان به عنوانِ مخلوق، صرفاً او را از اختفاء درآورده است. (کنتُ کنزاً مخفیّا...)
در این معنای از وجود (که انسان به‌واسطه‌ی وجودی بیرون از هویّتِ دکارتیِ خودش) وجود یافته است، وجودِ انسان اهمّیّتِ ثانویّه پیدا می‌کند. (فارغ از حتّا هرگونه ارزش‌داوریِ فلسفی؛ تحتِ یک سیستمِ رتبیِ ساده.) و در مقابلِ این نگاهِ خالق‌باور، می‌توان جهانِ فکریِ اگزیستانسیالیسم را برشمرد. تفکّری که وجودِ انسان را مقدّمِ بر ماهیّتِ او تلقّی می‌کند. به هم‌این دلیل انسان در تعریفِ او، اهمّیّتِ اصلی و اصلِ اهمّیّت را دارد. یعنی معتبرِ به وجودِ دیگری نیست که وجود دارد. هم‌این تقدّم و تأخّرِ ساده، مبنای بسیاری از تفاوت‌های رفتاری در ذیلِ این دو نگاهِ خالق‌باور و اگزیستانسیالیستی می‌گردد.
مخرج یا فصلِ مشترکِ همه‌ی فِرَق و ادیانِ جهانِ فکریِ خالق‌باور، تعابیر و معانی‌ای نظیرِ «رضای خالق/ قادرِ متعال»، «توکّل به او»، «تعبّد نسبت به او» و «چشمِ امید داشتن به یاری او»ست.
یکی از تبعاتِ نظام‌های فکریِ خالق‌باور، پرورش و تربیتِ انسان‌هایی‌ست که ابتدا خود را نسبت به خالق مسئول می‌دانند و در درجاتِ بعد و به شرطِ عدمِ تعارض با رضایتِ خالق است که مسئولیّت‌های دیگر را می‌پذیرند. یعنی اگر رضایتِ یا عدمِ رضایتِ خالق، در تعارض با رضایت و عدمِ رضایت‌های دیگر -هرچه که باشند- قرار بگیرد، این رضایت و عدمِ رضایتِ خالق است که لحاظ می‌شود و رفتار را ایجاب می‌کند. البتّه التقاط، ضعف و بی‌صداقتی در اجرا و ادّعا همیشه ممکن است. یعنی وجودِ انسان‌ِ خالق‌باوری که بنای رفتاری‌اش این‌گونه نباشد، این اصل و نتیجه‌ی منطقی را رد و نفی نمی‌کند. اقتضاءِ منطقیِ خالق‌باوری، تقدّمِ مسئولیّت‌پذیری نسبت به واجب‌الوجود در مقابلِ همه‌ی مراجعِ دیگرِ سؤال‌کننده‌گیست. حتّا وجدان و درونِ خودِ انسان هم در رتبه‌های بعدی قرار می‌گیرند. تدبیر و نفعِ شخصی و قضاوتِ دیگران و قانون نیز به هم‌این صورت.
یعنی مثلاً اگر از یک انسانِ خالق‌باورِ واقعی بپرسی که چه‌را در حالتی که شرایطِ مناسبِ مادّی و جسمانی و آموزشی برای تولیدِمثل وجود نداشته، بچّه‌دار شده است؟ او اگر در پاسخ نگوید که رضایتِ خدا در این عمل بوده، لااقل می‌گوید (یا با خودش فکر می‌کند) که این عملِ او تعارضی با رضایتِ خالق‌اش نداشته است. حتّا اگر روزی آن بچّه بزرگ شود و از او بپرسد که «چه‌را وقتی شرایطِ والدبودن را نداشته‌ای بچّه‌دار شده‌ای؟»، او پاسخ می‌دهد (یا با خودش فکر می‌کند) که فرزندش فکرِ ناصواب و خطایی دارد و او کارِ اشتباهی نکرده است. چون رضایتِ خالق مقدّم بر رضایتِ فرزند است. چون وجودِ خالق مقدّمِ بر وجودِ مخلوق (انسان) است و او به‌تر از هرکسی صلاح و عاقبتِ امور را می‌داند و انسان همه‌ی مسئولیّتِ خود و هم‌نوعانش را بر عهده ندارد. انسان تکلیف و وظیفه‌ی معیّنی دارد و تا جایی که مقابلِ تقدیر، رضایت و دست‌گاهِ آفرینشیِ واجب‌الوجود قرار نگیرد فعّالیّت دارد. انسان مقابلِ برنامه‌ی آفرینش منفعل است. حال این‌که در جهانِ فکریِ اگزیستانسیال براساسِ اصلِ تقدّمِ وجود بر ماهیّت، تعابیر و پدیده‌هایی نظیرِ «برنامه‌ی آفرینش» هرگز وجودِ واقعی ندارند. انسان موجودی‌ست سراپا مسئولیّت که باید برای بقاءِ خودش از نظرِ کمّی و کیفی تلاش کند. از دلِ این جهانِ فکری‌ست که اومانیسم (انسان‌گرایی) و هدونیسم (لذّت‌گرایی) و به تبعِ آن‌ها رفاهِ اجتماعی به‌وجود می‌آید. دکارت شک کرد، فکر کرد، سپس بودن برایش رنگ گرفت. از درونِ این «بودن» و خود را دیدن بود که فردیّت و موجودیّتِ انسان اهمّیّت پیدا کرد.
انسان مادامی که متوجّهِ خودش نباشد، متوجّهِ نیازها، عیوب، امراض، آرزوها و خواست‌هایش هم نمی‌شود. بیمه و شیمی‌درمانی اقتضاءِ منطقی و میوه‌ی درختِ جهانِ فکریِ خالق‌باور نیستند. حتّا اگر خالق‌باوری پیدا شود که یک بیماری را درمان کند. بیمه زائیده‌ی دیدنِ فردیّتِ انسان‌هاست. محصولِ توجّه به رضایتِ انسان، فارغ از رضایتِ خالق. شیمی‌درمانی نتیجه‌ی دیدنِ سلّول‌های بدنِ انسان در کارگاهِ اگزیستانسیالیسم (یعنی آزمایش‌گاه) است، بی‌توجّه به برنامه‌ی آفرینش. بی‌توجّه به خواستِ برنامه‌نویسِ آفرینش. گالیله و نیوتون صبغه‌ی خانواده‌گیِ خالق‌باورانه‌ای داشته‌اند، امّا عمل‌شان یک عملِ غیرِخالق‌باورانه بوده است. آزمایش، تحقیق، آزمون و خطا در پدیده‌های جهان، اعمالِ خالق‌باورانه‌ای نیستند. خالق‌باوری مقابلِ آگاهی قرار می‌گیرد. چون تکیه بر یک آگاهِ مطلق است.

نوشته شده در جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |